تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

خیال.....!!

دوستی دردسر است. اما تنهایی هم سخت است

نمی دانم چگونه سپری کنم سال های واپسین را؟

انسان ها به توافق رسیده اند

جهان دیگر رازی ندارد

اگر امروز یک تیر طلایی در کمان ام مانده بود

حتی به خاطر شیرین ترین خیالم نمی انداختمش

در افق......

به زودی چشم هایم غرق می شوند در آخرین خوابم.

تنها کسی زندگی می کند که می شنود!

می گویند این حرف حقیقت دارد.

تنها کسی رنج می کشد که می شنود!

می گویم این حقیقی ترین حرف است.

دیدم و دریافتم قصه ی زندگی را

اگر روحی باقی بود آرزوی بقایش را نمی کردم.

زیستن چه لذتی دارد وقتی خیالی برای زندگی نمانده؟

به پایان رسد اگر با برکت است این ژاییز بیهوده!!

فجیع ترین کار عمرمان مردن نیست.

مشکل اینجاست که انسان می میرد

((((((قبل از آنکه مرگش فرا رسد !!!!! ))))))

 

                                                              

هفته ی خیلی خوب من

سلام

وای خدا جون چقدر این هفته برام خوب بود.هفته ی خوبی برام بود با وجود سوتی هایی که سر پروژه دادم در کل هفته ی خوبی بود.این هفته خیلی برام مهم بود چون باید پروژه ی سیستم عاملو ارائه می دادیم(با سمانه که به خدا همشو خودم انجام دادم و سمانه خانوم فقط زحمت کشیدو اونا رو حفظ کرد البته من عادت دارم، این دیگه یه چیزه کاملاً عادیه برام).                                                                                                                       

چهارشنبه ی هفته ی پیش سر کلاس پاسکال استاد به من گفت برنامه نویسیم از همه عالیه.                            

قبلا گفته بود از خانوما کسی معلوم نیست که برنامه نویسیش خوب باشه(اون اولاش که من هنوز کامل عادت نکرده بودم به کلاس و بچه هاش، برنامه هایی که می نوشتمو نشون نمی دادم)از پسرا هم از کسی تعریف آنچنانی نکرد فقط از اون افتاده ها یکی رو گفت این برنامه نویسیش یه کم خوبه.خلاصه استاد خیلی ازم تعریف کرد خدا وکیلی این دخترا خیلی حسودن(البته چیزای نادر هم دارن ولی خوب امثال این فرزانه و ... اسم ما رو خراب کرده دیگه).فرزانه که معدل الف ترم قبل رو آورده بود مدام می گفت استاد اینا خوندن توی هنرستان.استاده هم بدجور حالشو می گرفت و بهش می گفت خانوم صالحی شما این موضوع رو چند دفعه می گید.منم که همیشه جوابتونو دادم دیگه لزومی نمی بینم این سری هم بهتون جواب بدم.آخخخخ که من چقدر حال کردم.دختره بده بده بد          

ازش خوشم نمی یاد خیلی مغروره.خدا وکیلی وقتی استاد ازم تعریف می کرد اصلا انگار نه انگار.اصلا چیزی نگفتم چون اصولا بچه ی آرومی هستم وهمچنین از این تعریفا تو مدرسه زیاد شنیده بودم به خاطر همین زیاد نرفتم تو بهرش.ولی خوب ته دلم خیلی خوشحال بودم که تونستم رضایت یه استادی رو بگیرم که خودش خیلی حالیشه. 

(خدایا ممنون).بعدش که رفتیم سایت ،استاد دید که کسی بلد نیست و دخترا هم کنار هم نشستن و دارن حرف می زنن گفت بریم سر یه کلاسی که توش یه کامپیوتر بود و یه پروژکتور.رفتیم اونجا بعدش استاده یه پسره رو که خیلی سوسول بود رو برد که تایپ کنه.می گفت تایپ این از همتون بهتره(خداییش انگار برای همه ی ما رو دیده بود).پسره ده ساعت طول می کشید تا یه چیزی تایپ کنه اونم همش غلط غولوط.به استاد گفتم که من بیام تایپ کنم اونم فکر کرد که من تایپم خیلی ناجوره به خاطر همین با شک گفت می خوای بیای اینجا بشینی؟!؟!!!! منم گفتم آره.خلاصه رفتم.تایپ کردنم زیاد تند هم نیست ولی خوب می تونم عرض 2 یا 3 دقیقه یه برنامه ی مشکل پاسکال رو تایپ کنم.(منظورم بیشتر از 20 خطه و با حفظ زیبایی برنامه یا همون تورفتگی).خلاصه اون روز کلی ازم تعریف شد(خدا وکیلی زیاد از تعریف کردن خوشم نمی یاد چون آدمای دیگه آدمو با یه چشمه دیگه می بینن).       

اون هفته اون طوری تموم شد.این هفته هم مثل همیشه با وصایا شروع کردم.بعدش یک شنبه قرار بود فیزیک امتحان بگیره،منم شنبه نشستم خوندم یعنی بعد از کلاس وصایا اومدم خوندم.رفتیم سر کلاس، دیدیم که مثل همیشه من و سمانه زود رفتیم ولی این دفعه فرق می کرد چون خیلی از بچه ها نیومده بودن.استاد فیزیک هم امتحان نگرفت و قراره این هفته که داره می یاد امتحان بگیره.ریاضی هم که بعدازظهر داشتم امتحانمون دوباره کنسل شد. حالا می موند دوشنبه.وای خدا نمی دونید که چقدر استرس داشتم.اصلا نمی تونستم بخوابم.صبح هم قرار بود سمانه بیاد خونمون تا با هم جمع بندی کنیم.ساعت 7:30 سمانه اومد و تا ساعت 11:30 همین طوری داشتیم مثل طوطی متن ها رو حفظ می کردیم.منم که حفظیاتم خوب نیست اون چنان به خاطر همین بیشتر من می خوندم تا سمانه.     

سر کلاس،دعا می کردم که لااقل ساناز و مهدیه باشن از شانس من،ساناز که نیومده بود.مهدیه هم پی خوش گذرونی خودش بود.وقتی رفتیم سایت تا توضیح بدیم.خیلی می ترسیدم که نکنه فلان جاشو بد بگم.بر عکس من سمانه اصلا استرس نداشت.قرار گذاشته بودیم سمانه اول شروع کنه.سمانه شروع کرد به توضیح دادن از روی اسلایدهایی که آماده کرده بودیم.وقتی سمانه توضیح می داد پسرا مدام می گفتن بلند تر توضیح بده.سمانه که تموم کرد من شروع کردم به توضیح دادن اونم با صدای بلند چون خوشم نمی یومد که وسط حرف زدنم بگن بلندتر. خلاصه من که هر چی خونده بودم یادم رفته بود همه رو از روی اسلاید گفتم چون روبروم بود کسی متوجه نمی شد که من دارم از روی اسلاید می خونم.اسلایدها که تموم شد نوبت به خود برنامه رسید.این جا هم قرار بود سمانه 3 تا منوی اولشو که خیلی راحت بودنو بگه بعدش من توضیح بدم.بیچاره شروع نکرده بود پسرا شروع می کردن به سوال پرسیدن(خداییش همشون این برنامه رو کار کرده بودن و می خواستن تلافی اون روزو که داشتن پروژشونو ارائه می دادن و من بهشون نگاه می کردمو(نه به قصد عمد بلکه عادت دارم که هر کسی حرف می زنه چشم در چشمش نگاه کنم تا هواسم جایی نره)خداییش خودمم خجالت می کشیدم که دارم این طوری نگاشون می کنم. به هر حال اونا خوب ارائه ندادن و می خواستن تلافی کم شدن نمرشونو از ما در بیارن).یه سوالایی می پرسیدن که بیچاره سمانه نمی تونست جواب بده.منم اونجا به کمکش می رفتم(مثل امداد خودرو).اکثر جواباشونو من می دادم.بعد استاد گفت که خانوم فلانی شما توضیح بدید،شما مسلط تر هستید.منم دیدم که سمانه ناراحت شده شدید.گفتم نه ما جفتمون اندازه ی هم بلدیم.بعد استاد گفت ولی ما دوست داریم شما توضیح بدید.پسرا هم گفتن آره. 

خلاصه من شروع کردم به توضیح دادن.اصلاً استرس نداشتم.پسرا هم که می خواستن هواسم پرت بشه یواشکی حرف می زدن منم بهشون می گفتم سوالی دارید؟!؟! اونا هم می موندن چی بگن.یه چندتا سوتی هم دادم که فجیع

ترینش این بود" داشتم تغییر اندازه ی پارتیشن ها رو می گفتم.بعد یه پارتیشنو خیلی بزرگ کردم بعد برگشتم گفتم حالا دیدید که این چقدر گنده شد" آقا همه زدن زیره خنده.منم خودمو زود زدم به کوچه ی علی چپ.ولی مگه می شد یادم بره خلاصه وسطاش خودم خندم گرفت.جوری که نتونستم توضیح بدم.پسرا هم که چهار چشمی داشتن نگاه می کردن ببینن من چی کار می کنم.خلاصه هر جوری بود خودمو از خنده ای که اگه بیاد دیگه تموم نمی شه خلاص کردم.اون روز که اون طوری برام تموم شد.سه شنبه هم روز خوبی بود.مادرجون از سوریه اومده بود به خاطر همین بعد از کلاس رفتم خونه ی اونا.کلی با فریبا گپ زدم.با مریم( عروس دایی جدیدم که از من5 یا 6 ماه بزرگه) هم خیلی جور شدم.دختر خوبیه.خلاصه تا شب اونجا بودم.شب هم با آبجینا اومدم خونه.صبحشم کلاس نداشتم به خاطر همین تنهای تنها توی خونه بودم.شب زهرا زنگ زد و گفت بیا ما اومدیم.فریبا هم کلی اصرار کرد خلاصه منم از خدا خواسته،گفتم باشه می یام.شب ساعت 8:30 آبجینا اومدن دنبالم و با اونا رفتم.شب خوبی بود. دیشب ساعت 12 بود که اومدیم.خیلی خسته بودم.قرار بود که امروز برم دانشگاه تا به مهدیه و ساناز توی پروژشون کمک کنم(خداییش ببینید چه بچه ی خوبی هستم!!!!).خلاصه صبح با سمانه رفتیم دانشگاه.بعدش با چهار تایی رفتیم توی سایت و نشستیم مثل بچه های درس خون،پروژرو نوشتیم.خلاصه خیلی خوش گذشت با این که خیلی خسته شدم ولی خوب از کمک کردن به دیگران لذت می برم( بر عکس سمانه که فقط دوست داره خودش از همه برتر باشه من اینطور نیستم).خلاصه از ساعت7:30 تا 1:30 دانشگاه بودیم.اومدم خونه دیدم کسی نیست. ناهار خوردم .بعد یه کم فکر کردم که آیا می تونم الان فیزیک بخونم؟!؟ دیدم نه نمی تونم خلاصه تا الان بی خیالش شدم.الانم باید برم نمازمو بخونم.چون دوست دارم همه ی کارامو بعد از نماز انجام بدم(احساس سبکی می کنم).  

خوب بازم ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم( بر عکس آقا سامان).و بازم ببخشید که اینقدر طولانی شد.             

خدایا ازت به خاطر همه چیزایی که بهم دادی تشکر می کنم.امیدوارم که بتونم بنده ی شایسته ای برای تو باشم. خدایا به خاطر اینکه این هفته منو فراموش نکرده بودی ازت ممنون.به خاطر کمک هایی که تو این هفته بهم کردی ازت واقعا ممنون.خدایا عاشقانه دوست دارم و دوست دارم که این علاقه ام هر روز بیشتر بشه و تو هم منو فراموش نکنی.خیلی خیلی دوست دارم.(بنده ی گناهکار تو)                                                                  

تا بعد

اشک و لبخند

 

چشمای مغرورش هيچوقت از يادم نميره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ...
وقتی موهاي طلاييشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زير موهاش بگيرم
مبادا که يه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش هميشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حياط . مثل يه غنچه ...
وقتی می خنديد و دندونای سفيدش بيرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع ميشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
ديوونم کرده بود .
اونم ديوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خنديد . می خنديد و...
منم اشک تو چشام جمع ميشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش يه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو ميبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود يعنی خيلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگيرم .
من دلم نميومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل يه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده ...
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خنديد و گوشمو ليس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سينمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش ميکردم .
عطر موهاش هيچوقت از يادم نميره .
شبای زمستون آغوشش از هر جايی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکيد٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اينجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا يک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون هميشه طولانی بود .
تموم زندگيمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
هميشه بعد از اينکه کلی برام ميرقصيد و خسته می شد ٫
ميومد و روی پام ميشست .
سينه هاش آروم بالا و پايين می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : ميدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : ميگه لاو لاو ٫ لاو لاو ...
بعد می خنديد . می خنديد ....
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم واميستاد ٫ صدای قلبمو می شنيدم .
با شيطنت نگام می کرد .
پستی و بلندي های بدنش بی نظير بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزديکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قايم می شد ٫ جيغ می زد ٫ می پريد ٫ می خنديد ...
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد يهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حاليم می کرد .
ديوونه ديوونه ...
چشاشو می بست و لباشو مياورد جلو .
لباش هميشه شيرين بود .
مثل عسل ...
بيشتر شبا تا صبح بيدار بودم .
نمی خواستم اين فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هيچ چيزبرام مهم نبود .
فقط اون ...
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شاديشو ازش بگيرم .
تا اينکه بلاخره بعد از يکسال سرطان علايم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هيچکس حال منو نمی فهميد .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ريختم .
يه روز صبح از خواب بيدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سينه اش فشار دادم .
هيچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا ...
بهارمرده بود .
من هیچی نفهميدم .
ولو شدم رو زمين .
هيچی نفهميدم .
هيچکس نمی فهمه من چی ميگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پيچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم ديوونه ام...

هفته ی پر بار

سلام

وای خدا این هفته هم برام خوب بود و هم برام خوب نبود.البته فقط سر امتحان ریاضی حالم گرفته شد که اونم چیز زیاد مهمی نبود.چون سه تا سوال داده بود که همشون یه جا با هم 0.25 بیشتر نداشت.منم خوب اولین امتحان رو دوست داشتم خیلی خوب بدم که اونم نشد.آخه اصلا نخونده بودم.تازشم فقط نمودار رو یه تیکشو نکشیدم اگه اونم می کشیدم می شدم کامل.حیف شد.از این حرصم در می یاد که بلد بودمو یهو یادم رفت.ولی خوب بقیه ی هفته خیلی برام خوب بود.توی دانشگاه همه چیز فرق می کنه،از تقلب کردن گرفته تا درس خوندن و ... .خدایی خیلی پیشرفته ان این دانشجوها!! با اس ام اس برای هم فرمول ریاضی می فرستادن.خدایی آخه وقتی هم تقلب می کنن همش اشتباهه.خیلی خندم می گیره به این کاراشون.هفته ی پیش قرار بود ریاضی امتحان بگیره(که البته توی دانشگاه به امتحان می گن کوییز شاید دانش آموزا هم بگن ولی خدایی ما توی مدرسه همون می گفتیم امتحان نه کوییز!!!) که یه پسره با یه پسره ی دیگه دعواشون گرفت خلاصه وسط کلاس یه سر و صدایی راه انداخته بودن که نگو.اونم سر چی؟!؟ زنگ موبایل یه پسره که دو ترم افتاده خیلی ناجور بود،یه پسره که خیلی هم وسط کلاس تیکه می ندازه بلند شدو باهاش بگو مگو کرد.حالا داشته باشید اون پسره ته کلاس از اون قلدرای اصیل و خفن و این یکی پسره ردیف جلو.استاده هم از اون استاد هپلوهاست.قشنگ درس می ده ولی نمی تونه کلاسو تحت سلطه ی خودش داشته باشه.صداشم یه طوری نازک می کنه که نگو.داشتم می گفتم پسرا داشتن ناجور دعوا می کردن آخر سر پسره رفت بیرون بعد از سالن داد می زد که پسره بره بیرون.اون سپره که چند دفعه افتاده با خیال راحت نشسته بود سر کلاس اون یکی پسره هم مدام از بیرون هوار می کشید.خلاصه استاد این یکی پسره رو هم بیرون کرد پسره هم چون قلدر بود دوستاش هم مثل خودش بودن.همین که پسره از کلاس رفت بیرون دوستاش هم با هم رفتن بیرون.خدایی آدم بهشون نگاه می کرد زهلش آب می شد.بعد که دوستای پسره رفتن بیرون دوست اون یکی پسره هم یادش افتاد که باید بره.اصلا بهم نمی یومدن یه طرف کاملا بچه سوسول یه طرف کاملا قلدر!! خلاصه منم که عاشق نگاه کردن به دعوا هستم اینقدر دلم می خواست برم نگاشون کنم.ولی خوب نشد.خلاصه بعد از اینکه اونا رفتن بیرون تقریبا 10 بعدش کلاس تموم شد.من و ساناز و مهدیه و سمانه بدو بدو رفتیم بیرون تا ببینیم چه خبره.همین که رسیدیم به حیاط دیدیم دارن روی همو می بوسن.نمی دونم مهدیه از کجا فهمیده بود که اونا برای چی با هم صلح کردن ولی هر چی بود با هم فامیل در اومده بودن.خلاصه تا بیام برسم خونه با سمانه بحثمون سر دعوای اونا بود.اون روز که اون جوری تموم شد.روزه بعدش تمام ترم بالایی اومده بودن از ما می پرسیدن که دعوا چی شدو سر چی بود.ما هم با آب و تاب براشون تعریف می کردیم.چهارشنبه هم سر کلاس پاسکال بالاخره استاد دفتر منو نگاه کردو منو پای تابلو برد.همش تقصیره سمانه و سانازه.من مدام بهشون می گم بیان جلو بشینیم ولی اونا نمی یان(البته فقط سر کلاس پاسکال این طوری هستن).وقتی رفتم تا برنامه رو بنویسم همه دهنشون وا مونده بود.چون فکر می کردن چون ما زیر 20 هستیم پس خنگ تشریف داریم و هیچی حالیمون نیست.وقتی خواستم دفترمو نشون بدم به استاد همه فکر می کردن برنامه ای که من نوشتم اشتباهه.ای حالشون گرفته شد که نگو.خدایی پاسکال هم آخه چیزی داره!! بچه ها سر کلاس یه سوالایی می کنن که آدم خندش می گیره. خلاصه اون هفته اون طوری برامون تموم شد.این هفته هم چیز خاصی اتفاق نیوفتاد.شنبه استاد وصایا در مورد وهابیت داشت حرف می زد بعد گفت وهابیت اول از همه از کدوم کشور شروع شد؟ منم گفتم عربستان ولی اون گفت اونجا از همون اول مسلمون بودن (به خاطر مکه و...) ولی خوب اینا دلیل نمی شه که یه کشور دینش اسلام باشه. منم اون چیزایی که بلد بودمو بهش گفتم.گفتم که الان مذهب پادشاه عربستان وهابیته.اونم گفت که همچین چیزی امکان نداره.خلاصه همچین سر کلاس بحث می کردیم که نگو.خدایی اگه توی مدرسه بودم حتما از نمره انظباطم کم می کردن و به دفتر می بردنم.خلاصه استاده آخر سر گفت هفته ی بعد همه مطبی در مورد وهابیت بیارن. منم خوشحال از پیروزی نه چندان مهمم.یک شنبه هم صبح کله سحر کلاس فیزیک داشتم.استاده فیزیک خیلی قشنگه. نمی زاره بچه ها زیاد تیکه بندازن یا مثل استاد ریاضی نیست که نتونه کلاسو تحت کنترل خودش داشته باشه. خلاصه استاده خوبیه.دوشنبه هم سیستم عامل داشتیم.نمی دونم چرا از تئوریش زیاد خوشم نمی یاد.ولی خوب عاشق عملیش هستم.از شانس من هم تئوریش دو واحدیه.خدا ایشاالله به همه کمک کنه منم یه همچین کمک کنه. دوشنبه استاد تعیین کرد که کی ما پروژمونو تحویل بدیم.وای که چقدر می ترسم از اینکه نکنه خوب ارائه ندیم و از این حرفا.وقتی که گزارش کارامونو ارائه می دادیم فقط از منو سمانه می پرسید که چی نوشتید.منم چرت و پرت تحویلش می دادم و هر چی که بلد بودم برای صدمین بار بهش می گفتم اونم چون می دید من بدون هیچ گونه مکثی میگم فکر می کرد من دیگه آخرشم.ولی سمانه همشو حفظ می کرد آخرشم دوباره من و من می کرد به خاطر همین استاد فکر می کرد و می کنه که سمانه اصلا کاری نکرده و اصلا بلد نیست.خوب اینم از چیزای خوبه منه دیگه!!! دوشنبه ساعت 4 عقد پسرداییم بود.خیلی دلم می خواست که برم ولی خوب کلاس داشتم اونم چی؟!؟   

ادبیات.وای که چقدر حالم از این درس بهم می خوره.ساعتشم یه طوریه که آدم سر کلاس خوابش می گیره.نه تنها من این طوری هستم بلکه ساناز هم این طوریه.ولی خوب سمانه و مهدیه ادبیاتو دوست دارن و خیلی خوب سر کلاس گوش می دن بر خلاف ما دوتا.استاده هم ماشاالله اینقدر سر کلاس حرف می زنه که نگو.انگار داره برای آدم لالایی می خونه.سر کلاسش همچین بچه های  ترم بالایی تیکه های باهالی می ندازن که آدم کیف می کنه.سر کلاس مدام از ساناز می پرسیدم ساعت چنده؟آخه دلم پیش مامانمینا بود.ساعت هم مگه می گذشت.به زور شد 5 بعد ساعت 5 هم میلی متری می گذشت.خلاصه به هر جون کندنی بود کلاسشو تموم کردمو اومدیم خونه.اومدم دیدم کسی نیست.خلاصه ساعت 6:30 داداش زنگ زد و گفت می یام دنبالت تا با هم بریم اونجا.منم قبول کردم. ساعت 7:45 داداش اومد.حوصلم تو خونه سر رفت.خلاصه داداش اومدو با هم رفتیم خونه ی داییجون اینا.رفتم دیدم کلی مهمون دارن.رفتم عروس دایی جدیدمو دیدم باهاش کمی حرف زدم.بعد که فریبا رو دیدم نشستم تا می تونستم باهاش حرف زدمو دلم خالی شد.آخییییییییی.با اینکه خیلی خسته بودم ولی خوب خودمو به زور بیدار نگه داشتم.ساعت 11:30 بود که اومدیم خونه.همین که رسیدیم از خستگی خوابم برد.فرداش هم خوابم برده بود.ساعت 7:30 بیدار شدم.تند تند لباسامو پوشیدمو رفتم دنبال سمانه.حالا خوبه هم دانشگاه نزدیکه خونمونه هم کلاسم ساعت 8 شروع می شد.خلاصه بدو بدو با چشای پف کرده رفتم دنبال سمانه.رفتیم دیدیم کلاس تشکیل نشد.خیلی حرصم در اومده بود.چون اگه می دونستم می خوابیدم.ولی خوب نشد.خلاصه تو راه که داشتیم می یومدیم ساناز گفت من صبحونه نخوردم خیلی گوشنمه.منم گفتم منم نخوردم.تو کوچه ای که ما ازش رد می شیم یه نون بربری هست که زیاد شلوغ نمی شه.ساناز گفت بزار برم یه دونه نون بگیرم بخوریم.رفت بگیره مرده گفت نیم ساعت واستا تا از تنور در بیاد.ما هم که وقت نداشتیم(چون خوابمون می یومد) وا نستادیم.اون روز هم این طوری تموم شد.چهارشنبه هم سر کلاس پاسکال بالاخره سمانه اینا رو راضی کردم که جلو بشینن.استاد هر چی برنامه می گفت راحت می تونستم بهش نشون بدم(چون آدم از ته کلاس نمی تونه مدام نشون بده).خدایی این دخترا خیلی حسودن به خدا. همین که من برنامه رو نشون استاد می دادم دخترا می گفتن استاد این تو هنرستان خونده.استاده هم بد جور حالشونو می گرفت(می گفت اونایی که چند دفعه افتادن خوب نشون بدن!!!).وای که چقدر حرف زدم بعد از چند مدت اومدم تا بنویسم ببین چی شد!!! ببخشید دیگه،سعی می کنم که از این به بعد تند تند بنویسم تا اینقدر نشه!!                     

خدایا ازت ممنون.به خاطر همه ی کارهایی که برام جفت و جور می کنی.به خاطر همه ی نعمت هایی که بهم دادی ازت تشکر می کنم.خیلی دوست دارم.                                                                                       

تا بعد

اشتباه

سلام به همه ي دوستان گلم که هميشه با نظراتتون ما رو شرمنده ميکنيد ولي نظرتون راجع به اين پست خيلي واسم مهمه پس خواهش ميکنم اگه وقت داشتيد حتما دانلود کنيد ...

حدود ۳سال پيش با کمک چند تا از دوستانم آلبومي تهيه کردم که بنا به دلايلي (مادي و...)نتونستم به صورت رسمي منتشرش کنم و همون موقع از طريق www.bia2music.com به صورت غير مجاز پخش شد و البته بعضي از دوستان که نميخوام ازشون اسم ببرم به من لطف کردن و بعضي از آهنگ ها رو به نام خودشون خوندن و منتشر کردن!!!

چون آپلود کل آلبوم طول ميکشه من فعلا يه دونه از آهنگ ها به نام اشتباه(که اسم آلبوم هم اشتباه هست) رو ميذارم که گوش کنيد و اگه دوست داشتيد بقيه ي آهنگ ها رو هم ميذارم.

آهنگش از خودم هست و تنظيم امير قدياني عزیز و شعرش هم از سرکار خانوم ترانه مکرم هستش
 

 

(برای دانلود آهنگ به آدرس زیر رفته و پس از باز شدن پنجره و انجام شمارش معکوس بر روی گزینه ی download کلیک کنید.)

http://www.filehosting.cc/?d=488D6E634

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP