سلام
وای خدا جون چقدر این هفته برام خوب بود.هفته ی خوبی برام بود با وجود سوتی هایی که سر پروژه دادم در کل هفته ی خوبی بود.این هفته خیلی برام مهم بود چون باید پروژه ی سیستم عاملو ارائه می دادیم(با سمانه که به خدا همشو خودم انجام دادم و سمانه خانوم فقط زحمت کشیدو اونا رو حفظ کرد البته من عادت دارم، این دیگه یه چیزه کاملاً عادیه برام).
چهارشنبه ی هفته ی پیش سر کلاس پاسکال استاد به من گفت برنامه نویسیم از همه عالیه.
قبلا گفته بود از خانوما کسی معلوم نیست که برنامه نویسیش خوب باشه(اون اولاش که من هنوز کامل عادت نکرده بودم به کلاس و بچه هاش، برنامه هایی که می نوشتمو نشون نمی دادم)از پسرا هم از کسی تعریف آنچنانی نکرد فقط از اون افتاده ها یکی رو گفت این برنامه نویسیش یه کم خوبه.خلاصه استاد خیلی ازم تعریف کرد خدا وکیلی این دخترا خیلی حسودن(البته چیزای نادر هم دارن ولی خوب امثال این فرزانه و ... اسم ما رو خراب کرده دیگه).فرزانه که معدل الف ترم قبل رو آورده بود مدام می گفت استاد اینا خوندن توی هنرستان.استاده هم بدجور حالشو می گرفت و بهش می گفت خانوم صالحی شما این موضوع رو چند دفعه می گید.منم که همیشه جوابتونو دادم دیگه لزومی نمی بینم این سری هم بهتون جواب بدم.آخخخخ که من چقدر حال کردم.دختره بده بده بد
ازش خوشم نمی یاد خیلی مغروره.خدا وکیلی وقتی استاد ازم تعریف می کرد اصلا انگار نه انگار.اصلا چیزی نگفتم چون اصولا بچه ی آرومی هستم وهمچنین از این تعریفا تو مدرسه زیاد شنیده بودم به خاطر همین زیاد نرفتم تو بهرش.ولی خوب ته دلم خیلی خوشحال بودم که تونستم رضایت یه استادی رو بگیرم که خودش خیلی حالیشه.
(خدایا ممنون
).بعدش که رفتیم سایت ،استاد دید که کسی بلد نیست و دخترا هم کنار هم نشستن و دارن حرف می زنن گفت بریم سر یه کلاسی که توش یه کامپیوتر بود و یه پروژکتور.رفتیم اونجا بعدش استاده یه پسره رو که خیلی سوسول بود رو برد که تایپ کنه.می گفت تایپ این از همتون بهتره(خداییش انگار برای همه ی ما رو دیده بود).پسره ده ساعت طول می کشید تا یه چیزی تایپ کنه اونم همش غلط غولوط.به استاد گفتم که من بیام تایپ کنم اونم فکر کرد که من تایپم خیلی ناجوره به خاطر همین با شک گفت می خوای بیای اینجا بشینی؟!؟!!!! منم گفتم آره.خلاصه رفتم.تایپ کردنم زیاد تند هم نیست ولی خوب می تونم عرض 2 یا 3 دقیقه یه برنامه ی مشکل پاسکال رو تایپ کنم.(منظورم بیشتر از 20 خطه و با حفظ زیبایی برنامه یا همون تورفتگی).خلاصه اون روز کلی ازم تعریف شد(خدا وکیلی زیاد از تعریف کردن خوشم نمی یاد چون آدمای دیگه آدمو با یه چشمه دیگه می بینن).
اون هفته اون طوری تموم شد.این هفته هم مثل همیشه با وصایا شروع کردم.بعدش یک شنبه قرار بود فیزیک امتحان بگیره،منم شنبه نشستم خوندم یعنی بعد از کلاس وصایا اومدم خوندم.رفتیم سر کلاس، دیدیم که مثل همیشه من و سمانه زود رفتیم ولی این دفعه فرق می کرد چون خیلی از بچه ها نیومده بودن.استاد فیزیک هم امتحان نگرفت و قراره این هفته که داره می یاد امتحان بگیره.ریاضی هم که بعدازظهر داشتم امتحانمون دوباره کنسل شد. حالا می موند دوشنبه.وای خدا نمی دونید که چقدر استرس داشتم.اصلا نمی تونستم بخوابم.صبح هم قرار بود سمانه بیاد خونمون تا با هم جمع بندی کنیم.ساعت 7:30 سمانه اومد و تا ساعت 11:30 همین طوری داشتیم مثل طوطی متن ها رو حفظ می کردیم.منم که حفظیاتم خوب نیست اون چنان به خاطر همین بیشتر من می خوندم تا سمانه.
سر کلاس،دعا می کردم که لااقل ساناز و مهدیه باشن از شانس من،ساناز که نیومده بود.مهدیه هم پی خوش گذرونی خودش بود.وقتی رفتیم سایت تا توضیح بدیم.خیلی می ترسیدم که نکنه فلان جاشو بد بگم.بر عکس من سمانه اصلا استرس نداشت.قرار گذاشته بودیم سمانه اول شروع کنه.سمانه شروع کرد به توضیح دادن از روی اسلایدهایی که آماده کرده بودیم.وقتی سمانه توضیح می داد پسرا مدام می گفتن بلند تر توضیح بده.سمانه که تموم کرد من شروع کردم به توضیح دادن اونم با صدای بلند چون خوشم نمی یومد که وسط حرف زدنم بگن بلندتر. خلاصه من که هر چی خونده بودم یادم رفته بود همه رو از روی اسلاید گفتم چون روبروم بود کسی متوجه نمی شد که من دارم از روی اسلاید می خونم.اسلایدها که تموم شد نوبت به خود برنامه رسید.این جا هم قرار بود سمانه 3 تا منوی اولشو که خیلی راحت بودنو بگه بعدش من توضیح بدم.بیچاره شروع نکرده بود پسرا شروع می کردن به سوال پرسیدن(خداییش همشون این برنامه رو کار کرده بودن و می خواستن تلافی اون روزو که داشتن پروژشونو ارائه می دادن و من بهشون نگاه می کردمو(نه به قصد عمد بلکه عادت دارم که هر کسی حرف می زنه چشم در چشمش نگاه کنم تا هواسم جایی نره)خداییش خودمم خجالت می کشیدم که دارم این طوری نگاشون می کنم. به هر حال اونا خوب ارائه ندادن و می خواستن تلافی کم شدن نمرشونو از ما در بیارن).یه سوالایی می پرسیدن که بیچاره سمانه نمی تونست جواب بده.منم اونجا به کمکش می رفتم(مثل امداد خودرو).اکثر جواباشونو من می دادم.بعد استاد گفت که خانوم فلانی شما توضیح بدید،شما مسلط تر هستید.منم دیدم که سمانه ناراحت شده شدید.گفتم نه ما جفتمون اندازه ی هم بلدیم.بعد استاد گفت ولی ما دوست داریم شما توضیح بدید.پسرا هم گفتن آره.
خلاصه من شروع کردم به توضیح دادن.اصلاً استرس نداشتم.پسرا هم که می خواستن هواسم پرت بشه یواشکی حرف می زدن منم بهشون می گفتم سوالی دارید؟!؟! اونا هم می موندن چی بگن.یه چندتا سوتی هم دادم که فجیع
ترینش این بود
" داشتم تغییر اندازه ی پارتیشن ها رو می گفتم.بعد یه پارتیشنو خیلی بزرگ کردم بعد برگشتم گفتم حالا دیدید که این چقدر گنده شد" آقا همه زدن زیره خنده
.منم خودمو زود زدم به کوچه ی علی چپ.ولی مگه می شد یادم بره خلاصه وسطاش خودم خندم گرفت
.جوری که نتونستم توضیح بدم
.پسرا هم که چهار چشمی داشتن نگاه می کردن ببینن من چی کار می کنم.خلاصه هر جوری بود خودمو از خنده ای که اگه بیاد دیگه تموم نمی شه خلاص کردم.
اون روز که اون طوری برام تموم شد.سه شنبه هم روز خوبی بود.مادرجون از سوریه اومده بود به خاطر همین بعد از کلاس رفتم خونه ی اونا.کلی با فریبا گپ زدم.با مریم( عروس دایی جدیدم که از من5 یا 6 ماه بزرگه) هم خیلی جور شدم.دختر خوبیه.خلاصه تا شب اونجا بودم.شب هم با آبجینا اومدم خونه.صبحشم کلاس نداشتم به خاطر همین تنهای تنها توی خونه بودم.شب زهرا زنگ زد و گفت بیا ما اومدیم.فریبا هم کلی اصرار کرد خلاصه منم از خدا خواسته،گفتم باشه می یام.شب ساعت 8:30 آبجینا اومدن دنبالم و با اونا رفتم.شب خوبی بود. دیشب ساعت 12 بود که اومدیم.خیلی خسته بودم.قرار بود که امروز برم دانشگاه تا به مهدیه و ساناز توی پروژشون کمک کنم(خداییش ببینید چه بچه ی خوبی هستم!!!!).خلاصه صبح با سمانه رفتیم دانشگاه.بعدش با چهار تایی رفتیم توی سایت و نشستیم مثل بچه های درس خون،پروژرو نوشتیم.خلاصه خیلی خوش گذشت با این که خیلی خسته شدم ولی خوب از کمک کردن به دیگران لذت می برم( بر عکس سمانه که فقط دوست داره خودش از همه برتر باشه
من اینطور نیستم).خلاصه از ساعت7:30 تا 1:30 دانشگاه بودیم.اومدم خونه دیدم کسی نیست. ناهار خوردم .بعد یه کم فکر کردم که آیا می تونم الان فیزیک بخونم؟!؟ دیدم نه نمی تونم خلاصه تا الان بی خیالش شدم.الانم باید برم نمازمو بخونم.چون دوست دارم همه ی کارامو بعد از نماز انجام بدم(احساس سبکی می کنم).
خوب بازم ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم( بر عکس آقا سامان).و بازم ببخشید که اینقدر طولانی شد.
خدایا ازت به خاطر همه چیزایی که بهم دادی تشکر می کنم.
امیدوارم که بتونم بنده ی شایسته ای برای تو باشم. خدایا به خاطر اینکه این هفته منو فراموش نکرده بودی ازت ممنون
.به خاطر کمک هایی که تو این هفته بهم کردی ازت واقعا ممنون
.خدایا عاشقانه دوست دارم و دوست دارم که این علاقه ام هر روز بیشتر بشه و تو هم منو فراموش نکنی
.خیلی خیلی دوست دارم
.(بنده ی گناهکار تو)
تا بعد
Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: