احساس تنهایی من
سلام
بازم من اومدم تا از دلتنگی هام بنویسم.نمی دونم چرا توی این چند روزه بد جوری دلم گرفته.خیلی ناجور.می خوام که به یه چیزی فکر کنم ولی خوب می مونم چطوری و کجا بهش فکر کنم؟!! توی این چند روزه یه چیزی بدجور فکرمو به خودش مشغول کرده ولی خوب نمی تونم بهش فکر کنم.وقتی که با کسی دارم حرف می زنم یهو فکرم می ره پیش اون موضوع ولی خوب زود حواسمو می دم به طرفی که دارم باهاش حرف می زنم.بعدش خوب با خودم می گم موقع خواب بهش فکر می کنم ولی وقتی می خوام بخوابم از بس خسته هستم همین که سرمو روی بالش می زارم می خوابم.حالا می مونم چطوری بهش فکر کنم.جاهای دیگه رو هم امتحان کردم ولی اصلا نمی شه.توی این هفته خیلی احساس تنهایی می کردم دوست داشتم با یکی درد و دل کنم ولی خوب به کسی اطمینان ندارم.اگه هم دارم از من دورن.مثلا دخترخالم فریبا خیلی باهاش جورم خیلی چیزا رو بهش نمی گم ولی خوب تا جایی که می دونم مشکلی ایجاد نمی کنه بهش حرفامو می گم.ولی چه فایده از ما دورن.منم سه هفته یه بار یا شایدم یه ماه یه بار می بینمش.زهرا دخترداییم هم که از من کوچیکه(اول دبیرستانه) ولی خوب با این حال باهاش خیلی راحتم.شانسی اونم خیلی دوره.اینو دیگه تابستونا یا موقعی که تعطیلاته می بینم.به دوستا هم که نمی شه اعتماد کرد با این که با سمانه خیلی صمیمی هستم ولی خوب بهش اعتماد کامل ندارم(قبلن که گفته بودم حرفای منو می ره به کسه دیگه می زنه).رضوانه رو هم که نمی بینم زیاد اونم دقیقا مشابه سمانه است ولی خوب یه کم تودارتره. حالا شما بگید من این حرفامو به کی بگم.شده حرفامو به مامانم می زنم(البته غیر مستقیم) ولی به کسه دیگه نمی زنم. با آبجی هم زیاد راحت نیستم قبل عروسیش خیلی با هم خوب بودیم ولی خوب بعده عروسیش عوض شد وقتی دیدم اون خودشو از من می کشه خوب منم دیگه پاپیچش نشدم.خلاصه با هر کی یه مشکلی دارم.نمی دونم چی کار کنم. خیلی وقتا دوستای اینترنتی رو به دوستایی که دارم ترجیح می دم ولی خوب دوستی که بیشتر موقع ها نباشه به چه درد می خوره.دیگه مغزم اجازه ی هیچ کاری رو نمی ده.با ساناز و مهدیه هم سعی کردم در حد یه دوست نه کاملا صمیمی و نه کاملا معمولی باشم.ولی من به یه دوسته خیلی خیلی صمیمی احتیاج دارم.دوستی که همیشه پیشم باشه توی همه ی اتفاقایی که برام می یوفته کمکم کنه.خوب آدمیزاده دیگه بعضی وقتا مغز آدم دیگه کار نمی کنه به کمک یه نفر احتیاج داره.حالا من این یه نفرو از کجا گیر بیارم؟!؟!؟ سر نماز همیشه با خدا حرف می زنم البته وقتی خیلی احساس دلتنگی کنم.خدا خیلی دوسته خوبیه برام ولی خوب من منتظر جواب می مونم می دونم خدای خوبم جوابمو می ده به یه نحوی ولی خوب من متوجه نمی شم.آخه خدای عزیز من چرا منو داری این طوری امتحان می کنی؟!؟ خدایا چرا همیشه من باید برای دوستام یه راهنما باشم.خدایا چرا من همیشه باید حرفه اونا رو گوش بدم؟ چرا من همیشه باید شنونده باشم؟ خدایا نا شکری نمی کنم لابد حکمتی داره ولی چرا من متوجه نمی شم؟ خدای من،خدای عزیز من به خاطر همه چیز ازت تشکر می کنم.ولی ازت یه خواهشی دارم اونم اینه که من یه دوست صمیمی می خوام.دوستی که همه ی حرفامو گوش کنه،دوستی که منو راهنمایی کنه.دوستی که حرفه منو به کسه دیگه ای نزنه.مامان همیشه می گفت نباید حرفتو به کسه دیگه ای بزنی.همشو بیا به خوده من بگو خوب منم همین طوری عادت کردم الان خیلی از حرفامو به مامان می زنم ولی خوب نمی شه که بعضی چیزا رو گفت. خوب خدا جون اگه صلاح دونستی یه نفرو به عنوان دوسته صمیمیه من در نظر بگیر و به من اطلاع بده. خدایا خیلی احساس تنهایی می کنم خواهش می کنم یه کم به فکر من گناهکار باش.
خوب خداجون ببخشید که اینقدر وقتت رو می گیرم ولی خوب حرفامو نمی تونم به کسی بزنم.خدایا همه ی کسایی که به من التماس دعا گفتن رو کمکشون کن(سامان که اون دفعه یادم رفت ازش اسم ببرمم رو توی اول لیستت بزار،راضیه،زهرا،مینا،سیما،داداش و یه دوست خیلی عزیزم که الان توی مشهد داره سیر و سیاحت می کنه). خدایا همه ی اینارو کمک کن تا دانشگاه در بیان می دونم که نیازی به گفتن من نیست خودت کمکشون می کنی ولی خوب وقتی به من گفتن منم باید بهت می گفتم.راستی خداجون اون دوستم که الان تو مشهده رو هم صحیح و سالم بفرست خونشون.می دونم که بازم نیازی نیست که من بگم ولی خوب خدا جون عادت کردم هر چی رو که می خوام اول بیام به تو بگم نه به بندت.خوب خداجون به خاطر همه نعمت هات ازت تشکر می کنم.امیدوارم که از سر تقصیرات من بگذری و جدم رو شافع همه قرار بدی.خوب خدایا دیگه مزاحم نمی شم.دوست دارم.
تا بعد



Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: