تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

سیب و انار

امروز صبح از خواب زدم بیرون
حیاط مثل هر روز , خیس بود از معاشقه شبانه اش با باران
من فکر می کنم زندگی ترکیبی از عشق بازی هاست
هر کجا که عشقبازی نباشد , زندگی هم نیست حتما
باغچه کم کم دارد پر می شود از نقطه های سبز
دلم همیشه می تپد برای اینکه احساس جوانه را وقتی سر بلند می کند از زیر خاک بدانم
چه حس خوبی است جوانه زدن از زیر خاک , یا از زیر هر چیزی
کاش می شد جوانه بزنم از زیر تمام تنهایی هایم
...
امروز همه اش به این فکر می کردم که اگر خدا بیاید مهمان من بشود
چه دارم بگذارم جلویش
نمی دانم خدا سیب بیشتر دوست دارد یا انار
سیب عطر دارد , انار دل
به این فکر کردم چطور است دل انار را در بیاورم بمالم به عطرسیب
گاهی آدم از فکر خودش می خندد
خدا کند خدا هم به فکر من بخندد
خدا بخندد خیلی خوب است
همان لحظه می شود یواشکی چیزهای خوب و آرزوهایت را بخواهی
...
خدا اگر بیاید مهمانی به خانه من
می دانم دلم جوانه می زند از زیر پنجه های سینه ام
خدا اگر بیاید
خودم کفش های قشنگش را جفت می کنم پشت در
اگر بیاید
دستم را می گذارم زیر چانه , زل می زنم به نگاهش
راستی یادم بماند بپرسم " تو " کجاست
خدا حتما می داند ,
کاش خدا آنقدر بماند که دلم میوه هم بدهد بعد از جوانه اش
یک دانه سیب , یک دانه انار
هر دویش را می دهم به خدا
نه
سیب مال خدا
انار مال من و " تو"
دانه دانه اش می کنم
یک دانه من
یک دانه " تو"
دانه آخرش هم , مال " تو "
...
نزدیک شب برف بارید از آسمان
دانه های ریز و سفید
من حس می کنم دانه های برف , شکوفه های درختان سیب بهشت است
خدا از آن بالا شکوفه باران می کند زمینش را
یک دانه برف را گرفتم توی آغوش دستم
خوب که نگاهش کردم از نزدیک , کم مانده بود من هم مثل او آب شوم از لذت
حس من اشتباه نبود انگار
این ها دانه های برف نبود
شکوفه های سیب بود
به زیبایی هر چه عمیق تر نگاه کنی زیبا تر می شود
دلم خواست دانه های برف , نه , شکوفه های سیب آنقدر بشیند روی تنم
آنقدربشیند که بشوم آدم برفی خدا
شکوفهای سیب که روی تنم آب می شود
حس می کنم دلم پر می شود از سیب سرخ
خدا خودش خوب می داند چقدر خوب است
امشب خدا آمد مهمانی من
هم سیب آورد
هم انار
" تو " نبودی که دانه دانه بخوریمش
خوردم به جای هردومان
و خدا مهربانانه می خندید .

و چه خوب است که خدا بخندد...

سلام

نمی دونم چرا هفته ها دارن برام تکراری می گذرن.این هفته دو بار باغ رفتم.شنبه رو که تعریف کرده بودم براتون.یک شنبه هم سمانه زحمت منو کشید و رفت بانک تا 500 تومان ناقابل به حساب راهنمایی و رانندگی واریز کنه.البته برای گرفتن پاکت هم رفته بود که جا داره اینجا ازش واقعا تشکر کنم( آخه خدایی کی حال بانک رفتنو داره حالا منم عاضق بانک ولی اصلا حالش نیست برم تو صف بانک وایستم حرصم می گیره دوست دارم کارمند بانک باشم تا مشتریش!!!)دوشنبه شب هم عروسی دعوت بودیم خیلی خوشحال بودم چون فریبا می خواست بیاد ولی اس ام اس زد که نمی تونن بیان.خدای من خیلی ناراحت شدم.آخه خیلی باهاش کار داشتم ولی نتونسته بودن بیان.ما همینکه خواستیم بریم از در بیرون دیدم فریبا زنگ زده که از دل من در بیاره و توجیه کنه چرا نمی تونن بیان( حالا خوبه اون بزرگتره از من قربون دخترخاله ی خوبم برم من).خلاصه داداشم هی غر می زد می گفت این موقع رفتن حرف زدنش گرفته خلاصه با کلی ناراحتی از فریبا خداحافظی کردم بعدشم با داداشم یکم کل کل کردم( آخه داداشی خوبم چرا با من اینطوری می کنی به خدا من خیلی دوست دارم ولی تو به من نمی دونم چرا اینطوری می کنی البته اگه با هم خوب باشیم که خوبیم ولی خوب این تیکه پرونیات اعصابمو داغون می کنه عزیز دل خواهر «داداشم این وبلاگو نمی دونم چطوری ولی پیداش کرده مطالبشو شاید بخونه ولی اگه هم نخونه برام مهم نیست که حرفامو خونده در موردش یا نه من روزی هزار بار اینا رو بهش می گم!» خلاصه رفتیم عروسی.پکر نشسته بودم.مامانم هم وقتی دوستاشو می بینه دیگه من کلا از یادش می رم حالا چه تنها باشم چه نباشم اون شبم که واقعا من کسی رو نمی شناختم که باهاش بشینم.نزدیک یه ساعت همینطوری بود بعدش عمه اکرم و خونواده ی عروسش اومدن.ولی خوب پیش ما نشستن چون اول ما رو ندیدن بعدش که نشستن دیگه مامان عروس گفت من خسته شدم همین جا بشینیم. خلاصه من با مریم هم فقط در حد سر تکون دادن حرف زدم چون نمی شد زیاد باهاش حرف بزنم فاصلمون زیاد بود بعدشم یه ستون مانع می شد تا من درست حسابی عروس داییمو ببینم.بعد نمی دونم چند دقیقه زنموینا اومدن.اونا بر خلاف عمه اکرم اینا اول از همه ما رو دیدن  اومدن کنار ما نشستن.منم یکم خوشحال شدم چون عاطفه اومده بود( امسال می ره دوم راهنمایی) می تونستم یکم باهاش بخندمو سر به سرش بزارم(البته نه از روی مسخره ها عاطفه خیلی با من جوره کلی چرت و پرت می گه منم کلی راهنماییش می کنم بعدشم آدم اگه از دنیا عقب بمونه این عاطفه خانوم آدمو به روز می کنه هر چی اتفاقه می زاره کف دست آدم،حال می یاید دخترعمو رو آدم دیگه نیازی به بی بی سی نداره با وجود عاطفه!!!).خلاصه اون شب زنموم گفت می خوان برن مشهد.وای خدای من خوش به حالشون.دلم یه بارکی پر زد رفت سمت مشهد.خیلی دلم گرفت.ولی خیلی هم خوشحال بودم جوری که چند دفعه جیغ کوچولو زدم، زنموم کلی بهم خندید می گفت دختر خودتو کنترل کن.بعدش تعارف تیکه پاره کرد که سمیرا بیا تو هم با ما بریم( خدایی کلی اصرار کرد منم بچه پررو خواستم یهو بگم باشه ولی خوب اصلا شرایطم جور نبود که بخوام قبول کنم) خلاصه کلی حسرت خوردم بابت نرفتنم.ولی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه عمومینا رفتن مشهد(خدایا مواظبشون باش،می دونم هواشونو داری ولی بازم خدا جون کمکشون کن،امام رضا که مارو طلب نمی کنه خوب عمومینا هم ما حساب می شیم دیگه خلاصه هواشونو داشته باش).شب کلی باهاشون روبوسی و اینا کردیم.علی پسر عموم( می ره سوم ابتدایی) کلی حساسه.خیلی هم دلش نازکه می خواست بزنه زیره گریه که داداشم حواسشو یطوری پرت کرد.کلی بوسیدمش.با عاطفه هم کلی روبوسی کردم.ما داشتیم می یومدیم بدو بدو اومده در گوشم می گه آبجی ( بچه های فامیلمون همه منو آبجی صدا می کنن اولشو هم این عاطفه خانوم گفت بقیه هم راه افتادن) قبول شدی برای گواهینامت منو قول دادی ببری بیرون یادت نرفته که؟!؟ منم گفتم برو مشهد بیا بعد ببرمت(کی من؟!؟) فرداش هم اتفاق خاصی نیوفتاد.آبجی رو مامان آورد خونمون حالش یکم ناجور بود آورددش.چهارشنبه هم بعد از ظهر من با بابام رفتم باغ بیچاره کلی تعجب کرده بود چون من زیاد نمی رم باغ.همین که رسیدم باغ زنگیدم به فریبا و گفتم بیا باغ.بعدش پشت تلفن به بابام می گم سوییچ ماشینو می دی من برم دنبال فریبا؟!؟ بابامو تو کار انجام شده قرار دادمو بیچاره سوییچو بهم داد ولی کلی توصیه بهم کرد که مواظب باشو از این حرفا.می خواستم سوار ماشین بشم که داداشم زنگ زد گفت داری می یای بیا ما رو هم بیار(زنمو کوچیکمو دو تا دختراش) گفتم باشه.رفتم فریبا رو سوار کردم بعدشم رفتم دنبال زنموینا.داداش هم که چند روزی مونده بود خونه ی اونا(عموم نیستش به خاطر همین مونده اونجا تا زنموم تنها نباشه).اومد گفت من با تو نمی یام!! گفتم وا چرا؟!؟ عجب آدمی هستی ها(دست فرمونش عالیه خوب خیلی وقته ماشین می رونه ولی من چی؟!؟) بعد گفت من با تراکتور می یام.خلاصه اون با تراکتور و من با ماشین راه افتادیم رفتیم حالا بماند که چقدر زنموجانم منو جلویه در کاشت.خلاصه رفتیم باغ و تا ساعت 8 اونجا بودیم.بعدشم که نخود نخود هر که رود خانه ی خود اومدیم سمت خونه هامون.پنج شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.مادر شوهر آبجی با دو تا از خواهرشوهراش اومده بودن خونمون با خاله هاش خلاصه دیروز داشتم می مردم از خستگی.منم که ماشاالله از بس کار می کنم یهو مهمون می یاد باید خوب کمک دست مامانم باشم البته همه می دونن که زیاد من کار نمی کنم ولی خوب نه اینکه دست به سیاه و سفید نزنم( این فریبا خانوم تو این مدت که خونمون بود کلی فوت و فن خونه داری بهم یاد داده که واقعا بازم ازت تشکر می کنم عزیزم).خلاصه دیروز من کلی به مامانم کمک کردم.ساعت 7 هم نشده بود که رفتن.آخیش یه نفس راحت کشیدم ها.به خدا از ساعت 2:30 که اومده بودن کلی پذیرایی و از این                                              

حرفا می کردم( نمی گم مهمون بده قدمش رو چشام ولی به خدا خوب من خیلی خسته شدم).امروز هم رفتیم باغع تا غوره بکنیم برای آبغوره.مامانم می گفت بریم تو باغ بگیریم ولی من گفتم نه بیارید خونه اونجا که نمی شه.خلاصه حرف خودشون شد ما هم راهی باغ شدیم تا غوره بچینیم.تو باغ من زود زهرا و کوثر رو بردم مثلا سرگرم کنم( بچه های عمو کوچیکم 5 ساله و 1 ساله) خلاصه از دست غوره چینی خلاص شدم(خوشم نمی یومد از این کار).بعدش اینکه مامان اینا نتونستن اونجا آبغوره در بیارن( بابا جون از همون اول حرف منو گوش بدید و بار اضافی برای خودتون بر ندارید من صلاحتونو می خوام!!!).کوثر یکم نق می زد دادم مامانش با زهرا بازی کردم یکم.حالم گرفته بود اونم گیریده بود به من می گفت تو زندانیه منی باید فرار کنی!! خلاصه یه کم بدو بدو کردیم.بعدش یه تپه هست بالای باغ ما رفتیم نشستیم اونجا خیلی هم صافه.زهرا سنگ در می یورد می گفت اینا رو می خوام بدم داییم.گفتم چرا؟ گفت آخه می خواد بره سربازی منم هیچی نخریدم براش منم می خوام سنگ بهش بدم!! اول خندم گرفت ولی بعدا که بهش فکر کردم دیدم نه بابا آدما به اندازه ی خودشون محبتشونو ثابت می کنن.خلاصه منم کمکش کردمو کلی سنگ جمع کردیم.داشتیم می یومدیم که گلای خوشگلی رو دیدم خلاصه دست به کار شدمو چیدمشون.بعدش چون مامان اینا می خواستن برن شام مهمونی زود برگشتیم.زهرا هم گیر داده بود که آبجی تو باید بمونی خونمون.منم با کلی ناز و ادا بهش گفتم فردا می یام حالا نمی دونم چی کارش کنم نمی خوام حرفم دروغ بشه ولی خوب اصلا نمی تونم برم اونجا بمونم.حوصلم سر می ره.خلاصه اینم از این هفته ی من.                                                                                                                                   

خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنون.خیلی خیلی دوست دارم.راستی خداجون رضوانه خیلی التماس دعا کرده،می شه دعاشو برآورده کنی؟! ممنون ازت.مواظب عموینا هم باش.بازم ممنون                                                   

فعلا                                                                                                                                          

یه هفته ی دیگه

به نام خدا

وای خدا این هفته چقدر برام خوب شروع شده،خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه هفته ی به این خوبی رو شروع کردم.

این هفته که گذشتبرام هفته ی متوسطی بود.اتفاقای جالبی برام نیوفتاد.همش تکراری بود.فقط پنج شنبه رفتیم خونه ی فریباینا بعدش از اونجا رفتیم خونه ی مریم(عروس داییم) اینا.شام خونه ی مریم خاله اینا بودیم.خونشون اینقدر سوسک داشت که آدم وحشت می کرد اصلا زمین بشینه.خیلی وحشتناک بود.شبش رفتیم خونه ی ننه اینا.صبح هم با رحمان اومدیم خونه(من و عاطفه و فریبا) .                                                                          

آویزون رحمان شده بودیم حسابی.بیچاره کلی هم کار داشت ولی خوب مجبور شد ما رو ببره.ناهار خونه سه تایی تنها بودیم.ناهارم از دیروز ظهر مونده بود اونو گرم کردیم و خوردیم.ساعت 3 هم رفتیم آموزشگاه تا آخرین ساعات رو بگذرونیم.سمانه هم با ما اومد خلاصه رفتیم یکم آقای کرمی معطل کرد ولی خوب اومد.اول از همه هم من نشستم.عاطفه که خیلی از دست فرمونم خوشش اومده بود حالا دیگه نمی دونم چطوری می روندم!!! کرمی به من و سمانه می گفت اگه من و اون در نیایم واقعا خنگ بازی در آوردیم ولی فریبا رو زیاد سخت نمی گرفت بهش.چیزایی رو که لازم بود رو دونه دونه بهمون می گفت خیلی هم تاکید داشت که من حتما یه دونه ماشین بخرم بعد از گرفتن گواهینامه.خلاصه تا ساعت 6 باهاش بودیم.خیلی پیرمرد جالب و خوبیه.بعضی وقتا مثل خنگا می مونه بعضی وقتا هم خیلی جدی می شه.من که بیچاره رو اینقدر ضایع می کردم و همشم باید حرف خودم می شد که سمانه اینا مدام می گفتن سمیرا کوتاه بیا.اونم که عاشق کل کل خیلی حال می کرد با یکی دویه حرف زدن بزاره که معمولا هم کم می یورد.به بیچاره اینقدر اذیت کردم ولی خوب به جاش همه چیزم یاد می گرفتم.خلاصه خیلی مرد جالبی بود.جمعه کلی بهمون سفارش کرد که آیین نامه رو خوب بخونیم و اگه قبول شیم برای شهری اینقدر جوش بزنیم.ما از کلاس اومدیم نشد که بخونیم.بعد از دیدن یانگوم رفتیم که بخوابیم اون موقع تازه یادمون افتاده که بابا ما فردا امتحان داریم.خلاصه من تا حدودی خوندم ولی فریبا بیشتر از من خوند.من زود خوابیدم و ساعت موبایل رو جوری تنظیم کردم که ساعت 5:30 زنگ بزنه.از فریبا پرسیدم که زوده یا دیر؟!؟ گفت دیره منم کردم 5 بعدش یکم با خودم سبک سنگین کردم دیدم من تا بیدار شم یه ربع طول می کشه پس ساعت 4:45 بزارم زنگ بزنه خوبه.خلاصه گذاشتم رویه زنگ.صبح که زنگ زد پا شدم خاموش کردم دیدم  بعد چند دقیقه ی بعد بازم زنگ زد نگو خاموش نکرده بودم فقط زده بودم قطع موقت.خلاصه وقتی دیدم خودم نایه پا شدن ندارم فریبا رو صدا کردم دیدم اونم پا نشد گرفتم خوابیدم.یهو بیدار شدم دیدم ساعت 6:23 است.قرار بود 7:5 هم بریم.تند تند بیدار شدم و حاظر شدم فریبا هم تویه همین هیرو بیریها بیدارش کردم.بعد از خوردن هلک هلک پا شدیم رفتیم آموزشگاه تا امتحانمونو بدیم.رفتیم تویه سالن.سرهنگ که اومد واقعا استرسم صدبرابر شدش.چون می ترسیدم از اینکه بیوفتم بعدش این سرهنگه مثل سرهنگای دوران شاه می موند.سیبیل کلفت و کچل.صداشم خیلی خشنانه بود و بر خلاف اون یکی سرهنگه که اصلا بهش نمی یومد سرهنگ باشه به قول سمانه بهش می یومد تیمسار باشه تا سرهنگ.بر عکس اون یکیه اصلا لهجه نداشت.می گفتن شمالیه ولی صداش که به اونجایی ها شباهت نداشت.موقعی که داشت پاسخنامه هامونو می داد شناسنامه هامونو هم نگاه می کرد.بعد یه برگه ی دیگه هم بهمون می داد.بعدش بر می گشت می گفت سوزن بر دارید و اینا رو بهم بچسبونید.منم فکر کردم می گه شناسنامه رو به اون پاسخنامه بچسبونیم.اومدم سر جام به فریبا برگشتم می گم من شناسناممو سوراخ نمی کنم.بعدش همین طوری که سنجاقه دستم بود اون یکی ها رو زیره نظر داشتم ببینم اونا چی کار می کنن!! یهو دیدم وای خدا اونا دارن دو تا برگه رو بهم می چسبونن نه شناسنامه رو به برگه!!! اونجا اولش خندم گرفته بود به خاطر اینکه این طوری متوجه شده بودم بعده اینکه خندم تموم شد خدا رو شکر کردم شناسناممو سوراخ نکردم و گرنه سوژه ی خنده بودم برای همه.سوالا رو دادن 19 مدل سوال بود.کلا 23 نفر بودیم تویه کلاس.بیچاره فریبا کلی می ترسید از من بدتر.سوالامو که نوشتم دیدم دو تا رو جابجا زدم خیلی حرصم در اومده بود.گفتم دیگه می یوفتم دیگه.موقع تصحیح کردن سرهنگه داد می زد فلانی با چند تا غلط رده یا قبوله.من با 3 تا غلط قبول شدم وای خدا جون(خداجون شکرت) خیلی خوشحال شدم.فریبا رو که صدا کرد گفتم لابد اونم قبوله ولی دیدم نخیر.بیچاره با 9 تا غلط رده.تا اینجا همه ی مراحلو اولین بار طی کرده بودم.سمانه هم با 3 تا غلط قبول شد.پسرا بعد از آیین نامه بلافاصله شهری رو می دادن ولی ما رو از هفته ی پیش جدا کرده بودن و یه خانوم امتحان می گرفت.اونم بعد از ظهر.اومدیم خونه کلی خوشحالی و این حرفا.عاطفه هم که منبع انرژی مثبت مدام می گفت آبجی تو قبولی ،من می دونم که قبولی و.. .خلاصه اعتماد به نفسی می داد این بشر که نگو.بعد از ظهر فریبا و عاطفه رفتن خونشون منم رفتم دنبال سمانه تا با هم بریم آموزشگاه.ساعت 4:40 تویه آموزشگاه بودیم.رفتیم تا ساعت 7 که نوبت من شد اونجا موندیم.خیلی می ترسیدم.من یه ماشین از سمانه جلوتر بودم رفتم تا برگردم شد ساعت 7:30 من اومدم.سمانه هم ساعت 7:30 رفت تا 8.خلاصه کلی خوشحال بودیم چون جفتمون قبول شده بودیم هیچ کس باورش نمی شد که ما تند تند قبول شیم(خدا رو شکر).خلاصه حالا قراره به آقای کرمی شام بدیم سمانه هم قراره بستنی بده بهش وای خدا به همین راحتی گواهینامه رو گرفتم.این هفته باید هفته ی خوبی برام باشه چون به احتمال زیاد کارنامه هامون بدن نمره هام

هم که خوبن دیگه.این ترم دیگه باید خیلی خیلی بیشتر بخونم(البته اگه خدا کمکم کنه).

این دفعه هفته ی پر ماجرایی نبود.ببینیم این هفته چطوریاست.

خدایا ازت واقعا ممنون.ممنون از اینکه تویه شرایط خاص و اضطراری کمکم می کنی.خیلی دوست دارم

تا بعد

هفته ی جالب

سلام

تابستون چقدر داره زود زود تموم می شه من که اصلا گذرشو احساس نکردم.نمی دونم دارم از تابستونم خوب استفاده می کنم یا نه ولی خوب داره می گذره.فعلا کارناممو نتونستم بگیرم نگرانش نیستم استرسی هم در رابطه باهاش ندارم( از خودم تعجب دارم در می کنم چون من اصلا این طوری نبودم همیشه منبع استرس بودم و هستم ولی حالا...).این هفته رو هم با تمام خوبی و خوشیش تموم کردم.فریبا این هفته رو هم خونمون بود وای که من چقدر از دیدن این دخترخالم و از بودن در کنارش لذت می برم.عاشقانه دوستش دارم گر چه خیلی اذیتش می کنم ولی بیچاره اصلا به رویه خودش هم نمی یاره.این هفته سمانه مریض شده بود حسابی و دو روز اصلا نیومد آموزشگاه.شنبه که اومد پشت فرمون بشینه اینقدر افتضاح روند که آقای کرمی بهش کلی متلک پروند.عصرش که خواستیم بریم زنگ زد و گفت که نمی تونم بیام.رفته بود دکتر فشارش رویه 6 بوده.خلاصه این از سمانه خانوم بعد از مریضیش گفت که من نمی تونم با شما بیام.می خوام که دو ساعت پشت سر هم بشینم.خوب منم قبول کردم نمی تونستم بهش زور کنم که حتما با من باید بیای گر چه خیلی جاش خالیه و خیلی دلم براش تنگ می شه ولی با این حال ما هم راضی به رضای دوستان هستیم.من و فریبا طبق همون برنامه ی خودمون پیش می ریم.صبا هر روز ساعت 6 بیدار می شیم،ساعت 6:50 دقیقه از خونه می ریم بیرون تا برای ساعت 7 بریم آموزشگاه.عصرها هم ساعت 5 تا 7 تمرین می کنیم.من به روزی 1 ساعت اکتفا کردم عوضش فریبا به جای 2 ساعت 3 می رونه.یک شنبه بعد از کلاس رفتیم خونه ی فریباینا.مریم خاله از وقتی فریبا خونه ی ما اومده تنها مونده از دیدن ما کلی ذوق زده شده بود.ساعت 7:20 بود که خونه ی اونا بودیم.بعد ده دقیقه به مریم خاله گفتم بریم باغ،اونم گفت که آره منم خیلی وقته نرفتم خلاصه قبول کرد.داشتیم از در می یومدیم بیرون که آقا تقی بابای فریبا رو دیدیم ازمون پرسید که کجا می رید؟بعدش خودش که سوار موتور بود اومد پایین رو به من گفت سمیرا خانوم می تونید با موتور برید(از اونجا که من پارسال موتور می روندم و دیده بود بهم اعتماد داشت) منم از خدا خواسته ولی خوب با یه حالت شک و تردید بهش گفتم من؟ گفت آره(از اونجایی که من فقط به باغ پارسال اکتفا می کردم و تویه جایه شلوغ مثل شهرک خالمینا که واقعا مملو از موتور سواره و خیلی هم شلوغه سوار نشده بودم خیلی تعجب کردم ولی خوب از خدام بود که همچین جایی برونم).سوییچ موتور رو گرفتم و روشنش کردم.فریبا هم پشت موتور نشست (جالب اینجاست که بابای فریبا به من اعتماد بیشتری داشت تا دخترش!!).محمدرضا(پسرخالم ) و علیرضا(پسرخالم) و مریم خاله هم با موتور دیگه ای خواستن بیان.من و فریبا جلوتر رفتیم.از کنار جاده ترانزیت( جاده تهران-زنجان) که رد می شدیم ماشین ها همین جوری بهمون زل می زدن(حالا خوبه نسبتا هوا تاریک بود) و برامون بوق می زدن مخصوصا این کامیون ها که از طرف زنجان می یومدن.خلاصه با فریبا کلی با موتور حال می کردیم.یه ماشینیه که فکر کرده بود اشتباه دیده کلشو از ماشین در آورده بود بیرون من و فریبا هم که مرده بودیم از خنده.(داشته باشید من و فریبا تریپ باغ رو زده بودیم و به خیال اینکه چادر سر می کنیم بی خیال این بودیم که مانتومون چه شکلیه و چه سر و وضعی داره) با اون مانتوهای زوار در رفته سوار موتور شده بودیم.سر پیچ باغ بودیم که دیدیم آب داره می یاد.من وقتی پشت ترک موتور می شینم اگه از همچین جاهایی بریم پاهامو بلند می کنم.اینجا هم بنا به عادت قبلیم یه گاز مشتی دادمو پاهامو بالا گرفتم فکرشو کنید نسبتا سربالایی بود و منم پاهامو بالا برده بودم شانس آوردم که گاز مشتی داده بودم وگرنه افتاده بودیم جفتمون تو آب.خلاصه رفتیم به باغ رسیدیم.بعد 5 دقیقه محمدرضاینا اومدن.تا ساعت 8:30 تو باغ بودیم وقتی داشتیم بر می گشتیم هوا حسابی  تاریک شده بود.این دفعه محمدرضا جلو افتاده بود ولی تویه اون راه که آب داشت گیر کرده بودن و مونده بودن من وفریبا ولی خیلی راحت تر و حرفه ای تر از قبل ازش رد شدیم.با سرعت از یه موتوری که ما رو می پایید رد شدیم ولی اونا هم پشت سر ما اومدن اوضاع خیلی داشت بیخ پیدا می کرد چون من با سرعت زیادی داشتم می رفتم اونا هم کنار ما می یومدن خیلی ضایع بازی بود.من از سرعت خودم کم کردم و گذاشتم که محمدرضاینا بهمون برسن.پسرا برگشته بودن نگا می کردن ببینن من برای چی از سرعتم کم کردم که یهو چششون به محمدرضا افتاد(همسن داداشمه یعنی از من یه سال کوچیکتره) خلاصه گازشونو گرفتن رفتن.بعد از شام هم چون فریبا اون مدتی که خونه ی ما بود مادربزرگشو ندیده بود تصمیم گرفت که بره خونه ی مادربزرگشینا.از اونجا که منم خیلی وقت بود ننه جونمو ندیده بودم منم خواستم باهاش برم(خونه ی ننه جون من روبرویه خونه ی مادربزرگه فریباست).ساعت 10:30 بود که خواستیم بریم.این سری فریبا خودش گفت که با موتور بریم.خلاصه سوییچ رو از باباش گرفتیم و رفتیم.تو اون ساعت بازم یه نموره خیابون شلوغ بود.ولی خوب رفتیم.موتور رو گذاشتیم خونه ی مادربزرگه فریبا و منم رفتم خونه ی ننه جونم.ولی خونه نبودن نزدیک 10 دقیقه دم در بودم دیدم نمی تونم دیگه بیشتر از بمونم رفتم خونه ی مادربزرگه فریبا.تا رفتم خونشون برام اسفند دود کردن.ساعت 11:30 بود که اومدیم خونه ی فریباینا.فاطمه(دخترداییم) هم اومده بود خونه ی مریم خاله اینا و تصمیم داشت که با ما بیاد آموزشگاه.شب به طور خدا خوابیدیم و فرداش سر ساعت 6 بیدار شدیم.تا آماده بشیم و صبونه بخوریم شده بود 7:30 از اونجایی که روز قبلش با آقای کرمی هماهنگ کرده بودیم که ساعت 8 کلاسمون شروع بشه به خاطر همین زیاد ناراحت دیر شدن نبودیم.ساعت 8 بود که رسیدیم سر قراری که با آقای کرمی گذاشته بودیم.سوار ماشین شدیم یکم چرخیدیم.ساعت اول رو من روندم چون حوصله ی اینکه تویه خیابون چادرمو سر کنم نداشتم.موقع رانندگی وقتی داشتم دنده عوض می کردم یهو سر دنده اومد تویه دستم.منو می گی فرمونو ول کرده بودم داشتم می خندیدم هی آقای کرمی می گفت چیزی نشده اشکالی نداره ولی مگه خنده ی من تموم می شه.بعد ازکلی خندیدن گفتم که من نگه می دارم تا فریبا بیاد برونه.اونم گفت یکم جلوتر نگه دار.خلاصه اینکه یه افتضاح بازی شده بود طرف صبح.بعد از ظهرشم خودش به من گفت که هر سوالی چیزی دارم بپرسم(در مورد آیین نامه ) منم یکم مثلا امتناع کردم ولی بعدش شروع کردم به سوال پیچ کردنش.اینقدر از بیچاره سوال پرسیده بودم که بیچاره کم آورده بود.همه چیرو قاتی کرده بود بهم.منم داشتم از خنده می مردم فقط.سوالایی می پرسیدم که توش می موند.یکی از سوالام این بود که دستای پلیس رو برام بگه(تویه کتاب گفته بود و منم خونده بودم ولی خوب برای یادگیری بهتر می خواستم!!!) خلاصه به بیچاره گیر داده بودم اونم نمی تونست دستای باز و خلاصه هیچ عملکردشو نمی تونست بگه اینقدر دور صندلی چرخید که دید بازم فایده ای نداره حتی دستاشو از شیشه بیرون می برد که مثلا بتونه تشریح کنه ولی خوب نتونست اینقدر بیچاره رو پیچوندم که دیگه صداش در نمی یومد.دیروز هم بهش گیر دادم که ما  رو ببر جایی که بلوار وسطش نباشه.اینقدر بهش گفتم تا آخر سر گفت بریم طرف جاده قیدار( مثل جاده شمال پر از پیچ و خم).بعدش که اینو گفت منم گفتم که اگه بهتون گیر می دن نمی خواد بریم!! ولی خداییش اینو از ته دل نمی گفتم چون واقعا دلم می خواست تویه اون جاده ی خطرناک و زیبا ماشین برونم.اونم متوجه شده بود گفت توکل به جدت بریم.منم از خدا خواسته رفتم.خیلی جاده ی زیبا و قشنگی بود مخصوصا دره هاش که باغ انگورا خودنمایی می کردن بارون هم که نم نم می یومد هوای اونجا رو مثل شمال کرده بود.خیلی دلم می خواست بی خیال جاده شم  و از طبیعت اونجا لذت ببرم ولی خوب نمی شد رانندگیش هم یه طور دیگه حال می داد.به راه یه دهات به اسم کینه ورس رسیده بودیم که گفت بپیچ اون سمت(چون اگه ادامه می دادیم می رفتیم طرف همدان و قیدار) خلاصه رفتم خیلی جای مشتی بود من خیلی رفته بودم اون طرفا هر دفعه هم برام  یه خاطره ای داشت این دفعه هم خیلی خوش گذشت.از دهاته رد شدیم رفتیم از اون یکی راهش که دیگه خطرناک نبود رفتیم.اونجا من نگه داشتم و فریبا روندش.خیلی حال داد.خداییش از جاده ی بلوار دار دیگه خسته شده بودم چون من که نمی خوام تویه شهر فقط ماشین برونم می خوام بیرون از شهر هم برونم.امروز صبح هم داخل شهر کار می کردیم حسش نبود که بهش گیر بدم که ببره جای دیگه.محیط مسابقه رو یه بار دور زدیم و همه ی چیزایی که قراره افسر امتحان بگیره رو تمرین کردیم .عصری هم چون فریبا و فاطمه می خواستن برن خونشون و منم چون فقط صبحا می رونم به خاطر همین باهاشون نرفتم  ولی خداییش دلم خیلی پیششونه.نمی دونم کی رسیدن(چون جفتشون عروسی رفتن).خوب اینم از اتفاقای این هفتم.                        

خداجون،خدای خوب من،به خاطر همه چیز ازت ممنون.خدایا منو از این بلا تکلیفی که دچارش شدم در بیار(حالت دستوری نیست ها حالت مظلومانست).خداجونم همه ی کنکوری ها رو کمک کن مخصوصا داداش گلم رو،راضیه،سیما،مینا،زهرا،نازیلا،اکرم و ... رو که فردا کنکور دارن رو.خدایا هیچ کدومشونو تنها نزار(می دونم که نمی زاری).بازم ممنون.                                                                                                                              

فعلا

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP