نمی دونم چی بگم؟!؟!
سلام
تو این مدت که امتحانام تموم شده فکر می کردم که خیلی وقت اضافه بیارم و مدام تویه نت باشم ولی اصلا اون طورا که فکر می کردم نشد.بعد امتحانام فریبا اومد خونمون تا با هم برای ثبت نام آموزشگاه رانندگی بریم من و سمانه و فریبا با همدیگه رفتیم( خدایی تعطیلاته بعد امتحان خیلی حال می ده ها!!) من پنج شنبه پولمو واریز کردم ولی برای سمانه و فریبا مونده بود برای شنبه.شنبه صبح با فریبا رفتیم دنبال سمانه بعدش از اونجا رفتیم بانک تا فیشا رو واریز کنیم بانک هم اینقدر شلوغ بود که آدم پا درد می گرفت از بس وا می ستاد(من و داداش که رفتیم نزدیکای ظهر بود به خاطر همین زیاد شلوغ نبود یعنی اصلا شلوغ نبود که بخوایم معطل بشیم) به حرف من اول رفتیم بانک ملی تا فیش راهنمایی و رانندگی رو واریز کنیم بعدش بریم فیش اصلی رو واریز کنیم بانک ملی نزدیک تر بود نسبت به بانک تجارت(اونجایی که پیاده شدیم از تاکسی دقیقا روبروش بود ولی بانک تجارت باید می رفتی خیابون پشتیش که فقط یه طرفه بود و باید یکم از مسیرو پیاده می رفتی خلاصه با هم رفتیم بانک ملی.کارمنداش هم که ماشاالله انگاری از دماغ فیل افتاده باشن خیلی کلاس می یومدن به زور کار آدمو راه می نداختن.وقتی کارمون اونجا تموم شد(فکر کنم یک ساعت و نیم الا دو ساعت اونجا بودیم) رفتیم بانک تجارت باز حالا بانک تجارت مثلا خلوت بود و هم اینکه به آدم شماره می دادن و حق هیچ کس هم ضایع نمی شد.خلاصه به زور ساعت یازده در اومدیم بیرون از بانک.از اونجا سوار خط واحد شدیم(مینی بوس) رفتیم تا شهرک (دقیقا سر کوچه ی سمانه اینا پیاده شدیم).از اونجا که شنبه بود و ما هم به خیال اینکه به این زودی ها کارنامه رو تحویلمون می دن پا شدیم رفتیم دانشگاه سر کوچه ی دانشگاه مهدیه رو با دو تا پسر ژیگولی دیدیم.اصلا به رومون نیوردیم که مهدیه رو دیدیم چون خداییش خیلی ضایع بود بریم جلوی اون پسرا به مهدیه سلام بدیم و راهمونو دوباره کچ کنیم بریم سمت دانشگاه.خلاصه بی خیال مهدیه شدیم.به دانشگاه که رسیدیم دیدیم اینقدر شلوغه که نگو(همه برای ثبت نام ترم تابستون اومده بودن بر خلاف ما!!!) وقتی رفتیم ببنیم نمره ها رو زدن روی پنجره دیدیم نخیر تازشم اون یکی ها رو هم جابجا کردن خلاصه پا شدیم رفتیم آموزش دیدیم خیلی شلوغه بعدش الهام(یکی از دوستام که ترم سومه) اومد سلام داد و فکر کرد که برای ثبت نام اومدیم بهمون گفت که هیچ کدوم از درسایی رو که ارائه دادن رو نمی تونیم بر داریم(ما رو می گی دهنمون باز مونده بود آخه ما که به خاطر ثبت نام نیومده بودیم ولی خوب صداشو در نیوردیم که به خاطر کارنامه اومدیم چون واقعا ضایع بازی بود اون وقت کامل دستمون می نداختن) یکم با هم صحبت کردیم دیدم سحر (اون دختر سمجه که سر پاسکال گیر داده بود به من) اومد طرفم بعد به من می گه اگه اومدید نمره های پاسکال رو نگاه کنید هنوز استاد نداده ها!؟!؟!! واقعا خندم گرفته بود من فکر می کردم که اینجا چون نمره ها رو زودتر زدن سریع هم کارنامه بهمون می دن به همین خاطر یه هفته نشده رفته بودم دنبال کارنامه!! خلاصه ما هم دیگه نگفتیم که برای چی اومدیم از مسئول آموزش هم دیگه چیزی نپرسیدیم از الهام پرسیدم به نظر تو کارنامه ها رو کی می دن؟!؟ اونم گفت حالا حالا ها نمی دن.ما هم خوب کار دیگه ای نداشتیم زود خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.از دانشگاه که اومدیم بیرون با سمانه زدیم زیر خنده.از دانشگاه رفتیم سمت آموزشگاه.فیشای سمانه و فریبا رو دادیم بعد اونم گفت ساعت 3 کلاس آیین نامه شروع می شه.(ساعت 12:30) بود زود رفتیم سمت خونه.با سمانه خداحافظی کردیم و با فریبا راهی خونه شدیم.ساعت 2:45 رفتیم دنبال سمانه.ساعت 2:50 یا 55 بود که رسیدیم به آموزشگاه.حالا بگرد دنبال کلاس بگرد(آخه اصلا آموزشگاه اینقدرا نیست که بخوای توش کلاس هم بری) از یه زنه که پشت میز نشسته بود پرسیدیم گفت تویه زیر زمین تشکیل می شه.خلاصه رفتیم زیر زمین آموزشگاه.به خیال اینکه کسی نیست و ما سه تا هستیم فقط، از در رفتیم تو همین که از پله ها اومدیم پایین دیدیم وای خدا همه جا پره تک و توک صندلی ها خالی بودن.پشت رو که پسرا کامل گرفته بودن و جلو رو هم دخترا(دقیقا مثل دانشگاه فقط اونجا بعضی از پسرا جلو هم می شستن) رفتیم مثلا جا پیدا کنیم از کنار متلک پسرا که گذشتیم دو تا صندلی خالی تویه یه ردیف که پشت سر هم بودن پیدا کردیم یه دونه هم کنار یکی از این صندلی ها البته ردیف دوم(زیر زمین به اون کوچیکی رو به سه ردیف عمودی صندلی تقسیم کرده بودن) خلاصه من و سمانه اون صندلی رو که تقریبا نزدیک هم بود رو انتخاب کردیم فریبا هم رفت جلوی من نشست.سرهنگی که به ما می خواست یاد بده یکم دیر کرد خیلی سرهنگ باهالی بود.همه چیرو مو به مو برامون می گفت.بیچاره شلوارش براش یکم شل بود مدام شلوارشو دور کمرش می چرخوند بعدش یهو می کشید بالا( قدش نسبتا کوتاه بود و یه شکم گردالی هم داشت) می یومد دور زدن رو تویه میدون رویه برد نشونمون بده شلوارشو می چرخوند بعد یهو می کشید بالا پسرا هم اینقدر بیچاره رو مسخره می کردن که نگو ولی خداییش جدا از این ضایع بازی هاش خیلی سرهنگ توپی بود.من و فریبا یه دونه کتاب بیشتر نبرده بودیم اونم که فقط من می تونستم ببینم چون فریبا جلوم نشسته بود خلاصه تویه کتاب بردن هم قناعت کرده بودیم!!.ساعت 5 کلاس تموم شد.فرداش هم ساعت 3 کلاس شروع شد این سری یه کم زودتر رفتیم تا مثلا تو یه ردیف بشینیم.که اینطور هم شد.اون روز هم تموم شد ولی ما هیچ کدوم کتاب رو تموم نکرده بودیم فرداش هم امتحان می خواستن بگیرن وای خدا دیگه واقعا مونده بودم چی کار کنم من می دونستم سمانه آیین نامه رو بلده و مطمئن بودم که قبول می شه(سمانه قبلا کلاس رفته بود ولی سنش نمی رسید که گواهینامه بگیره به همین خاطر تقریبا بلد بود و نیازی نداشت که کتاب رو مثل من و فریبا تا تهش بخونه) من و فریبا شب رو خوندیم فرداش هم صبح بیدار شدیم بخونیم.من ساعت 12:30 بود که
تموم کردم ولی فریبا تا آخرین لحظه داشت می خوند.سر جلسه من سومین صندلی بود که نشسته بودم فریبا هم پشت سر من نشسته بود سمانه هم تقریبا بغل دستم بود.سوالا رو که دادن سوالای من و فریبا مثل هم بود ولی برای سمانه فرق داشت من همه رو بلد بودم از پشت سر هم به فریبا نشون می دادم.از همه زودتر تموم کرده بودم ولی خوب داشتم به فریبا نشون می دادم بعد اون هم دختر جلوییم ازم سوال می پرسید بعد اینکه فریبا نوشت همه رو برگمو دادم فریبا هم داد ولی سمانه همون طور نشسته بود.از همه آخر هم بود که داد.وای خدا نوبت به تصحیح برگه ها رسید.اول هم از گروه سوم شروع کرد که سمانه هم جزوشون بود.دو نفر از پسرا قبول شدن از گروه سوم.نوبت برگه ی سمانه رسیده بود.وای من که فکر می کردم سمانه دیگه قبوله قبوله دیدم نخیر سمانه خانوم افتا با 6 تا غلط بیخودی.سمانه رو که دیدم گفتم لابد منم اون چند تا رو که شک داشتم رو اشتباه زدم.اون لحظه ها فکر کنم از بیخ فشار نداشتم چون واقعا دست و پام یخ کرده بود.گروه سوم تموم شد هر کی قبول نمی شد خیلی ناراحت و ضایع بر می گشت.یه آن خودمو تصور کردم به جای اونا وای نهههههههههه.اصلا نمی تونستم باور کنم.گروه دوم هم تموم شد.نوبت گروه ما رسیده بود.ای خدا نمی دونم چند دفعه اسم خدا رو صدا زدم.اول فریبا رو صدا کرد.فریبا با 4 تا غلط قبول شد.وای خدا چقدر بابت قبولیش خوشحال شدم ولی چون استرس داشتم نمی تونستم کامل بهش بگم که مبارکه و اینا.بعد فریبا من بودم.وای خدا اون لحظه اصلا فکر کردم دارم می یوفتم از بس می ترسیدم رفتم جلو سرهنگ یه نگاه به من کرد و گفت آفرین دختر خوبم.بعد شروع کرد به تصحیح برگم.بعد یهو گفت ماشاالله دخترم،ماشالله سید خانوم بدون غلط قبول شدی!! من؟!؟! فکرشو نمی کردم.اینقدر این به من گفت ماشاالله که دیگه واقعا باورم شده بود که عجب کار مشکلی بوده یا مثلا اورست رو فتح کردمو خودم خبر ندارم.با خوشحالی اومدیم بیرون جوری که مداد فشاریم دست دختره موندو فراموش کردم ازش بگیرم.سعی می کردم که زیاد خوشحال نباشم چون دوستم،سمانه خانوم گل قبول نشده بود منم باید تویه این شرایط دلداریش می دادم خداییش خیلی هم دلداریش دادم ولی خوب باز از تویه لکش بیرون نمی یومد.اومدیم خونه با فریبا اینقدر ذوق کردیم که نگوووووو.فردای اون روز هم کلاس فنی بود.رفتیم سر کلاس خیلی استاده باحالی بود.یه روز درس داد فرداش امتحان.وای نه بازم امتحان.این یکی رو مطمئن شده بودیم که نمی ندازه چون با یکی از بچه ها که افتاده بود دوست بودم از اون پرسیدم گفت بدون تصحیح قبولت می کنه.منم به خاطر همین زیاد جدیه جدی نخوندم.سمانه ولی خداییش خیلی مایه گذاشته بود سر امتحان یه دونه ازش سوال پرسیدم و جوابشو گفت.برگه هامونو که دادیم گفت برید!!! ما رو می گی فکر کردیم ردمون کرده سمانه هم گفت تصحیح نمی کنید؟!؟ اونم ازلکی نگاه کرد بعد گفت تو دو تا غلط داری،تو 1 دونه داری تو هم 4 تا!!! ما هم دیگه چیزی نگفتیم اومدیم بیرون مهم این بود که قبول شدیم رفت.از زیر زمین که اومدیم بالا مسئول آموزشگاه گفت که فردا ساعت 3 برای قرار داد شهری بیایم.فرداش رفتیم منم چون دوست بابام اونجا بود گفتم لااقل بزار با یه آشنا بریم تا بهمون یکم کمک کنه!!! گفتم زنه گفت از 8 تا 10 یکیتون اون یکی هم 3 تا 5.بعد برگشت گفت 3 تا 5 برایه یکی دیگه رزرو شده.منم یکم با زنه دعوا کردم گفتم اینا کی اومدن که این ساعت ها رو گرفتن؟!؟! زنه به تته پته افتاد خلاصه آقای کرمی تشریف آوردن از اونجا که منو زیاد ندیده بود منو به یاد نیورد برگشته بود به من می گفت شما خوب با یکی دیگه برید؟!؟ (من قبلا که به زنه گفته بودم ساعت یکی از اونا رو عوض کنه بهم گفته بود که باباش گفته حتما همین باشه!! من خالی بندی گفتم بابای منم گفته فقط آقای کرمی!!!) حرف منو زنه به کرمی گفت اونم به من گفت بابات کیه؟!؟ منم که منتظر همین جمله بودم گفتم که فلانیه.اونم درجا گفت بنویسشون هر طور که می خوان.دهنه زنه تا سقف باز مونده بود.ولی خوب من چون می دونستم طفلی زیاد وقت نداره 8 تا 10 رو بین خودم و فریبا تقسیم کردم تا بعدا که وقتش خالی شد برامون وقت بیشتر و بهتری بزاره.خلاصه از دوشنبه داریم می ریم آموزش شهری.من اولین بار یه ساعت با سمانه رفته بودم ولی اون تابستون پارسال بود به همین خاطر این می شد دومین ساعتم.کرمی خیلی از دست فرمونم خوشش اومده بود البته اینو امروز و دیروز بهم مستقیم گفت وگرنه اصلا صداشو در نمی یورد.فریبا هم خوب می رونه.سمانه هم به قول کرمی مثل منه دست فرمونش.حالا قراره شنبه ی هفته ی بعد من و سمانه رو بفرسته امتحان اصلیش البته باید خیلی تمرین کنیم خدا هم باید کمکمون کنه.دیروز با سمانه و فریبا رفتیم دانشگاه تا نمره های پاسکال و سیستم عامل و ادبیات رو ببینیم.چون سمانه از مهدیه پرسیده بود گفته بود باید برید آموزش اونجا از تویه دفتر نگاه کنید به شیشه نزدن.ما هم رفتیم.من عمومی ها رو نگاه می کردم سمانه هم تخصصی ها رو.وای خدا جون اولین چیزی که سمانه دید پاسکال بود.اسم منم اولین نفر بود خدای منه بیست شده بودم.دستت درد نکنه استاد خوئینی.(اسمشم فهمیدم چیه خداییش مونده بودم که اسم این استاده چی می تونه باشه بالاخره فهمیدم) بعد نوبت به سیستم عامل رسید.19 شده بودم.کارگاهشم 18.5 شده بودم(خداییش خیلی خوب توضیح دادیم ولی اون خنده ای که سر کلاس کردیم کار دستمون داد).وای بعد از اون من ادبیات رو دیدم.شده بودم 18.5(ای استاد .... من بیست می شدم تو حتما باید یه سوالی رو که جزو نمونه سوالات نبود رو بهمون می دادی؟!؟!)سمانه اینو از من بیشتر شده بود شده بود 19.خواستم برای بار اول تویه ادبیات 20 شم که اونم استاد مشنگ نزاشت.خوبه که دیگه نداریم.خیلی خوشحال بودم.اومدم خونه حساب کردم معدلمو که چند می شه از ذوقم اشتباه زدم دیدم 18.18 شد.عصرش حساب کردم دیدم شد 19.31(اینو دیگه مطمئن حساب کردم) تا شب اگه پیش می رفتم فکر کنم به 20 هم می رسید.خیلی خوشحال بودم البته اگه اینطوری حساب کنن.(خدایا خیلی خیلی ممنون به خاطر همه ی لطفایی که بهم کردی)
خدایا،خداجونم همه ی دوستامو کمک کن بابت کنکوری که درپیش دارن ،همین طور داداشمو.راستی خدایا هوای داداشمو تویه مسابقه ای که فردا داره داشته باش.خدایا کمکش کن تا سربلند بیاد.خدایا بازم ممنون ازت که به حرفام گوش دادی.دوست دارم خیلی زیاد
تا بعد

Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: