اولین پست من
سلام
امروز بنا به خواسته ی سامان(نویسنده ی دیگه ی وبلاگ) اولین متن رو من نوشتم.راستش نمی دونم چی بنویسم خوب باید بالاخره از یه جایی شروع کنم.با یه یا علی کارمونو شروع می کنیم.
چند روز پیش رضوانه(دوستم) زنگ زد تا برم خونشون.منم رفتم تا با هم پارتیشن بندی رو روی کامپیوتر اهله بوقشون امتحان کنیم.رفتم ولی همه کار کردیم الا پاتیشن بندی.اون روز رفتنم، اصلا برای من سودی نداشت. انگار که من مجبورش کردم تا برم خونشون.خیلی ناراحت شده بودم ولی خوب به روی خودم نمی یووردم.کلی چیز بهش یاد دادم تازه بازم طلبکار بود.هر چی بهش می گفتم فکر می کرد که من از روی وظیفه ام دارم بهش می گم ،مدام می گفت چرا خوب توضیح نمی دی و از این جور چیزا.(در حالیکه من خیلی هم خوب بهش توضیح می دادم فقط اون یه کم دیر می گرفت)وقتی هم من حرف می زدم انگار اصلا به من توجه نمی کنه همش حواسش جایه دیگه بود.خوب به آدم بر می خوره.چون مهمون بودم خونشون نمی تونستم بهش چیزی بگم،خدا وکیلی انگار از روی اجبار داره با من حرف می زنه،خودش حرف زدنی دوست داشت تمامه فکرم پیشه اون باشه ولی خودش همچین نبود.بعده اینکه کلی نرم افزار بهش یاد دادم برگشت گفت بیا بریم مسجد منم گفتم عجب دوسته خوبی،دوست داره بازم بیش تر باهم باشیم.ولی خوب من به مامانم نگفته بودم که می خوام برم مسجد بهش گفتم نمی تونم بیام.خلاصه دیدم اون برگشت به من گفت مسجد مراسم داره منم شب تنها نمی تونم برگردم، حالا من با کی برگردم؟!؟ منم که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم دیگه چیزی بهش نگفتم.منو باش که به چه خیالی بودم و اون به چه خیالی.ای کاش دوستام هم مثل خودم توی دوستی مایه و سنگ تموم می زاشتن، نه که از روی اجبار چیزی گفته باشن.اینم از دوسته مثلا خیلی صمیمیه من.شانس من تو همه چی اینطوریه. نمی دونم چرا بقیه منو با شنونده ی رادیو اشتباه می گیرن.فکر می کنن که من همیشه باید به حرفاشون گوش بدم نه اونا.( حالا باز بعضی برنامه های رادیو نظر مخاطباشونو می پرسن ولی اینا...).اینقدر به همه چیز بی خیال گفتم که از شنیدن این حرف از خودم بدم می یاد.خوب بگذریم.اینم یه روزی که با دوست بودم.
خدایا ازت به خاطر همه چیز ممنون.از اینکه بازم یه سال به من فرصت دادی تا اشتباهامو جبران کنم ازت ممنون.خدایا شکرت
تا بعد
Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: