تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

احساس تنهایی من

سلام

بازم من اومدم تا از دلتنگی هام بنویسم.نمی دونم چرا توی این چند روزه بد جوری دلم گرفته.خیلی ناجور.می خوام که به یه چیزی فکر کنم ولی خوب می مونم چطوری و کجا بهش فکر کنم؟!! توی این چند روزه یه چیزی بدجور فکرمو به خودش مشغول کرده ولی خوب نمی تونم بهش فکر کنم.وقتی که با کسی دارم حرف می زنم یهو فکرم می ره پیش اون موضوع ولی خوب زود حواسمو می دم به طرفی که دارم باهاش حرف می زنم.بعدش خوب با خودم می گم موقع خواب بهش فکر می کنم ولی وقتی می خوام بخوابم از بس خسته هستم همین که سرمو روی بالش می زارم می خوابم.حالا می مونم چطوری بهش فکر کنم.جاهای دیگه رو هم امتحان کردم ولی اصلا نمی شه.توی این هفته خیلی احساس تنهایی می کردم دوست داشتم با یکی درد و دل کنم ولی خوب به کسی اطمینان ندارم.اگه هم دارم از من دورن.مثلا دخترخالم فریبا خیلی باهاش جورم خیلی چیزا رو بهش نمی گم ولی خوب تا جایی که می دونم مشکلی ایجاد نمی کنه بهش حرفامو می گم.ولی چه فایده از ما دورن.منم سه هفته یه بار یا شایدم یه ماه یه بار می بینمش.زهرا دخترداییم هم که از من کوچیکه(اول دبیرستانه) ولی خوب با این حال باهاش خیلی راحتم.شانسی اونم خیلی دوره.اینو دیگه تابستونا یا موقعی که تعطیلاته می بینم.به دوستا هم که نمی شه اعتماد کرد با این که با سمانه خیلی صمیمی هستم ولی خوب بهش اعتماد کامل ندارم(قبلن که گفته بودم حرفای منو می ره به کسه دیگه می زنه).رضوانه رو هم که نمی بینم زیاد اونم دقیقا مشابه سمانه است ولی خوب یه کم تودارتره. حالا شما بگید من این حرفامو به کی بگم.شده حرفامو به مامانم می زنم(البته غیر مستقیم) ولی به کسه دیگه نمی زنم. با آبجی هم زیاد راحت نیستم قبل عروسیش خیلی با هم خوب بودیم ولی خوب بعده عروسیش عوض شد وقتی دیدم اون خودشو از من می کشه خوب منم دیگه پاپیچش نشدم.خلاصه با هر کی یه مشکلی دارم.نمی دونم چی کار کنم. خیلی وقتا دوستای اینترنتی رو به دوستایی که دارم ترجیح می دم ولی خوب دوستی که بیشتر موقع ها نباشه به چه درد می خوره.دیگه مغزم اجازه ی هیچ کاری رو نمی ده.با ساناز و مهدیه هم سعی کردم در حد یه دوست نه کاملا صمیمی و نه کاملا معمولی باشم.ولی من به یه دوسته خیلی خیلی صمیمی احتیاج دارم.دوستی که همیشه پیشم باشه توی همه ی اتفاقایی که برام می یوفته کمکم کنه.خوب آدمیزاده دیگه بعضی وقتا مغز آدم دیگه کار نمی کنه به کمک یه نفر احتیاج داره.حالا من این یه نفرو از کجا گیر بیارم؟!؟!؟ سر نماز همیشه با خدا حرف می زنم البته وقتی خیلی احساس دلتنگی کنم.خدا خیلی دوسته خوبیه برام ولی خوب من منتظر جواب می مونم می دونم خدای خوبم جوابمو می ده به یه نحوی ولی خوب من متوجه نمی شم.آخه خدای عزیز من چرا منو داری این طوری امتحان می کنی؟!؟ خدایا چرا همیشه من باید برای دوستام یه راهنما باشم.خدایا چرا من همیشه باید حرفه اونا رو گوش بدم؟ چرا من همیشه باید شنونده باشم؟ خدایا نا شکری نمی کنم لابد حکمتی داره ولی چرا من متوجه نمی شم؟ خدای من،خدای عزیز من به خاطر همه چیز ازت تشکر می کنم.ولی ازت یه خواهشی دارم اونم اینه که من یه دوست صمیمی می خوام.دوستی که همه ی حرفامو گوش کنه،دوستی که منو راهنمایی کنه.دوستی که حرفه منو به کسه دیگه ای نزنه.مامان همیشه می گفت نباید حرفتو به کسه دیگه ای بزنی.همشو بیا به خوده من بگو خوب منم همین طوری عادت کردم الان خیلی از حرفامو به مامان می زنم ولی خوب نمی شه که بعضی چیزا رو گفت. خوب خدا جون اگه صلاح دونستی یه نفرو به عنوان دوسته صمیمیه من در نظر بگیر و به من اطلاع بده. خدایا خیلی احساس تنهایی می کنم خواهش می کنم یه کم به فکر من گناهکار باش.                                             

خوب خداجون ببخشید که اینقدر وقتت رو می گیرم ولی خوب حرفامو نمی تونم به کسی بزنم.خدایا همه ی کسایی که به من التماس دعا گفتن رو کمکشون کن(سامان که اون دفعه یادم رفت ازش اسم ببرمم رو توی اول لیستت بزار،راضیه،زهرا،مینا،سیما،داداش و یه دوست خیلی عزیزم که الان توی مشهد داره سیر و سیاحت می کنه). خدایا همه ی اینارو کمک کن تا دانشگاه در بیان می دونم که نیازی به گفتن من نیست خودت کمکشون می کنی ولی خوب وقتی به من گفتن منم باید بهت می گفتم.راستی خداجون اون دوستم که الان تو مشهده رو هم صحیح و سالم بفرست خونشون.می دونم که بازم نیازی نیست که من بگم ولی خوب خدا جون عادت کردم هر چی رو که می خوام اول بیام به تو بگم نه به بندت.خوب خداجون به خاطر همه نعمت هات ازت تشکر می کنم.امیدوارم که از سر تقصیرات من بگذری و جدم رو شافع همه قرار بدی.خوب خدایا دیگه مزاحم نمی شم.دوست دارم.             

تا بعد                                                                                                                                     

 

برای چشمان تو

 

امروز برای آخرین بار باز به چشمانت نگریستم

غم داشت ، شاید!

باز یاد آن روز افتادم که برای اولین بار به آن ها خیره شدم

آن روز، آن روز هم امروزی بود برای خودش!

روز، روز است دیگر

چه فرقی دارد؟

امروز روزی است و آن روز هم روزی بود

ولی به گمانم چیزی فرق میکرد

ندانستم چه بود ولی مطمین بودم که فرق میکرد

با لبانی بسته چیزی میخواستی بگویی...

اما نه...شاید من خیال میکردم که میخواهی بگویی!

برگشتی و این بار تنها

از آن کوچه گذشتی

(همان کوچه که خودت خوب میشناسی اش)

رفتی و به التماس نگاهم اعتنایی نکردی

رفتی و عاشقانه هایمان را با خود محو کردی...

تو رفتی برای همیشه

و من تازه فهمیدم آن روز چه چیزی فرق میکرد!

آن روز برق چشمان تو بود که فرق داشت...

نمیدانم

شاید هم نداشت!!!

(برای چشمان تو که عاشقانه دوستشان داشتم)

سامان پیروز   ۲۴/۱/۸۶

 

 

حرف الکی

سلام

امروز یه هفته ای می شه که دارم می رم دانشگاه.هفته ی خوبی بود بعد از تعطیلات خیلی طولانی که البته بدم نبود.این هفته اصلا نمی تونستم توی کلاس بشینم چون بد جور سرما خوردم جوری که نفسم در نمی یاد.به خاطر همین بعد از 1 ساعت دیگه نمی تونستم فکرمو به درس بدم.حواسم می ره به اینکه چطوری نفس بکشم.خلاصه بد مریض شدم.شانسی همه ی دوستام هم توی این هفته با من تماس گرفتن.اکثرشونم فکر می کنن که من توی سیزده بدر رفتم بیرون و سرما خوردم.آخه دیگه فکر نمی کنن که کدوم آدم ابلهی تو اون هوا می ره بیرون تازشم اگه من می خواستم برم اصلا با کی می رفتم؟!؟! منم به همشون می گم مگه کم داشتم که توی اون هوا برم ببیرون.خلاصه برای هر کدوم فلسفه ای باز می کردمو قضیه تموم می شد.این هفته همه استادا درس دادن و هفته ی بعد همشون می خوان امتحان بگیرن.گاهی اوقات با خودم می گم ای کاش استادا هم مثل معلم ها از دانشجوها درس می پرسیدن اینقدر اینا رو به حاله خودشون رها نمی کردن.اینقدر بهشون رو نمی دادن.ای کاش یه کسی مثل ناظم مدرسه توی دانشگاه بود تا به این دانشجوهایی که برای هدفی به جز درس خوندن اومدن حالی می کرد که اینجا برای این کارا ساخته نشده.نمی دونم شاید من هنوز به حالو هوای دانشگاه عادت نکردم ولی خوب هر چی که هست سعی می کنم خودمو تطبیق بدم ولی خداییش نمی تونم خیلی از کارایی که دانشجوها به سادگی آب خوردن انجام می دنو انجام بدم.هنوزم نمی تونم بدون اجازه استاد از کلاس برم بیرون.هنوزم دوست دارم که اون حرمتی که بین دانش آموز و معلم بود توی اینجا هم تکرار می شد.همه ی این کارها رو می شه به راحتی انجام داد ولی خوب هیچ کس دوست ندار که این کارا رو انجام بده.من تا قبل از این که برم دانشگاه فکر می کردم که تو دانشگاه چه خبره.حالا که دارم می رم اصلا فکرشو نمی کردم که اینطوری باشه.فکرشو نمی کردم که اینقدر بی حرمتی نسبت به استادا وحود داشته باشه.اینقدر هرج و مرج باشه.الان که یاده مدرسه می یوفتم می بینم که مدرسه خیلی خیلی بهتر از دانشگاهه(از نظر جو و محیطش می گم).از نظر علمی هم تر و خشک باید با هم بسوزن تو خیلی از موارد.مثلا توی کلاس پاسکال کاردانشیها و فنی ها با هم هستیم.خوب این که نمی شه چون تعداده ما کمه ما رو در نظر نگیرن.استاد به خاطره اونا هم که شده برنامه هایی رو می ده که ما اصلا اونا رو آدم به حساب نمی یوردیم.شایدم من خیلی توقع دارم.ولی خوب این طور که نمی شه من احساس می کنم توی این درس افتادم و دارم یه باره دیگه پاسش می کنم(البته خدا نکنه).نمی دونم دیگه باید چی کار کنم.رضوانه که می گفت همشون خودشونو زدن به خنگی ولی به نظر من که این طور نیست همشون از بیخ خنگ تشریف دارن.آخه یه فکر نمی کنن که چرا این دستور این طوری شده حتما باید استاد توضیح بده.خوب آدم این طوری خیلی کلافه می شه.هر چیه بازم برای تقویت پایه خوبه.نمی دونم این بیچاره هایی که یه سال می افتن(منظورم توی مدرسه است) چطوری درسی رو که یه بار خوندنو دوباره تکرار می کنن.من یکی که اصلا نمی تونم طاقت بیارم.نمی گم خیلی خیلی زرنگم ولی خوب زیادم خنگ نیستم یا اگرم باشم سعی می کنم که یه کم خودمو بالا بکشم.ولی این دانشجوهایی که توی خواب خرگوشی هستن انگار دوست دارن همه بدونن که خنگن.چند روز پیش که داشتم با زهرا و راضیه صحبت می کردم همچین بیچاره ها از من می خواستن که براشون دعا کنم که واقعا دلم براشون می سوخت.بیچاره ها فکر می کنن توی دانشگاه چی هست؟!؟! فکر می کنن توی دانشگاه همین طوری مخ داره می باره.شایدم خوب وضعیت دانشگاه ما این طوری باشه.خوب من دعا می کنم که راضیه و سیما و زهرا و مینا و همه ی بچه هایی که واقعا دوست دارن برن دانشگاه اینو تجربه کنن.ایشاالله که همشون دانشگاه در بیان تا از این بلاتکلیفی به قول خودشون خلاص بشن.من تو این وسط شدم مشاورشون.همش باید بهشون امیدواری بدم که آره اگه بخونید در می یاید و از این حرفا.بیچاره سیما که فکر می کنه من رفتم دانشگاه دیگه شدم یه پا مهندس هر وقت یه مشکلی برای پی سیش می یوفته زود زنگ می زنه به من.خوب منم نمی خوام دلشو بشکونم به خاطر همین خیلی مطالعه می کنم تا بتونم لااقل سوالای سیما رو جواب بدم.سیما یه چیزایی رو از من می پرسه که اصلا برای من اتفاق نیوفتاده.مثلا یه بار سی دی داشت رایت می کرد سی دیش شکسته بود توی رایتر به من گفت چی کار کنم منم خوب در این مورد یه چیزایی می دونستم بهش گفتم ولی خیلی با احتیاط چون من پی سیشو که نمی دیدم باید از پشت تلفن بهش توضیح می دادم بعدشم تا حالا این اتفاق برام نیوفتاده بود به خاطر همین سعی می کردم تا اونجایی که می تونم بهش کمک کنم تا شکسته های سی دی رو در بیاره.خلاصه از اون به بعد فکر می کنه من توی دانشگاه چی می خونم که  به قوله خودش همه چیزو می دونم در صورتی که به نظر من این چیزا خیلی پیشه پا افتادست. امیدوارم که یه چیزایی توی دانشگاه یاد بگیرم که بتونم به این سیما خانوم کمک اساسی کنم.البته ایشاالله که سیما تا اون موقع خودش دانشگاه در می یاد.                                                                                                                     

وای خدا من.به کمکتون احتیاج دارم (اینقدر از کمک به سیما حرف زدم که خودمم یادم افتاد که به کمکه کسی احتیاج دارم)مشکلم سیستم عامله نمی دونم پروژمونو چی کار کنم.استاده برگشته می گه من از شما پارتیشن مجیک رو می خوام همه چیز در موردش مثلا این که ساخت کدوم شرکته و از این حرفا.آخه نمی گه که اینا رو خوب از کجا گیر بیاریم. من توی نت وقتی جستجو کردم اطلاعاتی در مورد اف دیسک به دست آوردم که اونم به دردم نمی خوره.من اصلا با پارتیشن مجیک کار نکردم نمی دونم می خوام چی کارش کنم.سمانه خانوم هم که انگار نه انگار.توی گوگل خیلی سرچ کردم ولی چیزه به درد بخوری پیدا نکردم.اگه کسی می تونه کمکم کنه یا حداقل کتابی چیزی معرفی کنه.به کمک احتیاج دارم ایها الناس.خواهشا یه منبعی چیزی بهم معرفی کنید تا من برم از اونجا یه اطلاعاتی بگیرم.کمکم کنید خواهشا.به یاری سبزتان نیازمندم.                                                 

خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنون.ازت ممنون که به همه ی حرفام تا ته گوش می دی بدون اینکه مثل سمانه یا رضوانه یا بقیه به وسط حرفم بپری.خدایا ازت یه چیزی می خوام.می خوام علت اینکه امام رضا منو طلب نمی کنه رو بپرسی و بهم خبر بدی آخه خودت بهتر از همه می دونی که من چقدر دوسش دارم.خودت می دونی که دوباره یکی از دوستام داره می ره پابوس امام رضا.خودت می دونی که من وقتی اینارو می شنوم دلم پر می کشه. خودت می دونی که چقدر حسرت دیدارشو دارم.ولی مثل اینکه لیاقتشو ندارم.خدایا یه چیزه دیگه هم می خواستم بهت بگم اینکه دوستمو که خیلی خیلی دوسش دارمو صحیح و سالم برگردون خودت مواظب خودش و خونوادش باش.می دونم که نیازی نیست که من بگم ولی باز یادآوری می کنم که یادت نره یه وقت.بازم ممنون به خاطر همه چیز ممنون.                                                                                                                                

تا بعد

اولین کلاس 86

سلام

امروز بعد از سه هفته تعطیلی بالاخره به دانشگاه رفتم.نمی دونم چرا ولی از تعطیلات اصلا خوشم نمی یاد، همه ی برنامه ریزی هام به هم می خوره.بر خلاف قبلنا که عاشق تعطیلات بودم و حتی می شستم و می شمردم که چند روز تعطیل هستیم و از این حرفا الان اصلا خوشم نمی یاد که تعطیل بشم.شایدم به خاطره اینه که بزرگ تر شدم یا شایدم به خاطره اینه که 5 ماه توی خونه بودم.امروز کلاس وصایا داشتیم از استادش خوشم نمی یاد،همچین خودشو می گیره که انگار قله ی قافو فتح کرده.امروز صبح ساعت 7 بیدار شدم دیدم داداش خواب مونده اونو بیدار کردمو دوباره خوابیدم.اونم یه خواب نیم ساعته چون بلافاصله بعد از رفتن داداشینا بیدار شدم.نه اینکه سه هفته تعطیل بودم به خاطره همین یه کم ذوق داشتم که برم دانشگاه.خلاصه وقتی بلند شدم دیدم مامان خوابیده بلند شدم بیدارش کردم.بیچاره می مونه تو کفه من که بعضی موقع ها با صدای طبل و دهل هم بیدار نمی شم بعضی موقع ها هم با کوچکترین صدا بیدار می شم و همه رو بیدار می کنم.خلاصه مامانو که بیدار کردم شروع به خوردن صبحونه کردیم.جاتون خالی مامان برای گلوم هم که شده برام تخم مرغ عسلی گذاشت.خیلی خوشمزه بود. من فکر می کردم که بابا صبح سنگک گرفته ولی دیدم نخیر از این فکرا خبری نیست.تقصیره خودشه منو بد عادت داده بیشتر موقع ها که بلند می شم می بینم که سنگک گرفته منم به خیال اینکه امروز هم سنگک گرفته صبح مثل جت رفتم سراغ سفره دیدم نه بابا زهی خیال باطل.صبحونه رو که تموم کردیم تقریبا ساعت 8:30 شده بود.بلند شدم که آماده بشم دیدم بابا دو تا سنگک گرفته ای دلم سوخت.با خودم گفتم ای کاش یه ک دیر بیدار می شدم تا می تونستم صبحونه رو با یه سنگک داغ بخورم.یه کم خوردم ولی مزه اش به اینه که آدم با چای شیرین بخوره.خیلی حیف شد اینم از زود بیدار شدن من بعد از سه هفته.اومدم مانتومو بپوشم دیدم دکمش شله فهمیدم اگه بخوام بپوشمش می خواد بیفته خلاصه اون یکی مانتومو پوشیدم بعد اومدم چادرمو سر کنم مامان گیر داد گفت باید چادر ملیتو سر کنی خلاصه منم بچه ی حرف گوش کن اونو سر کردم.اونم دکمه هاش شل بود دیشب نشستم دوختمش.اومدم که سرش کنم دیدم دکمه هاشو ناجور دوختم.خلاصه به مامان گفتم بیاد بدوزدش.اینجا بود که با خودم گفتم خوبه من زود بیدار شدم بر خلاف حرف قبلیم و ای کاش قبلیم.خلاصه تا من آماده شم ساعت 9:20 شد. زود رفتم دنبال سمانه دیدم اون بیچاره خواب مونده یه کم دمه درشون واستادم تا بیاد.بعدش ظرفی که برام کیک تولدشو آورده بودو بهش دادم.تند تند با هم راه افتادیم رفتیم حالا خوبه دانشگاه به خونمون نزدیکه.به دانشگاه که رسیدیم ساعت 9:45 بود.دقیقا ساعتی که کلاس تشکیل می شد.به در حراست که نزدیک شدیم به سمانه گفتم بیا بدوییم بریم تا بهمون گیر نداده.می خواستیم که بریم دیدم از توی اتاق نگهبان صدامون کرد.کارتهامونو در آوردیم و بهش نشون دادیم.بعد رفتیم به طرفه کلاس.نمی دونم چرا این حراستی ها به من و سمانه گیر می دن.قبل از اینکه کارت هامون بدن گیر می دادن می گفتن باید کارت نشون بدین ما هم که کارت نداشتیم می گفتن باید پرینتتونو نشون بدین.نمی دونم اینا پیشه خودشون چی فکر کردن ولی من که اصلا خوشم نمی یاد.به اونایی که قیافه هاشون 4*6 اصلا گیر نمی دن به من وسمانه که اصلا اهل هیچ چیزی نیستیم گیر می دن!!نمی دونم اینا چه برنامه ای رو در نظر دارن ولی فکر نکنم پیشرفت کنن.خلاصه یه کم که دیر شده بود یه ذره هم دیرتر شد. دوییدیم رفتیم سر کلاس که یه جلسه بیشتر تشکیل نشده بود.دیدیم تمامه بچه ها جدیدن.فکر کردیم اشتباه رفتیم ولی وقتی مهدیه رو دیدم رفتم توی کلاس.منم فکر می کردم سمانه داره پشته سرم می یاد رفتم نشستم دیدم از سمانه خبری نیست صداش کردم اومد توی کلاس.گفت سمیرا اشتباه اومدیم ولی وقتی بچه های حسابداری رو دید فهمید که درسته. خلاصه هنوز جابجا نشده بودیم که استاده اومد توی کلاس.نمی دونم امروز چرا شارژ بود بر خلاف جلسه ی قبلی که اصلا حاله صحبت کردن نداشت.شایدم به خاطره این بود که یه چند نا دختر ژیگولی توی کلاس اومده بودن. خلاصه من که اصلا ازش خوشم نمی یاد.فقط توی دنیا اخم کردنو یاد گرفته.یه کم چرت و پرت گفت نوشتیم بعد وسطای کلاس دیدم ساناز اومد دلم براشون تنگ شده بود هم برای مهدیه هم برای ساناز.توی اون شرایط نمی تونستم باهاش حرف بزنم خلاصه یه کم که گذشت گفت کلاس تموم شد.من خیلی تعجب کرده بودم چون به نظرم نیم ساعت بیشتر نشسته بودیم توی کلاس.به سمانه گفتم ساعت چنده گفت 10:25 دقیقه از تعجب داشتم شاخ در می آوردم آخه خیلی برام زود گذشته بود.سمانه برگشت گفت ای کاش کلاسای فیزیک این طوری زود بگذره. یه کم خندیدیم.بعد که کلاس خلوت تر شد با بچه ها احوالپرسی کردمو عیدو بعد از18 روز تبریک گفتم.بعد وسایلامونو جمع کردیم تا بیایم خونه.توی راه یه کم صحبت کردیم بعدش ساناز گفت رفته بودن مشهد.اینو گفت دلم هوای مشهدو کرد منم که عاشق امام رضا.خیلی دلم گرفت آخه امسال تابستون که بیاد 5 ساله که نرفتیم مشهد.به خاطره همین خیلی دلم پر شد.ولی خوب جلوی خودمو نگه داشتم.گفت برام دعا کرده.فکر می کنم امام رضا به همین بسنده می کنه چون چند دفعه رضوانه رفته پابوسش و عوش من زیارت کرده چند بارم بقیه ی دوستام.خوش به حالشون واقعا.امروز از ته دل دعا کردم که امام رضا منو به طلبه.خیلی دلم هواشو کرده ولی مثل اینکه امام رضا گناه کارارو دوست نداره به همین خاطر منو طلب نمی کنه.خیلی دلم پر شدش.با مهدیه و ساناز خداحافظی کردیم.بعدش سمانه گفت بریم دمه در رضوانه اینا.آخه اونا هم تازه از مشهد اومدن منم گفتم باشه.رفتیم ولی خونه نبودن.اشکالی نداره فردا می بینمش.خلاصه با سمانه شل و ول رفتیم خونه.دفتر فیزیکم مونده بود دست سمانه حالا باید پاک نویسش کنم خیلی کار دارم.کتاب فیزیک هم که با سمانه شریکی گرفتم مونده دست سمانه.نمیدونم مسئله های داخل کتابو چطوری حل کنم.تا عصر باید بنویسم.چون شب مهمون داریم.خدایا کمکم کن.دعا کنید فردا رو خدا به خیر بگذرونه.کلی درس و مشق دارم که هیچ کدومشو انجام ندادم که البته تقصیره سمانه بود.خوب من دیگه باید برم بشینم فیزیکو پاک نویس کنم.تا بعد علی یارتون. خدایا ازت ممنون.                                                                                                        

عاشقانه می پرستمت، وقتی می خوانمت قلبم به تپش می افتد و باز نام توست که بر لبانم جاری می شود.شب ها به یاد تو چشم بر هم می گذارم و به امید فردایی نزدیک تر به وصال، یاد تو را در آغوش می کشم.                       

خدایا با تمام وجود احساست می کنم و فریاد می زنم:« دوستت دارم»            

 

صادقانه

                     

 

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق


...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

لعنتی دوست داشتنی

                                   

                     

اتاق تاريک بود .
فضای گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود .
روی تخت دراز کشيدم .
بهش نگاه کردم .
آروم و ساکت بود .
مثل خودم .
بلند و کشيده .
چشاش برق می زد .
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم .
هيچی نمی گفت .
هميشه تسليم بود , تسليم محض .
لبامو گذاشتم روی لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد .
بوسه هايی که بين من و اون رد و بدل می شد هميشه کوتاه بود .
دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم .
همين سکوتش منو ديوونه می کرد .
اون روزای اول که باهش آشنا شدم برای من پر از اضطراب بود .
ولی اون عين خيالش نبود .
هميشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت , پشت ديوارای بلند و ... بود .
می ترسيدم کسی من رو با اون ببينه .
آخه اون يه جوری بود .
توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت .
با اولين بوسه منو اسير خودش کرد .
هميشه وقتی از هم جدا می شديم به خودم قول می دادم ديگه نبينمش ولی مگه می شد .
وقتی با هم بوديم فقط بوسه بود و بوسه .
رابطه ما از اين بيشتر نبود .
يه جورايي فکر می کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی .. شايد اشتباه می کردم .
اون از من هيچی نمی خواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم .
و لحظه هايي که می بوسيدمش چقدر چشاش برق می زد .
کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو باهم ببينن .
هر دو بی پروا بوديم .
توی لحظه های غم و تنهايي منو صبورانه تحمل می کرد .
هيچوقت عاشقش نشدم .
حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم ... می رفتم سراغش .
بهش نگاه کردم .
چشماشو بسته بود .
اتاق بوی عرق تن اونو به خودش گرفته بود .
آخرين بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب توی جاسيگاری لهش کردم .
لعنتی دوست داشتنی .

یه روز مثل همیشه

سلام

توی تعطیلات نمی دونم چرا حساب روزا از دستم در می ره.هر کاری می کنم تا حواسم باشه که امروز چه روزیه بازم یادم می ره.تعطیلات نوروز هم از این قاعده مستثنا نیست.خدا وکیلی نمی دونم امروز چه روزیه و چندمه. شایدم چون خیلی بیکار موندم به خاطر همینه.ولی خوب می خوام یه تقویم مشت به اتاق بچسبونم تا حواسم باشه چندمه ماهه.دوست دارم خدا کمکم کنه تا بتونم معدل امسالمو بالا ببرم.نمی دونم که می شه یا نه ولی خوب هیچ کاری نشد نداره.ایشاالله که خدا همه رو کمک کنه تا توی همه ی کاراشون موفق باشن منم توشون.                   

چند روزه سرما خوردگی توی خونه پیچیده.بابا که دو سه روز می شه اداره نرفته آخه برای اون خیلی شدیده. منم که خوب هر مهمونی می یومد باید باهاش یه چیزی می خوردم تا اونا هم روشون می شد بخورن حالا فکرشو کن زهرا دو روز موند،فریبا هم دو روز موند.نمی دونید توی این چند روزه من اینقدر آجیل خوردم که نگو.الانم همچین گلوم درد می کنه که صدامو در نمی یارم.دیروز که اومده بودم نت گفتم بزار برم وبلاگ قبلیم ببینم که چی به چیه.آخه هنوزم اون وبلاگو دوست دارم چون اولین وبلاگمه.خوب این وبلاگو هم دوست دارم ولی هنوز برام جا نیوفتاده.خوب داشتم می گفتم رفتم دیدم که یه همشهریم بالاخره وبلاگمو خونده و یه نظری داده.یارو نوشته بود که من تو رو می شناسم در حالیکه فکر کنم همینطوری پرونده بود ولی خوب من می شناختمش.خیلی هم کامل آخه می دونید دوست داداشمه یعنی هم باشگاهیشه.فکر نکنم اون فکرشو کنه ولی خوب من یه اطلاعاتی ازش داشتم که بهش دادم،حالا منتظرم که جوابه منو بده.دیشب به داداش گفتم که اینطوریه.ولی نه اسمشو گفتم نه آیدیشو بعدش اصلا بهش نگفتم چطوری برام پی ام داده.ترسیدم بره باهاش دعوا کنه.ولی شرط می بندم که اون منو نمی شناسه و با یه نفره دیگه اشتباه گرفته.دیشب که به داداش گفتم فکر می کرد از دوستای مدرسشه.چند تا هم از دوستای باشگاهشو گفت ولی خوب هیچ کدومشون نبود و اگر هم بود من عمری بهش می گفتم.خلاصه خیلی دیروز گیر داده بود منم که نقطه ضعفه داداشو می دونستم بهش گفتم که اصلا نباید به تو می گفتم،اشتباه کردم و از این حرفا.بعدش دیگه چیزی نگفت ولی توی یه کاغذ برام نوشت که هکت می کنم.اعصابم ریخته بود به هم ولی خوب خیلی خونسرد بهش گفتم که هک کن منم یه آیدیه دیگه می سازم خلاصه،اون کلی قسم خورد که من هکت می کنم.از اونجایی هم که اون چند دفعه هکم کرده بود یه کم ترسیدم ولی خوب اصلا به روی خودم نیوردم.بعد از اینکه قائله خوابید من بهش گفتم باهاش چت کنم یا نه؟! دیدم داداش دوباره شروع کرد.خداییش این دفعه تقصیره من بود ولی خوب دیگه هیچ کاری نمی تونستم بکنم پای آیدیم در میون بود.بعد از اینکه بهش حالی کردم که من باهاش چت نمی کنم ولی حالشو می گیرم دیگه چیزی نگفت. آهان یادم رفت بگم داداش نمی دونه که من وبلاگ دارم،یعنی دلم نمی خواد کسی بدونه که من وبلاگ دارم.به خاطره همین نگفتم از چه طریقی دوستش با من ارتباط برقرار کرده.خلاصه نمی دونستم چطوری ماس مالیش کنم ولی خوب از اونجایی که داداش می دونست من دروغ تحویلش نمی دم خیلی راحت بهش گفتم.ولی خوب هنوزم از هک کردنش می ترسم.باید حتما برم یاد بگیرم تا پیشش کم نیارم ولی خوب از کی باید بپرسم؟!؟ از دوستام؟!؟ از کی آخه؟!؟ هیچ کسو نمی شناسم که هک بلد باشه.اینم از شانسه منه دیگه.بالاخره توی دانشگاه از یکی باید بپرسم اینطوری که نمی شه همین طوری دارم می گم آخه توی دانشگاه مگه چند نفر با من دوست هستن؟!؟ اصلا اون بدبختا آیدی درست کردنو بلد نیستن چه برسه به هک کردن!! مگه اینکه برم از پسرا بپرسم که منم اصلا آدمش نیستم یعنی با هیچ کدوم از پسرا راحت نیستم که برم اوله بسم الله ازشون در مورد هک بپرسم.از یه کتابی چیزی باید یاد بگیرم که اونم عمری فرصتشو گیر بیارم.ایشاالله خدا کریمه.اگه با داداش خوب باشم با من خوبه ولی خوب آدمیزاده دیگه،نمی تونه که همیشه خوشحال باشه.این داداش از آدم یه چیزایی می خواد که آدم توش می مونه بعد یه چیزی هم بهش ندادنی با آدم لجش می گیره.وقتی هم که من ازش چیزی می خوام اصلا نمی ده،بعدش از آدم توقع داره که همیشه باهاش خوب باشی و هر چی خواست بهش بدی.بابا من نمی دونم چرا مامانمینا اسم منو شانس نزاشتن.از همه چی خدا وکیلی شانس آوردم.نا شکری نمی کنم بازم لابد حکمتی هست که من نمی دونم.خدایا بازم ازت تشکر می کنم.ولی خوب دیگه  ادم تا این حد خوش شانس نمی شه که؟می شه؟!؟                                                                                

خدایا ازت ممنون.اینایی رو که گفتم پای درد و دل بزار.پای درد و دلی که باید سر نماز کنم ولی خوب شرایط این اجازه رو نمی ده پس در نتیجه من اینجا نوشتم.همون طوری که فردوسی گفته نامه ی ننوشته رو تو می دونی.دیگه نیازی نیست که من اینا رو اینجا بنویسم،نیازی نیست که با زبونم ازت چیزی بخوام مهم اینه که از ته دلم بخوام. ولی خوب همه ی اینارو برای اینکه یه کم سبک بشم می گم و گرنه اصلا نیازی نمی بینم که بنویسم.بازم خدایا ازت ممنون

یه پست بنا به خواسته ی دوستان

سلام

من سمیرا 18 سالمه.قبلن یه وبلاگ داشتم که خوب برای خودش مخاطبایی داشت.یکی از خوانندگان وبلاگ به من نظر داده بود منم رفتم توی وبلاگش تا جواب نظرشو بدم.بعدش دیدم آقا سامان توی اونجا نظر داده و اسم وبلاگشو نوشته.خوب منم رفتم توی وبلاگش تا ببینم چی توش هست.رفتم و نظر دادم.بعدش ایشون اومد و توی وبلاگ من نظر داد.خلاصه بعد از چند مدت به من گفت که با هم یه کار مشترک داشته باشیم.خلاصه یه روز با هم به هوای آف گذاشتن آن شده بودیم که دیدیم هر دون آن لاین هستیم.خلاصه با هم قرار گذاشتیم تا یه وبلاگ درست کنیم که زحمت این کارو آقا سامان کشید.بعدش منم بنا به خواسته ی آقا سامان دیگه توی وبلاگم چیزی ننوشتم.اومدم تا یه همکاریه دو نفره رو تجربه کنم.راستی یه چیزه دیگه من و سامان اصلا از هم آشنایی کاملی نداریم فقط در این حد می دونیم که چند سالمونه،رشته ی چی می خونیم و از کجا هستیم.فقط همین.فقط و فقط به عنوان دو تا همکار داریم با هم کار می کنیم.قرار گذاشتیم هر کی برای دله خودش بنویسه که خوب منم این کارو دارم می کنم.بعدش اینکه من خیلی هم خوشحالم که یکی از نوشته های من خوشش اومده و منو به عنوان یه همکار قبول کرده،چون نوشته های سامان واقعا قشنگن.خوب اولین پست رو هم من نوشتم بنا به خواسته ی سامان.اینم سومین پستمه. نمی دونم خوشتون اومده باشه یا نه ولی به هر حال من یکی وقتی می نویسم خیلی سبک می شم.این پستو فقط برای اینکه از من خواسته بودید نوشتم.پس تقریبا یه پسته مثلا بیوگرافیه.خوب فکر کنم تا همین اندازه کافی باشه.        

تا بعد       

یه روزه کاملا غمگین

سلام

امروز روز سوم فروردینه.از یه جهت خیلی خوشحالم برای اینکه دخترداییم زهرا خونمون مونده و من تقریبا از تنهایی در اومدم ولی خوب از جهاتای دیگه هنوزم خیلی احساس تنهایی می کنم.با اینکه زهرا از من کوچیکه ولی خیلی بهتر از این دوستای مثلا صمیمیمه.شایدم خوب باشه اینطوری چون آدم اصلا به دوستاش نمی تونه اعتماد کنه به هر حال خیلی خوشحالم که زهرا خونمونه.امروز هم خیلی بد نگذشت ولی زیادم خوب نبود.خیلی دلم گرفته. نمی دونم چطوری این دلتنگیمو خالی کنم.دلم می خواد که فقط توی لاکه خودم باشم و توی تنهاییم برای خودم گریه کنم تا یه کم تخلیه بشم.ولی خوب نمی تونم گریه کنم چون هر جا برم باز کسی هست که نمی زاره من گریه کنم، یا داداشم هست یا مامانم و... . دلم نمی خواد که گریه ی منو کسی ببینه.از زهرا خجالت نمی کشم چون از این حرفا گذشتیم.نمی دونم اون چقدر با من راحته ولی من با اون خیلی راحتم.من اصلا با کسی به این راحتی نبودم حتی رضوانه که قبلنا خیلی با هم صمیمی بودیم.من اصلا عادت ندارم به کسی حرفامو بزنم ولی خوب زهرا با همه فرق می کنه. خدایا نمی دونم چی کار کنم.دلم از غصه پره پر شده دیگه جا نداره تا یه غصه ی دیگه هم توش جا کنه، یه فکری به حاله دل من بکن.الان خیلی وقت می شه که حرفامو کامل توی وبلاگ نگفتم.شاید وقتشو نکردم شایدم دیگه حوصلشو ندارم به هر حال امروز دیگه طاقتم تموم شد و خواستم تا خالی بشم.توی وبلاگ قبلی خیلی حرفا می زدم و خیلی سبک می شدم،الان هم اینجا می نویسم تا سبکه سبک بشم.خیلی دلم پره.تو این چند مدت همش روی برگه می نوشتم ولی خوب بعدش مجبور می شدم پاکش کنم.ولی توی وبلاگ نوشتنی آدم بعدن که می یاد می خونه ازشون عبرت می گیره و توی خاطره آدم بیشتر می مونه.وای خدا.دیگه نمی دونم چی بنویسم ،به غیر از من و زهرا کسی تو خونه نیست همه رفتن عید دیدنی.من و زهرا موندیم خونه.حوصله ی هر دوتامون سر رفته ولی خوب باید بسازیم.زهرا فکر کنم دلش تنگ شده ولی من دلم نمی خواد از اینجا بره.چون اون وقت خیلی بیشتر دلم می گیره و اون موقع دیگه جلوی همه مجبور می شم گریه کنم.همین الانشم به زور جلوی خودمو گرفتم تا اشکم در نیاد.                                                                                                                           

چند روزیه دارم به این فکر می کنم که آدم توی دنیای کوچیکه کودکیش خیلی بهتر از این دنیای به اصطلاح بزرگه بزرگیشه.از همه منظور می گم.خوب دیگه واقعا نمی دونم چی بنویسم.                                             

خدایا ازت به خاطر همه چیز ممنونم.از اینکه قدرت همه چیزو به ما دادی تا ما تصمیم بگیریم و خودمون عملش کنیم البته با کمک تو.خدایا بازم ازت ممنون.                                                                                      

نبودن،
  هرگز به تلخي از دست دادن يک بودن
  نيست

نيمه گمشده

 

                            

همون روز اول که مامانم منو زایید رک و بی رو در واسی اینو درگوش دکتر گفتم .
گفتم : - اووونقه .. اوونقههههههه ( ترجمه = دکتر نیمه گمشدم کوش؟)
دکتر نامردی نکرد .
لنگامو گرفت و آویزونم کرد و برای اولین بار توی عمرم با کف دست محکم کوبید روی باسنم .
دردم گرف .
برای اولین بار فهمیدم برای پیدا کردن نیمه گمشدم باید خیلی سختی ها و خیلی ضربه ها رو تحمل کنم .
هنوز که هنوزه جای اون ضربه کف دستی دکتر روی برآمدگی پشتم مونده .
روزای اول زندگیم مامان هی می گف بگو مام مان .
بابا هی می گف : بگو باب با .
منم که گوشم بدهکار نبود ... هی می گفتم : اونقههههههه ( با شیش تا" ه "یعنی : چقد شما الکی خوشین .)
کسی منو درک نمی کرد .َ
شبا مدام از شدت ناراحتی و عدم درک روحی خودمو خراب می کردم و تموم قسمت پایین تنم می سوخت .
اونقد بغض توی گلوم بسته بود که تا دو سه سالگی نتونسم حرف بزنم .
اولین کلمه ای که گفتم این بود :
- کوش؟
آی این مامان و بابای من می خندیدند .
آی من حرصم در میومد و دندون قروچه می کردم .
اونا هم کم نمی آوردن و هی می گفتن : بگو کوش؟
به قول شاعر : یکی می مرد ز درد بی نوایی ..یکی می گف خانم زردک می خوایی ؟ ( همون می خواهی )
من دلم یه گوله آتیش بود و اونا فقط به فکر این بودن که من مثه یه میمون نه ... مثه یه طوطی هی واسشون ادا در بیارم تا اونا از ته دل بخندن .
تو تموم چشا دنبالش بودم .
توی بغل هر کی می رفتم اول توی چشاش نیگا می کردم .
اونام می گفتن : چه بچه ناززززی ... چقدر باهوشه ... وووواااااایییی .
چقدر که صورتم رو با روژ لب رنگی نکردن و من دم نزدم .
چقدر یواشکی از باسنم نیشگون گرفتن و من غریبانه گریه کردم و به کسی نگفتم .
چقدر قاقالی لیامو ازم به زور گرفتن و من هیچی نگفتم .
همه این بی رحمیارو به خاطر پیدا کردن نیمه گمشدم تحمل کردم .
نصف شب که همه خواب بودن من تا صب ستاره ها رو نیگا می کردم و اشک می ریختم
مامان که بیدار می شد فک می کرد باز اسهال شدم و کلی پودر او آر اس می بست به نافم .
آخه من دردمو به کی می گفتم .
توی همون روزای بی کسی .
توی همون روزای تهنایی .... چشام با چشای ژیلا دختر عموم ماسید .
اون یه سال و نیمه بود و من دو ساله .
یادمه اولین برخورد ما دم دستشویی بود .
هر دومون جیش داشتیم .
مامان من به مامان ژیلا گف : - سامان جیشش خیلی تنده ... اگه میشه من زود ببرمش و زود بیام بیرون .
مامان ژیلا قبول کرد .
ولی نیگای من که توی چشای عسلی و خوشگله ژیلا افتاد که پر از التماس بود نتونستم طاقت بیارم .
هرچی مامان هولم داد که برو تو بچه ... من واستادم و گفتم ...نههههههههه .
پاهامو به هم فشار دادم و خودمو نگه داشتم .
ژیلا این از خود گذشتگی منو دید و یه لبخند زد قده هوا .
همچین خوش به حالم شد .
مامانم مونده بود انگش به دهون که من چمه .
ژیلا که از دستشویی اومد بیرون اومد جلو و بوسم کرد .
لبامو بوسید .
من ... من .... خشکم زد .
حس کردم دیگه تموم دوران بدبختیم و جستجوهای بی سرانجامم تموم شده .
ولی ... یهو برق از چشام پرید .
برای بار دوم توی عمرم به خاطر عشق کتک خورده بودم .
بوسه ژیلا مهم ترین اثرش خراب کاری من توی شلوارم بود .
اصلا یادم رفته بود جیش دارم .
مامان زد پس کلم .
منم از شدت حرص جیشمو تا آخر توی شلوارم کردم و توی همین حالت از ته دل گریه کردم .
ازون به بعد تنها واژه ای که از دهن کوچولوم می زد بیرون ( عمو ) بود .
به هوای خونه عمو ... من و ژیلا با هم نرد عشق می باختیم .
بابام می گف :
- سامان خیلی عموشو دوس داره .
منم توی دلم می گفتم : - آررههههه جون خودت ... عمو کیلو چنده ؟
می رفتیم خونه عمو .
بزرگترا می شستن به چرت و پرت گفتن و دروغ و غیبت و ...
من و ژیلا دس همو می گرفتیم و می رفتیم توی حیاط .
هر دو روبروی هم روی نیمکت می شستیم و زل می زدیم توی چش هم .
- چه... باژی ... کنیم ؟ ( با لحن یه دختر ناز و تپل یه سال و نیمه )
- هر چی تو بگی ... ( با صدای یه پسر دو ساله ملوس )
بهد اون چش می ذاش و من پشت درختا قایم می شدم و وقتی دنبالم می گشت من توی دلم قند آب می شد و
یه کاری می کردم منو پیدا کنه .
بعد آی می خندیدیم ... آی می خندیدیم ...
گاهی وقتا من اونقدر به زور می خندیدم تا خنده ژیلا تموم بشه که گلوم باد می کرد .
یه بار یواشکی ... وقتی همه گنده ها ( ننه باباها) داشتن توی جشن عروسی یه یارویی می رقصیدن من و ژیلا
رفتیم توی حیاط و من یه سیب سرخ بهش دادم ... اونم نیگام کرد ... آخ نیگام کرد ... بعد لپمو بوسید .
بعد دوید توی خونه ... من موندم و جای بوسه ژیلا روی لپم که مثه دلم تاپ تاپ می کرد و می سوخت .
تا اینجا دو بار بوسم کرده بود .
یه بار عزممو جزم کردم که دیگه حالا نوبت تویه سامان ... ناسلامتی اون نیمه گمشده ته خره .( خره رو اونموقع بلد نبودم بعد اضافه کردم )
یه روز خونه عمو ... بعد از ظهر .. من و ژیلا توی حیاط تهنا بودیم ... همه خواب بودن .
خودمو کشیدم کنار ژیلا و اول توی چشاش نیگا کردم .
چشاشو درشت کرد و با ترس بهم نیگا کرد .
- میذاری بوشت کنم ؟
خندید.
- نع ... بابام گفته ... به ... به ... پسرا بوش ندم .( ای عموی نامرد )
من لب پایینمو ورچیدم و خودمو کنار کشیدم .
ژیلا دلش بحالم سوخت .
- خب بیا ...
لپشو آـورد جلوی لبم و چشاشو بست .
من ... یه جورایی هول شدم .
از جام بلن شدم و خواستم زرنگی کنم و لبشو ببوسم که یهو چشمتون روز بدنبینه .... پام سرخورد و افتادم روی ژیلا و اونم افتاد روی زمین .
صدای گریه ژیلا و از خواب پریدن بابا و عمو یه طرف ... صحنه افتادن من روی ژیلا و عدم تلاش برای پاشدنم از روی اون یه طرف .
و برای بار سوم کتک خوردم اونم برای عشق ... اینبار بابا گوشمو گرف و کشوندم توی اتاق .
- پسره دیوونه چیکارش می کنی دختره رو ؟
توی دلم گفتم چقدر فکر این بابا ها خرابه ...
دو سه ماه گذشت .
یه روز که من و گنده ها رفتیم خونه صحنه ای دیدم که دل کوچولوم شیکس .
ژیلا با یه پسره انتیک مو خرمایی گرم گرفته بود و اصلا به من توجه نکرد .
- ژیلا ... میای باژی ؟ ( با صدای یه پسر بچه دو سال و نیمه که احساس می کنه شکست خورده )
- نع ... من دارم .. با .. سروش باژی می کنم .( با صدای یه دختر بچه که خیلی پرروهه )
پسره انتیکه موخرماییه نیشش تا زیر گوشش باز شد و برام زبون درازی کرد .
منم .. آی به هم ریختم .... آی حرصم دراومد .
اون روز برای بار چهارم توی زندگیم بد ترین کتکو خوردم .
اونم به خاطر چی ؟ به خاطر شکستن سر اون پسر پررووهه با یه تیکه سنگ .
آی وقتی که سرشو با دو تا دس گرف و جیغ زد حال کردم و از ته دلم ذوق زده شدم .
ولی کتکا خیلی ضد حال بود .
خلاصه ... از اون روز به بعد رابطه من و ژیلا تیره شد .
اون نیمه گمشده من نبود .
تقلبی بود .
...

از اون روز هجده  سال گذشته .
ژیلا الان ازدواج کرده و شوهرشم همون بچه پرروهه موخرماییه که الان مثه کدو کچل شده .
ولی من ...
من بعد کتک خوردنهای فراوان ...
بعد از جستجوهای بی سرنجام متعدد ..
هنوز که هنوزه نتونسم نیمه گمشده مو پیدا کنم ...
من نیمه مو می خوااااااام .. ( با لحن و صدای یه پسر بیست ساله که انگشت سبابه اش تو دهنشه و داره اونو می مکه )

Coded by taktemp & designed by: Natty WP