به نام خدا
وای خدا این هفته چقدر برام خوب شروع شده،خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه هفته ی به این خوبی رو شروع کردم.
این هفته که گذشتبرام هفته ی متوسطی بود.اتفاقای جالبی برام نیوفتاد.همش تکراری بود.فقط پنج شنبه رفتیم خونه ی فریباینا بعدش از اونجا رفتیم خونه ی مریم(عروس داییم) اینا.شام خونه ی مریم خاله اینا بودیم.خونشون اینقدر سوسک داشت که آدم وحشت می کرد اصلا زمین بشینه.خیلی وحشتناک بود.شبش رفتیم خونه ی ننه اینا.صبح هم با رحمان اومدیم خونه(من و عاطفه و فریبا) .
آویزون رحمان شده بودیم حسابی.بیچاره کلی هم کار داشت ولی خوب مجبور شد ما رو ببره.ناهار خونه سه تایی تنها بودیم.ناهارم از دیروز ظهر مونده بود اونو گرم کردیم و خوردیم.ساعت 3 هم رفتیم آموزشگاه تا آخرین ساعات رو بگذرونیم.سمانه هم با ما اومد خلاصه رفتیم یکم آقای کرمی معطل کرد ولی خوب اومد.اول از همه هم من نشستم.عاطفه که خیلی از دست فرمونم خوشش اومده بود حالا دیگه نمی دونم چطوری می روندم!!! کرمی به من و سمانه می گفت اگه من و اون در نیایم واقعا خنگ بازی در آوردیم ولی فریبا رو زیاد سخت نمی گرفت بهش.چیزایی رو که لازم بود رو دونه دونه بهمون می گفت خیلی هم تاکید داشت که من حتما یه دونه ماشین بخرم بعد از گرفتن گواهینامه.خلاصه تا ساعت 6 باهاش بودیم.خیلی پیرمرد جالب و خوبیه.بعضی وقتا مثل خنگا می مونه بعضی وقتا هم خیلی جدی می شه.من که بیچاره رو اینقدر ضایع می کردم و همشم باید حرف خودم می شد که سمانه اینا مدام می گفتن سمیرا کوتاه بیا.اونم که عاشق کل کل خیلی حال می کرد با یکی دویه حرف زدن بزاره که معمولا هم کم می یورد.به بیچاره اینقدر اذیت کردم ولی خوب به جاش همه چیزم یاد می گرفتم.خلاصه خیلی مرد جالبی بود.جمعه کلی بهمون سفارش کرد که آیین نامه رو خوب بخونیم و اگه قبول شیم برای شهری اینقدر جوش بزنیم.ما از کلاس اومدیم نشد که بخونیم.بعد از دیدن یانگوم رفتیم که بخوابیم اون موقع تازه یادمون افتاده که بابا ما فردا امتحان داریم.خلاصه من تا حدودی خوندم ولی فریبا بیشتر از من خوند.من زود خوابیدم و ساعت موبایل رو جوری تنظیم کردم که ساعت 5:30 زنگ بزنه.از فریبا پرسیدم که زوده یا دیر؟!؟ گفت دیره منم کردم 5 بعدش یکم با خودم سبک سنگین کردم دیدم من تا بیدار شم یه ربع طول می کشه پس ساعت 4:45 بزارم زنگ بزنه خوبه.خلاصه گذاشتم رویه زنگ.صبح که زنگ زد پا شدم خاموش کردم دیدم بعد چند دقیقه ی بعد بازم زنگ زد نگو خاموش نکرده بودم فقط زده بودم قطع موقت.خلاصه وقتی دیدم خودم نایه پا شدن ندارم فریبا رو صدا کردم دیدم اونم پا نشد گرفتم خوابیدم.یهو بیدار شدم دیدم ساعت 6:23 است.قرار بود 7:5 هم بریم.تند تند بیدار شدم و حاظر شدم فریبا هم تویه همین هیرو بیریها بیدارش کردم.بعد از خوردن هلک هلک پا شدیم رفتیم آموزشگاه تا امتحانمونو بدیم.رفتیم تویه سالن.سرهنگ که اومد واقعا استرسم صدبرابر شدش.