تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

آدم پلاستیکی

یه چیزایی هست که باید الان بهت بگم .
خودتو به خواب نزن .
گرچه مدت زیادی میشه که وقتی می خوام با تو حرف بزنم با چشمای باز می خوابی .
اون روزای اول یادته ؟
اون روزایی که می گفتی دوستم داری و می گفتم دوستت دارم ؟
اون روزایی که وقتی نیگام می کردی داغ می شدم و وقتی نیگات می کردم داغ می شدی ؟
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه ؟
روزایی که در هر شرایطی فقط اون کاری رو می کردم که تو می خواستی ؟
روزایی که بوسیدن لبهام آرومت می کرد ؟
همون وقتایی رو می گم که پوست تنم برات تازگی داشت ...
شاید همه چیز یادت رفته ... حق داری .
چیز تازه ای برات ندارم ,
می دونم که وقتی کنار گوشت زمزمه می کنم " دوستت دارم " حالت به هم می خوره .
تو یه چیز تازه تر می خوای
از همون روز اولم به من گفتی هیجان رو دوست داری .
راستش مدتیه دارم فکر می کنم چطور می تونم برای تو تازه باشم , مثل اون اولا .
و مدتیه که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره
می دونم پوست چین و چروک خورده رو دوست نداری
می دونم تنم خیلی وقته جای تازه ای برات نداره
احساس یه هرجایی واپس زده رو دارم
تو از من اینو ساختی
یه آدم پلاستیکی , یه آدم پلاستیکی وارفته ...
راستش نمی خواستم بکشمت
هنوزم دوستت دارم , دست خودم نبود ,
وقتی اومدی خونه و حتی نیگام نکردی تا نتیجه سه ساعت زیر دست یه جراح پلاستیک بودنمو ببینی , از خودم بدم اومد
تو تو اتاق خواب خوابیدی و من توی توالت بالا آوردم
من گریه نمی کنم , خیلی وقته یادم رفته آدمایی که خیلی غصه دارن چطور احساسشونو بروز می دن
سعی کردم لبخند بزنم و بیام پیشت
بازم خواب بودی و سیر , سیر از یه تن داغ و تازه
چقدر وقتی خوابی معصوم و کوچولویی
دوست داشتم نازت کنم , ببوسمت و باز مال من بشی
می دونستم که تا دستم به تنت بخوره باز بدخلقی می کنی و از خونه می زنی بیرون
چاره ای نبود , ببین ... مگه تو نمی گفتی فقط من توی دل تو جا دارم؟
همیشه بهم می گفتی ... یادته ؟
من فقط یه ضربه کوچیک به خودم زدم ... به دلت ... به خودم
چقدر خوابت سنگین بود , دوستم داشتی که بیدار نشدی نه ؟
حالا بازم مال خودمی , ببین چقدر تنم داغه ؟
چرا مثل اون وقتا دستتو نمی کشی روی تنم , دوست داری من نازت کنم ؟
نازت می کنم ... من فرقی نکردم
فقط تو خیلی شیطون تر شدی
ببین رنگ قرمز چقدر به پوست سفیدت میاد ...
بوسم کن .. کاش بوسم می کردی ...
تو می خوای بخوابی هنوز ؟ منم خوابم گرفته ...
نترس .. همه قرصای اعصابمو خوردم .. همه شو با هم ... شصت و دو تا
لازم نیست نگران باشی .. منم باهت می خوابم
ببین چه زود همه چی مثل قدیما قشنگ شد
دستاتو حلقه کن دور کمرم ... آها ...
سرم گیج می ره .. میشه سرمو بذارم رو شونت ؟
دوستت دارم ... کاش دوستم داشتی ...
دوستم داری نه ..
ببین تن منم قرمز شده ... رنگ خونت خیلی خوشگله ..
حتی خوشگل تر از رنگ لب من
می خوام بخوابم
بازم با چشای باز خوابیدی ؟
منم با چشم باز ... می ... خوا .... بم ..... .. ... . . . . . .       .

مثل تو

نفس کشیدن خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش ((تو)) هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه .... خدا گوشم را گاز گرفت!
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است
....

امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : مععععععن
ولی من مدام می گفتم : تو,
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
...
ساعت می تیکد, ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه , دارم فکر می کنم مثلا , خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست ...
....
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل ...

یه نوع نظر سنجی.....!!!

اگر می توانستید فکر افراد را در پیشانی آنها بخوانید...!!

حتما نظر خودتونو بگید.

ادامه مطلب

کلاسامون تموم داره می شههه!!

سلام

وای که من چقدر از این ماه خرداد بدم می یاد !!! اینقدر برام کسل آوره که نگووو.حوصلمو کلاً می بره.با اینکه امسال برای باره اول توی دوران تحصیلم توی خرداد ماه امتحان نداشتم ولی خداییش خیلی بدجور بود و هست. اینقدر بیکار موندم که نگوووو.توی ترم سعی می کردم که درسامو برا یشب امتحان نزارم(بر خلاف سالای پیش) به خاطر همین می شستم می خوندمشونیعنی دلیل اصلیش این بود که من وقتی اون سه ماهو توی استرس شدید بودم که دفترچه می یاد یا نه(چون هیچ کس نمی دونست و کسی هم نگرفته بود دفترچه برای ترم دوم) به خاطر همین اصلا خوشم نمی یاد که دیگه خونه بیکار بمونم با اینکه با کلی کلاس وقتمو پر کرده بودم ولی با این حال اصلا حال و هوای درسو نمی داد.قبلنا با خودم می گفتم که من وقتی درسمو تموم کنم خیلی راحت می شم( اون موقع ها به دیپلم فکر می کردم) ولی توی سه ماه پاییز دیدم نه بابا.اینقدر بد بوددددددد که نگووو.الانم اصلا دیگه دلم نمی خواد خونه بمونم.این هفته که گذشت خیلی هفته ی جالبی بود برام.شنبه هفته ی پیش استاد ازمون خداحافظی کرد و سوالای وصایا رو هم داد.نمی دونم چرا فکر می کنه اینقدر درس مهمیه؟!؟!؟! 181 تا تست داده گفته 12 تاشو می دم!!! 10 تا سوال تشریحی هم گفته که خدا وکیلی هر جوابش 2 صفحه کمتر نیست(فونت کتاب هم اینقدر کوچیکه که نگوووووو) از این سوالا هم گفته 2 تاشو می خوام بگم.من موندم چرا توی کلاس اینقدر اعصابمونو داغون می کرد با اراجیفش که به هر چی شباهت داشت الا وصیت امام خمینی.از هر موضوعی که دوست داشت و خوشش می یومد برامون می گفت و ما هم می نوشتیم.خوب شد که کلاسش تموم شد.آخیش. یک شنبه هم کلاس فیزیک مثل همیشه برپا بود.کلاس خیلی خوبیه(چون این هفته هم داریم نخواستم زمان گذشته بگم!) استاد به بچه ها گفت که باید این هفته یعنی فردا هم بریم سر کلاس چون می خواد مسئله برامون حل کنه( البته به اختیار خودمون گذاشت اونم چه جوری؟!؟ برگشته می گه هفته ی بعد هر کی نیاد ما می خوایم مسئله حل کنیم از الان گفته باشم شاید بعضی مسایلش مشابه امتحان باشه!!!امروز تشکیل شد کلاسش مثل همیشه من و سمانه زودتر از بقیه رفته بودیم!!!) خداوکیلی آدمو وادار می کنن که بره سر کلاس. کلاس ریاضی هم که بعد از ظهر همون روز بود کلاس خوبی بود(توجه داشته باشین این زمانای جمله هامو دقت کنین خدایی زبان فارسی نمی دونم چرا کم می شدم!؟!؟!؟!) پسره بعد از دو هفته کتابی که برای من و ساناز گرفته بود رو آورد بهمون داد.استاد ازمون میان ترم گرفت که خیلی خیلی راحت بود.فکر کنم نمره ی کاملمو می شم چون همشو نوشتم.وقتی پسر زنجانیه(ما توی دانشگاه پسرا رو این طوری صدا می کنیم البته نه تو روشون) برگه ها رو داد من اول فکر کردم که سوالامون مشابه همه.سمانه که طبق معمول کنار دستم نشسته بود یه دختر دیگه هم که از اون سه پیچاست هم بغل دستم نشسته بود.من همه ی سوالارو نوشتم به سوال آخر که رسیدم یه تیکه ی خیلی کوچیکشو(فقط می خواستم بدونم می خواد بنویسم جواب ندارد یا نه؟) به خاطر همین از سمانه پرسیدمسمانه هم بعد از دوساعت برگشته می گه سمیرا سوالامون فرق می کنه!! منو می گی تو این هیرو بیری ها همیشه خندم می گیره .توی این مورد هم استثنا قائل نشدمو تا می تونستم خندیدم.بعد سمانه برگشته می گه سمیرا سوال 1 برام حل کنمنم چون جام خوب نبود دقیقا سوالشو نمی دیدم(چون توی تیر رس دید استاد بودم) خلاصه من هی می گفتم سوالت اینه؟!؟ اونم جوابمو نمی داد.بعد از اینکه دیدم سمانه خانوم توی باغ نیست رفتم برگمو دادم.وقتی اومدم بیرون اون دختر سه پیچه به من می گفت من اصلا به سوالای خودم اول نگاه نکردم شروع کردم به نوشتن از روی تو!!!بعد اینکه دیدم جواب یه سوالو پشت صفحه نوشتی منم مجبور شدم برگه ی خودمو بخونمدیدم که همش اشتباههو من مجبور شدم همشو پاک کنم.من اینقدر خندیدم که نگووو.(سوالای من بر خلاف سوالای سمانه اینا خیلی خیلی راحت بود).اون از کلاس ریاضی.فرداش هم که سیستم عامل داشتیم و ادبیات داشتیم که استاد ادبیات گفته بود که نمی خواد بیاد(ما هم یه هفته ذوقشو می کردیم) موقع رفتن کلاس سیستم عامل یه کم زود رفتیم تا کارتامونو بگیریم.بعدش که اومدیم سر کلاس دیدیم مهدیه واستاده می گه کجا بودید شما؟!؟ بعدش که بهش گفتیم گفت سمیرا بیا با من بریم برای منم بگیریم.خلاصه منم باهاش رفتم.رفتیم دوباره به آموزش اونجا مسئول رشته ی گرافیکا به من می گه وایییییی تو چقدر کوچولویی؟!؟(خدا وکیلی قدم که اصلا کوتاه نیست نمی دونم به چیه من گفت کوچولویی؟!!؟) خلاصه اونجا دوساعت داشتن در مورد سنه من بحث می کردن که آخر سر خودم گفتم من متولد 67 هستم.اونارو می گی با دهنای باز نگام می کردن(خداییش نمی دونم برای اونا 18 سال سنه کمیه؟!؟) خلاصه بعدش پروندمو در آوردن می گن وای متولد 67!!نیمه ی دومش که هست!!منم یکم حرصم در اومده بودبابا انگاری با یه بچه 10 ساله که داره دیپلم می خونه روبرو شدن.خلاصه با هزار جون کندن از دستشون خلاص شدم اومدیم سر کلاس دیدیم استاد اومده.خلاصه استاد هم یکم درس داد و ساعت 3 شد ما هم از خدا خواسته از کلاس در اومدیم.سه شنبه هم چون من شبش شب زنده داری می کردمخواب مونده بودم.ساعت 8 کلاسم شروع می شد ساعت 7:40 بیدار شدموای خدا اینقدر هول کرده بودم و اینقدر هم خوابم می یومد که نه دلم می یومد بیدار شمو نه دلم می یومد از کلاس زبان     

بزنم.خلاصه تند تند لباسامو پوشیدم و رفتم دنبال سمانه(شانس آوردم سمانه هم خواب مونده بود وگرنه...) خلاصه تا ما رسیدیم شد ساعت 8.اینقدر تند تند رفته بودیم که خودمون هم باور نمی کردیم که به این زودی برسیم.همین که رسیدیم تازه استاد اومد سر کلاس.خیلی استاده باهالیه(تو رو خدا براش دعا کنینچون بیچاره غده داره توی کلیش. خدا انشاالله همه ی مریضا رو شفا بده این استاد زبان ما هم توشون).بعد از کلاس زبان سمانه اومد خونمون تا با هم پاسکال کار کنیم(قرار بود استاد امتحان عملی بگیره).تا ساعت 4 سمانه خونمون بود(خداییش خیلی هم نخوندیم فقط با هم حرف زدیم) بعد اینکه سمانه رفت هم دیگه حسش نبود بخونم(آخه پاسکال خوندن داره با این برنامه هایی که استاد به ما می ده) فرداش که رفتیم دانشگاه.همه می گفتن شما دو تا خوندین و خره رو هم به کلی ناکار کردین! سر کلاس هم که رفتیم استاد گفت کی می یاد داوطلب بشه برای امتحان؟؟ به یه پسره می گفت که بره بنویسه ولی اون مثلا که بخواد کلاس بزاره گفت استاد من نمی یام خیلی راحته برنامه هاتون!!! بعدش استاد مثلا که بخواد هوای پسرا رو داشته باشه مدام اصرار داشت که از پسرا برناونا هم که می ترسیدن!! خلاصه بعدش یه دختره گفت که استاد می شه دو نفره بیایم؟!؟ استاد هم گفت شما دو تایی بیایید!! اونم به من گفت بیا بریم.منم که به سمانه مدام می گفتم بیا بریم اونم نمی یومد خلاصه با اون دختره(سحر که قبلا ذکر خیرشو کرده بودم) رفتیم.همه زدن زیر خنده.استاد هم به اون گفت تو کجا می یای؟!؟ اونم بیچاره با کلی خجالت همراه با خندهنشست سر جاش. استاد یه برنامه خیلی راحت به من داد که خودم باورم نمی شد که همچین برنامه ای بده(برنامه ی دفترچه تلفن که هر کاری می تونه انجام بده.جستجو و ویرایش و ثبت و ...) برنامه که تموم شد(تقریبا 10 دقیقه طول کشید ) استاد گفت  یه همچین برنامه ای رو عرض 20 دقیقه می نویسن!!خلاصه منم که زیاد خوشم نمی یاد اون بالا بشینم و استاد زل بزنه تو چشمم زود گفتم استاد می شه من برم؟!؟! استاد هم با یه نگاه سوال بر انگیز نگام کردکه خودم از حرفم خجالت کشیدم.خلاصه با خنده گفت برو.منم زود پاشدم رفتم.دوباره یه چیزی می خواست به برنامه اضافه کنه که یه سوال بود گفت هر کی بیاد حل کنه بهش 20 می دم عملیشو.هیچکس نرفت.یه دختره داشت از من می پرسید چطوریه برنامه اشمنم داشتم بهش توضیح می دادم(قبلش مدام می گفتم استاد من خودم بیام؟!؟! اونم می گفت نه!! تو بلدی!!) خلاصه دید من دارم به دختره می گم گفت خودت پا شو بیا.منم رفتم(نمی دونم چرا استاده این طوری منو نگاه می کنه!! سر کلاس وقتی یه چیزه خنده دار باشه و یا یه سوالی رو بپرسن که آدم دلش بخواد قهقه بزنهبا سمانه یواشکی می خندیم به ما نگاه می کنه و اونم می خنده!!!) بعد اینکه برنامه رو اجرا کردمو جواب گرفتم مثل قبل گفتم استاد می شه برم؟!؟ اونم مثل قبل خندیدو گفت برو.خلاصه در کل خوب بود.نمی دونم این هفته هم کلاس داشته باشیم یا نه؟!؟ پنج شنبه هم با سمانه رفتیم کتابخونه و کتابی رو که یه روز دیر کرد داشت رو پس دادیم(البته دو تا کتاب بود!!) مسولش اصلا متوجه نشد.عصر پنج شنبه هم با فریبا(دخترخالم) رفتیم کوه.(البته مامانمینا هم بودن).خیلی خوش گذشت.جمعه هم که رفتیم خونه ی آبجیمینا.نمی دونم چرا نمی تونم اونجا بمونم حوصلم سر می ره.خلاصه دیشب اومدیم از خونشون.امروز هم سمانه اومده بود خونمون (زهرا دخترعموم که 5 سالشه هم خونه ی ماست) اینقدر زبون ریخت که نگو.برگشته می گه من میخوام با میلاد(پسر عمه ام که هم خوشگله و هم 6 ماه از زهرا بزگتره!! خداییش ما بچه بودیم از این چیزا بلد نبودیم اگرم کسی رو پیدا می کردیم یا از خودمون بزرگ تر بود خیلی یا از خودمون کوچیک تر بود) ازدواج کنم.آقا من دهنم باز مونده بود.من هنوزشم می گم این چیزا زودهولی این از الان داره خودشو می ندازه.جالب تر اینکه میلاد بیچاره از زهرا می ترسهو می گه من زهرا رو نمی خوام!!! این دیگه نوبره والا.دختره دستی دستی خودشو به پسره مردم می ندازه.اینم یه جورشه دیگه.                                                                                                                              

خوب دیگه فکر می کنم زیادی نوشتم.راستی تا یادم نرفته باید از آقا همایون بابت لطفی که به من دارن تشکر کنم. من تا حالا چند دفعه ای که خواستم به وبلاگشون برم می نوشت مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد فقط یه بار تونستم بیام وبلاگتونو ببینم(فکر کنم هفته ی پیش بود) ولی نشد که نظر بدم.نوشته هاتونو خوندم خیلی عالی بودن.بازم ازتون ممنون.از همه دوستان ممنون.باید منو ببخشن بابت این نوشته های طولانیموقت نمی کنم تند تند بنویسم.به خاطر همین یه کم زیادی می شه.                                                               

"خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.تو مرا آه کردی که از سینه ی بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم.تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی.خدایا تو پوچی و لذات زود گذر را عیان نمودی.تو ناپایداری روزگار را نشان دادی.لذت مبارزه را چشاندی.ارزش شهادت را آموختی."خدایا به خاطر همه ی این چیزایی که نوشتم یا به اصطلاح کپی کردم و همه ی چیزای دیگه ای که به من دادی ازت ممنون.خدایا خیلی خیلی ممنون.خواهشا فراموشم نکن.خیلی دوست دارم.                                  

تا بعد                                                                                                                                       

درد عاشقی

                               

سلام به همه ی کسانی که لطف دارند و متن رو میخونن  بعد نظر میدن!!!(که البته فقط تعداد کمی با دقت میخونن) ...فرانکشتاین عزیزم .فاطمه خانوم گل.عسل خانوم(عسلی) . مهسا و سمیرای مهربون...

یه خواهش از عزیزان داشتم اونم اینه که هرکی واسه من و مهسا و سمیرا میخواست کامنت بذاره توی جدید ترین پست بذاره نه تو قبلیا!

خوب دیگه بریم سر اصل مطلب ...متنی که خیلی وقت پیش نوشتم و خیلی باهاش خاطره دارم...متنی که باعث شد به خاطرش دل یه فرشته رو بشکونم و هنورم به خاطر این کار  وجدانم نارحته...

 

درد عاشقی

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و ... دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و ... کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان ... تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد ...
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!..... نه فریاد
آی عشق .. ای عشق ... آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود " نه اصلا "
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
" اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود ... "
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
" پس اون کجاست "
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
" نکنه مریض شده .. نکنه ... "
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
" کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده ... "
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
" امروز حتما میاد "
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون ... شاید برای هیچ
" اون منو دوست داشت ... شایدم ... "
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت ... همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود ...
اما .. او ... شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : " عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه ... آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
" داستان های کوتاهی از عشق "
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
" دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق "
احساس سرگیجه و تهوع
" ارتباط کوتاهمان !!! "
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد ...
.........................................
..............................
...................
.......
....
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ .....

سلام

خيلي وقت بود كه مي خواست بنويسم ولي خوب به هر دليلي نمي شد.يعني تا نصفه مي نوشتم ولي خوب بعدش پشيمون مي شدم.  الان ديگه خسته شدم از بس با خودم حرف زدم به خاطر همين خواستم اينجا بنويسم تا دلم باز بشه.توي اين دو هفته خيلي دلم تنگ مي شد.خيلي احساس تنهايي مي كردم نمي دونم اين چه حسيه كه هر از گاهي بهم رو نشون مي ده.به خدا اينقدر دلم تنگ مي شه و احساس عجيبي بهم دست مي ده كه اصلا قابل توصيف نيست.نمي دونم چه طوري باهاش كنار مي آيم !!! توي اين هفته اي كه داره مي گذره و به خاطر من و امثال من وا نمي سته چيزاي جالبي رو تجربه كردم.تجربه هاي خيلي خوبي برام بودن.اگه حالشو داشتم بعداً مي گم!! اين هفته خيلي چيزا رو فهميدم.فهميدم كه هيچ وقت دست دوستي با كسي ندم تا وقتي كه نشناختمش.هيچ وقت آدما رو اون طور كه خودم هستم نبينم( به خدا نمي دونم چرا اين يكي رو نمي تونم ترك كنم،هر كاري مي كنم نمي تونم نسبت به ديگران احساس بدي داشته باشم).هفته ي پيش كاملا مهديه رو شناختم.به خدا من فكر مي كردم دوستي توي دانشگاه مثل دوستي توي مدرسه است كه آدم با هر كي كه مي دونه براي دوستي مناسبه دوست بشه( البته نه به اين راحتيا) ولي ديدم دقيقا بر عكسه اين كاره. من نمي دونم مهديه اين وبلاگو مي خونه يا نه،يا اصلا اون نسبت به من چه نظري داره، خداييش هيچ كدومشونو نمي دونم.ولي خوب من اين برداشتو از مهديه داشتم.مهديه متولد 65 يعني تقريبا 3 سال از من بزرگه(2 سال و 7 ماه از من بزرگه)،فكر مي كردم مي تونه دوست خوبي برام باشه،مي تونم روي كمكش حساب كنم از هر جهت خوشحال بودم از اينكه با يكي كه تجربش بيشتر از خودمه،سنش بيشتر از خودمه( من دوستايي كه سنشون از خودم بيشتر باشه خيلي دارم ولي خوب فعلا از همشون دور افتادم و نمي تونم تند تند ببينمشون،چون همه پي زندگي خودشونن) خلاصه خيلي خوشحال بودم.اولا هم خدايي خيلي قشنگ فيلم بازي مي كرد خوب منم فكر مي كردم كه دوستي اونم به سادگي دوستي منه بدون هيچ گونه آلايشي.ولي اشتباه مي كردم.هفته ي اول حرفاش به دلم مي شست ولي بعدش كه ديدم از اين آدماييه كه با هر بادي مي لرزه ازش فاصله گرفتم البته بازم برام سخت بود كه باور كنم مهديه داره اين كارا رو مي كنه.هفته ي اول دقيقا مثل خودمون بود(منظورم من و سمانه است) به هيچ پسري رو نمي داد ولي از هفته ي بعدش به كل عوض شد(بيشتر بعد از عيد اين طوري شد).قبلاً هم آرايش مي كرد ولي بعد هفته ي دوم ديگه كامل و غليظ آرايش مي كرد.منم خوب زياد خوشم نمي ياد كه دوستم اين طوري باشه،آرايش كرده با من راه بياد(آرايش داريم تا آرايش..) ولي خوب الحمدالله تعداد كمي از دوستام همچين هستن به خاطر همين برام مهم نبود اين كار مهديه. خلاصه يواش يواش تغييراتي رو توي مهديه ديدم ولي به روي خودم نمي يوردم( توي اين مدت سعي مي كردم كه زياد باهاش نپلكم،خوب هر چي باشه منم آدمم يهو مي ديدي منم مثل اون جو گير مي شدم واييييييي اون وقت چي مي شد؟!؟) مهديه سعي مي كرد تو دار باشه ولي خوب مگه دانشگاه ما چقدره كه بخواد پنهون كنه از طرفي رضوانه هم توي دانشگاه ماست به خاطر همين اطلاعات دقيقي رو بوسيله ي دوستاش برام مخابره مي كرد.يواش يواش مهديه سر حرف اومدو در مورد همه چي گفت.گفت كه يه پسره ازش خواستگاري كرده و اونم بهش جواب مثبت داده.خوب منم سعي كردم تا حد ممكن خوشحاليمو نشون بدم و براش بهترينا رو آرزو كنم.ولي خوب نصيحتشم مي كردم( خودم خوشم نمي ياد كسي زياد نصيحتم كنه ولي خوب هر كسي نصيحتم كنه سعي مي كنم گوش بدم) خيلي بهش گفتم مواظب باش.خلاصه توصيه هاي ايمني رو بهش گفتم.از اونجايي كه هم مهديه و هم اون پسره ماله شهره ما نبودن به خاطر همين خيلي بيشتر مي تونستن با هم باشن و كسي اونا رو شناسايي نكنه.من اول با خودم مي گفتم كه عجب پسره ابلهيه كه بدون هيچ تحقيقي و هيچ جور شناختي به اون اين پيشنهادو داده و براي مهديه هم متاسف بودم چون اونم دقيقا كاره پسره رو داشت مي كرد. خلاصه اين دو تا با هم بودن اغلب.البته بيرون دانشگاه.اگر هم مي خواستن قرار بزارن مي رفتن طبقه ي دوم دانشگاه كه معمولا خلوت مي شه و هيچ پرنده اي پر نمي زنه اونجا.خلاصه چند ماهي با هم بودن تا اينكه دو هفته پيش بهم زدن.بعد اون مهديه خيلي ناراحت بود و انگار كه بخواد عقدشو خالي كنه با هر پسري حرف ميزد و هر  پسري اين جسارتو به خودش مي داد كه بياد و با مهديه حرف بزنه. خلاصه يه اوضاعي درست كرده اين مهديه خانوم كه نگو.ديروز هم سر كلاس تئوري سيستم عامل نيومد و درست جلوي در كلاس داشت با يه پسره كه انگاري برق گرفتتش و اصلا قيافش به آدما نمي خوره حرف مي زد اونم به بهونه ي پرو‍ژه!!!!!!!!!( جالب اينه كه پسره توي كلاس زبان با ما هستش و به استاد مي گفت كه خيلي خوشحالم از اينكه توي يه شهره ديگه دارم درس مي خونم!!! و مي تونم كارايي رو بكنم كه هيچ كس از بچه هاي خود شهر نمي تونن انجامش بدن!!) از هفته ي پيش به اين بهونه داره باهاش حرف مي زنه.ديروز خيلي ضايع واستاده بودن جوري كه استاد از حرصش در كلاسو محكم بست.خلاصه يه ماجرايي بود ديروز كه نگو.مهديه هم ماشاالله از رو نمي ره.مثلا كه بياد من و سمانه رو خر كنه مي گه : من همچين با اخم راه مي رم كه هيچ كس جرات نمي كنه بهم چيزي بگه(نمي دونم اولش گفت دارم جمله ي معكوس مي گم يا نه يادم رفت از سمانه هم بپرسم) خلاصه از خودش خيلي دم مي زد،بر گشته به من مي گه مي دوني تنها عيب من چيه؟!! گفتم نه! گفت من فقط يه كم آرايش مي كنم.اي خدا ديگه نمي دونستم بهش چي بگم.من اگه اين سمانه رو نداشتم چي كار مي كردم(البته اخلاق سمانه هم خوب نيست ولي خوب من الان نزديك 7 ساله مي شناسه،تقريبا قلق هم ديگه تو دستمونه).منم ديدم اين مهديه خانوم به هيچ صراطي مستقيم نيست بي خيالش شدم.خداييش اول فكر مي كردم كه مهديه به مراتب از ساناز بهتره ولي ديدم نه بر عكس ساناز بهتره(البته فعلا اين طوريه نمي دونم بعدش چي بشه).

چند هفته اي مي شه كه يه دختره بهم گير داده كه بهش پاسكال ياد بدم،خوب منم خوشم نمي ياد براي كسي كلاس بيام كه من وقتشو ندارم و از اين حرفا.خلاصه قبول كردم.(خداييش هنو زموقعيتش براي دختره فراهم نشده نمي دونم اين چه جورشه).بعد اينكه با دختره يه كم توي كلاس سلام و عليك كردم(حالا از اون اولش اصلا خوشم نمي يومد ازش) يه كم كه در موردش پرس و جو كردم ديدم بله اين دختره از اون دختراس(اين پسره كه مهديه تازه باهاش دوست شده اطلاعات در موردش داده بود،به مهديه گفته بود اين دختره ترم قبل با دوستاش به خونه ي پسره مي رفتن) حالم از دختره بهم خورد.اه،خوب مگه هر كي از خونش دور افتاد بايد اين كارارو بكنههههه. به خدا اگه اين آدماي مثلا هاي كلاسو تو كلاس ببينيد،مثل خنگا مي مونن سوالايي مي كنن كه آدم واقعا با خودش مي گه اينا چه جوري ديپلم گرفتن!! همشونم اكثرا دو بار يه درسو مي خونن تا مبادا از ذهنشون دور بمونه.(اگه هر كسي رو با اين مشخصات جيگول و ويگول ديديد بفهميد كه از اون خنگاست،البته يه درصد كمشون آدم در مي يان ( منظورم هم دختراست و هم پسرا)).واي خدا اصلا نمي دونم بي كي اعتماد كنم به كي نكنم. اي كاش محيط دانشگاه فقط اين مورد رو به مدرسه شباهت داشت.اي كاششششش.اون موقع امثال من مردد نمي شدن كه با كي حرف بزنن با كي حرف نزنن.

 وقتي مهديه و سحر( همون دختره كه من مي خواستم پاسكال ياد بدم) رو مي بينم با خودم مي گم خوبه حالا من توي يه شهر ديگه دانشگاه نمي رم و گرنه نمي دونم محيطش رو منم اين طور تاثير ميزاشت يا نه.(خدايا هزار مرتبه شكرت،باور كن من طاقت اين طور امتحاناتو ندارم،مي دونم كه اگه منو اين طوري آزمايشم كني حتما رد مي شم.خدايا ممنون).واي خدا چقدر حرف زدم. همشونم چرت و پرتي بيش نيستن ولي خوب همين كه از دلم در اومدن كلي خلاص شدم.آخيشششششششش

خدا هيچ كسو اين طوري خار نكنه واقعا.من واقعا به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر يه دختره كه پسرو اغفال مي كنه نه يه پسر ،دخترو( اين تجربه ي شخصي خودمه نمي دونم با نظر شما يكي باشه يا نه ولي خوب نظر آدم يه چيز شخصيه كه حتما نبايد كه با ديگرون برابر و مساوي باشه).خدايا هيچ وقت منو توي اين شرايط قرار ندهههههههههه.

خدايا ممنون به خاطر همه چي.خدايا نمي خوام موقع امتحانا منو فراموش كني.امسال اولين سال بود كه 1 خرداد امتحان نداشتيم(بنا به گفته سمانه).خدايا كمك كن تا بتونم جبران زحمات پدر مادرمو بدم.نمي خوام ازم ناراحت باشن.خدايا كمكم كن.به خاطر همه چيزايي كه بهم دادي و ندادي ازت ممنون.

تا بعد.

Coded by taktemp & designed by: Natty WP