چون می ترسیدم از اینکه بیوفتم بعدش این سرهنگه مثل سرهنگای دوران شاه می موند.سیبیل کلفت و کچل.صداشم خیلی خشنانه بود و بر خلاف اون یکی سرهنگه که اصلا بهش نمی یومد سرهنگ باشه به قول سمانه بهش می یومد تیمسار باشه تا سرهنگ.بر عکس اون یکیه اصلا لهجه نداشت.می گفتن شمالیه ولی صداش که به اونجایی ها شباهت نداشت.موقعی که داشت پاسخنامه هامونو می داد شناسنامه هامونو هم نگاه می کرد.بعد یه برگه ی دیگه هم بهمون می داد.بعدش بر می گشت می گفت سوزن بر دارید و اینا رو بهم بچسبونید.منم فکر کردم می گه شناسنامه رو به اون پاسخنامه بچسبونیم.اومدم سر جام به فریبا برگشتم می گم من شناسناممو سوراخ نمی کنم.بعدش همین طوری که سنجاقه دستم بود اون یکی ها رو زیره نظر داشتم ببینم اونا چی کار می کنن!! یهو دیدم وای خدا اونا دارن دو تا برگه رو بهم می چسبونن نه شناسنامه رو به برگه!!! اونجا اولش خندم گرفته بود به خاطر اینکه این طوری متوجه شده بودم بعده اینکه خندم تموم شد خدا رو شکر کردم شناسناممو سوراخ نکردم و گرنه سوژه ی خنده بودم برای همه.سوالا رو دادن 19 مدل سوال بود.کلا 23 نفر بودیم تویه کلاس.بیچاره فریبا کلی می ترسید از من بدتر.سوالامو که نوشتم دیدم دو تا رو جابجا زدم خیلی حرصم در اومده بود.گفتم دیگه می یوفتم دیگه.موقع تصحیح کردن سرهنگه داد می زد فلانی با چند تا غلط رده یا قبوله.من با 3 تا غلط قبول شدم وای خدا جون(خداجون شکرت) خیلی خوشحال شدم.فریبا رو که صدا کرد گفتم لابد اونم قبوله ولی دیدم نخیر.بیچاره با 9 تا غلط رده.تا اینجا همه ی مراحلو اولین بار طی کرده بودم.سمانه هم با 3 تا غلط قبول شد.پسرا بعد از آیین نامه بلافاصله شهری رو می دادن ولی ما رو از هفته ی پیش جدا کرده بودن و یه خانوم امتحان می گرفت.اونم بعد از ظهر.اومدیم خونه کلی خوشحالی و این حرفا.عاطفه هم که منبع انرژی مثبت مدام می گفت آبجی تو قبولی ،من می دونم که قبولی و.. .خلاصه اعتماد به نفسی می داد این بشر که نگو.بعد از ظهر فریبا و عاطفه رفتن خونشون منم رفتم دنبال سمانه تا با هم بریم آموزشگاه.ساعت 4:40 تویه آموزشگاه بودیم.رفتیم تا ساعت 7 که نوبت من شد اونجا موندیم.خیلی می ترسیدم.من یه ماشین از سمانه جلوتر بودم رفتم تا برگردم شد ساعت 7:30 من اومدم.سمانه هم ساعت 7:30 رفت تا 8.خلاصه کلی خوشحال بودیم چون جفتمون قبول شده بودیم هیچ کس باورش نمی شد که ما تند تند قبول شیم(خدا رو شکر).خلاصه حالا قراره به آقای کرمی شام بدیم سمانه هم قراره بستنی بده بهش وای خدا به همین راحتی گواهینامه رو گرفتم.این هفته باید هفته ی خوبی برام باشه چون به احتمال زیاد کارنامه هامون بدن نمره هام
هم که خوبن دیگه.این ترم دیگه باید خیلی خیلی بیشتر بخونم(البته اگه خدا کمکم کنه).
این دفعه هفته ی پر ماجرایی نبود.ببینیم این هفته چطوریاست.
خدایا ازت واقعا ممنون.ممنون از اینکه تویه شرایط خاص و اضطراری کمکم می کنی.خیلی دوست دارم
تا بعد
Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: