انتخاب واحد خیلی مشنگم
سلام
نماز روزه هاتون همگی قبول باشه.امیدوارم که تو این ماه رمضون همگی به یه احساس پاکی و نزدیکی به خدا برسیم.خوب دیگه اگه خدا بخواد می خوام خودم رو برای ترم جدید آماده کنم.خوب بزارید از شنبه تعریف کنم.
شنبه:روز جمعه شب من به سمانه زنگ زدم و گفتم که کی می رم دنبالش(7:45).مهدیه هم زنگ زده بود و برنامشو با ما هماهنگ کرده بود.ساناز هم قبلا به من گفته بود که اگه خواستید برید دانشگاه به من یه تک زنگ بزن.خلاصه منم بهش اس ام اس زدم که ساعت 8 تویه کوچه ی دانشگاه باشه.خلاصه موقع سحر که داشتیم سحری می خوردیم بابام پرسید که کی می خواید برید منم گفتم ساعت 8 دانشگاه هستیم.اونم گفتش که از شنبه کل اداره ها و... ساعت 8:30 تازه شروع به کار می کنن اونوقت شما ساعت 8 کجا می خواید برید؟!؟!! خلاصه حالم به صورت خفن گرفته شد.صبح مجبور شدم ساعت 7 بیدار شم و به سمانه و مهدیه زنگ بزنم تا اونا هم دیر بیان.ساناز هم که همیشه ی خدا دیر می یاد دیگه به اون زنگ نزدم.ساعت 8:15 رفتم دنبال سمانه.بعدش ساعت 8:25 دقیقه تو کوچه ی دانشگاه بودیم.یکم که رفتیم مهدیه رو دیدیم که منتظر ما واستاده.رفتیم و باهاش سلام علیک کردیم.خیلی وقت بود که ندیده بودیمش.یکم باهم حرف زدیم و حرفمون به انتخاب واحد رفت.گفت که چیا رو می خواید بردارید؟منم خوب از روی چارت واحدامون یه چیزایی نوشته بودم و اونطور که من حساب کردم شده بود 22 واحد.اونم گفت که منم یه چیزایی نوشتم.خلاصه رفتیم به سوی دانشگاه.از اونجایی که شنبه انتخاب واحد دخترا بود پسرا تک و توک پیدا می شدن.شاید 5 تا هم به زور می شدن.اول رفتیم به سمت آموزش و از اونجا فهمیدیم که انتخاب واحد رشته ی ما تو کدوم اتاق انجام می شه.رفتیم تو اتاق 106 و خانوم محمدبیگی رو اونجا دیدیم.یه برگه ی چک نویس بهمون داد و گفت که تو این برگه اول بنویسید بعدش اگه مطمئن شدید و تداخل نداشت بیاید من بهتون برگه ی انتخاب واحد رو بهتون بدم.خلاصه ما هم از خدا بی خبر گفتیم از روی چی بنویسیم؟گفت برید از روی بورد ببینید که چه درسایی ارائه شدن؟بعد یه برگه بهمون نشون داد که گفت این برگه اونجاست و برید از روی اون بنویسید.منم بهش گفنتم خوب این برگه که تو دست شماست بدید ما نگاه کنیم و انتخاب واحدمون رو کنیم بعدش ما بهتون برمی گردونیم.دیگه این همه راه رو نریم تا راه رو(اصلا راهی هم نبود شاید یه دقیقه هم وقت نمی گرفت رفتن به اونجا ولی خوب تنبلی اومده بود سراغم نمی شد کاری کنم!!) اونم خندید و گفت که نمی شه یکم که بهش نگاه کردم(از اون نگاه های مظلوما!!) بهمون داد و برگشت گفت که فقط تا زمانی که کسی نیومده.خلاصه برگه رو از دستش گرفتم و اومدیم سه تایی باهم مثلا انتخاب واحد کنیم.وقتی برگه رو دیدیم حالمون گرفته شد.با اون استادایی که دلم می خواست اصلا نمی شد بردارم.یعنی ارائه نداده بودن.کلی حالمون گرفته شد اونم از نوع خفن بهادر.اینقدر حرصم گرفتش که داشتم منفجر می شدم.تمام استادایی که خوب بودن هیچ کدوم ارائه نداده بودن.استاد شکری(ریاضی) از شانس گند ما رفته و یه استاده زن به جاش اومده.(استادای زن یا کلا معلم های زن به غیر از تک و توکشون همشون خودخواه و از خود راضی هستن طوری که آدم اصلا نمی خواد روشون رو هم ببینه.بعدشم همش تئوری یاد آدم می دن حتی برنامه نویسی رو البته بازم می گم استادا و معلمای خوب هم توشون پیدا می شه ولی خوب اکثریت اینطوری هستن.مثلا معلم خیلی خوبم خانوم طرقه که الان تو دانشگاه تدریس می کنه خیلی خیلی خوب درس می داد جوری که الان برنامه نویسی رو مدیون اونم که اینقدر خوب یاد داده بهم.).استادای دیگه هم که دیگه جای خود.استاد نصیری(اینم زنه) اکثر درس هارو ارائه داده بود.اصلا چارت رو که نگاه می کردی بیشتر اسم اون تو چشم می خورد.منم که قصد کرده بودم این ترم با این استاد بر ندارم ولی مثل اینکه چاره ای به جز این کار نداشتم چون باید برنامه نویسی 2 رو حتما پاس می کردم تا درسای بعدی رو بتونم پاس کنم چون این درس پیش نیازه.خلاصه دیدیم فایده نداره که از روی برگه ی این مسئول رشتمون نگاه کنیم اونم دید که داره شلوغ میشه برگشت بهمون گفت شما برید از انتشارات کپیشو بگیرید. خلاصه مهدیه رفت و از اون برگه ها کپی گرفت.عمومی ها که دیگه واقعا گند زده بودن.اون درسایی رو که نمی خواستیم رو سه تا سه تا معرفی کرده بودن ولی اونایی رو که می خواستیم رو یا نداده بودن یا اگه داده بودن استادای مشنگ ارائه داده بودن.یه یک ساعتی که داشتیم می دیدیم که کدوم درسارو ارائه دادن(همراه با عصبانیت و ...).بعد اون یه لیستی از خودمون نوشتیم(جوری که هم به برنامه ی من و سمانه بخوره و هم به برنامه ی مهدیه) تو این هیرو بیریها دیدیم ساناز اومد.یکم با اون حرف زدیمو حال و احوال کردیم.بعد یکم اون بد و بیراه نصیب استاد مشنگا کرد.بعدش برنامه ای رو که حاصل دست رنج سه تا مخ بود رو نشونش دادیم.اونم خوب از روی چارت یه چیزایی رو نوشت.یه دو ساعت کشید تا ما این واحدامونو بنویسیم.بعدش که بردم به محمدبیگی نشون بدم برگشته می گه:به مدیر گروهتون نشونش دادید؟!؟ منو می گی همینطوری هاج و واج نگاهش کردم.گفتم نه!!!!!! اونم گفت ببرید به استاد جماعت نشون بدید بعد بیاید من بهتون برگه ی انتخاب واحد بدم!!! منم گفتم من استاد جماعت رو نمی شناسم(خدایی راست گفتم چون تا به حال ندیده بودمش ولی تعریفشو خیلی شنیده بودم و اینم می دونستم که مدیر گروه ماست!!!).اونم خندید گفت جدی نمی شناسیدش؟گفتم نه!!! اونم گفت اون پشت نشسته(من دیدم تو کلاس یه مرده اومد نشست بعد بچه ها دورو برش می چرخیدن فکر کردم که استاد گرافیکاست و جالب اینکه اتاقی که گرافیکا باید تعیین واحد می کردن از اتاق ما جدا بود به خاطر همین شک داشتم تو این
مورد.فکرشو نمی کردم استاد جماعت باشه.به خیال خودم اون یکم مسن بود ولی این استاده که نشسته بود جوون بود.)خلاصه رفتم پیشش و گفتم اینایی رو که نوشتم رو می تونم بردارم با اجازتون؟!؟ اونم گفت برو چارتتو بیار.منم خوب چارت نیورده بودم ولی سمانه آوره بود برای سمانه رو گرفتم نشونش دادم اونم گفت واحدهایی رو که گذروندید رو علامت بزنید.اتفاقا سمانه علامت هم زده بود.نشونش دادم بعد برام اینا رو زد:
عمومی=زبان خارجی،تربیت بدنی. پایه=ریاضی عمومی ،فیزیک الکتریسیته و مغناطیس تخصصی=شبکه های محلی کامپیوتر،زبان ماشین و اسمبلی،برنامه سازی پیشرفته 2،مبانی اینترنت.
تا اینجا 18 واحد شده بود و من می خواستم 20 رو حداقل بردارم(محمدبیگی گفته بود اونایی که معدل الف هستن می تونن تا 24 واحد بردارن.منم می خواستم زیاد بردارم ولی خوب سمانه اینا هیچ کدوم معدل الف نبودن به خاطر همین به 20 واحد اکتفا کرده بودم که این استاده زد تو حالمون.برگشت گفت 18 واحدتون خیلی سنگینه و اگه بیشتر از این بردارید نمی تونید پاس کنید و مشروط می شید.ولی ما نه گفتیم حرف این استاده باشه و نه حرف خودمون پس 19 واحد بر می داریم.یه واحد هم کارگاه شبکه رو برداشتیم.البته مهدیه نتونست مثل ما برداره اونم به خاطر اینکه برنامه سازی 1 رو پاس نکرده بود(کاردانش بودن اینجا می یاد یقه ی آدم رو می گیره).بیچاره مهدیه مجبور شد که اکثر عمومی ها رو برداره که اونم با استادای مشنگ.بعد اینکه جناب استاد و یا به اصطلاح مدیر گروهمون برامون تعیین رشته کرد اومدیم ساعتاشونو نگاه کردیم که ببینیم تداخل داره یا نه که خوشبختانه نداشت.رفتیم برگه ی انتخاب واحد رو با گذروندن از هفت خان رستم از محمدبیگی گرفتیم و اومدیم نشستیم نوشتیم.بعد که تموم شد بردیم امور مالی.اونجا هم بهمون گفتن برید شهریه ی ثابت رو بریزید بعد بیاید!! به غیر از ساناز هیچ کدوممون پول همرامون نبود.ساناز رفت بریزه و ما هم مثل بچه های خوب اومدیم خونه
.فرداش با سمانه رفتیم بانک ملی تا شهریه رو بریزیم.ساعت 10 بود که رفتم دنبال سمانه.توبانک هم کلی معطل شدیم.چون روز یک شنبه تعیین واحد پسرا بود بانک هم مملو از پسر بود.خلاصه یه یک ساعتی واستادیم تا شهریه رو بریزیم.ساعت 11 بود که رفتیم دانشگاه.تو دانشگاه ساناز رو دیدیم.کارش تموم شده بود.تو سالن که واستاده بودیم یهو رویه بورد اسم سمانه رو دیدم بعد که یکم بالاتر رو نگاه کردم اسم خودم رو هم دیدم.بالای برگه رو دیدم نوشته بود="اسامی دانشجویان ساعی" اینم بگم که اسممون همراه معدلامون بود.اسم رضوانه و فرزانه هم بود.بعد اونورتر رو که نگاه کردم دیدم اسم من و فرزانه و رضوانه رو نوشتن به عنوان دانشجویان برتر ورودی 85.(اسامی دانشجویان برتر همه ی رشته ها بود تو بعضی رشته ها هم بنا به سال ورود می دیدی که یه نفر یا دو نفر بیشتر نیستن).از خود تعریف نباشه دیدم معدل من از همه ی دانشجوها بالاتره!!(خداجون ممنون از اینکه بهم نیرو و توانشو دادی تا بتونم از چیزی که بهم دادی به نفع احسنت استفاده کنم و پدر و مادرم رو سربلند کنم).از خودم یکم خوشحالی در کردم و همون جا از خدا خواستم تا بازم این ترم کمک کنه البته همه رو ما هم توشون.وقتی اسمامونو روی بورد دیدیم با سمانه جلدی پریدیم امور دانشجویی تا ببینیم بهمون تخفیف می دن یا نه؟!؟.اونجا اسمامونو پرسید بعد وقتی بهمون نگاه کرد گفت شما دو تا با هم فامیلید؟(تو این دانشگاه فقط مونده استادا ازمون بپرسن که من و سمانه با هم فامیلیم.خداییش همه ازمون پرسیدن و همه هم به دوستی من و سمانه غبطه خوردن این غبطه خوردنشون وقتی بیشتر می شه که می فهمن من و سمانه از اول راهنمایی با هم دوست و هم کلاس هستیم).وقتی گفتیم نه باور نمی کرد می گفت شما همه چیزتون شبیه همه.سمانه با تعجب پرسید حتی چهرمون(آخه من و سمانه خیلی خیلی کم بهم شباهت داریم).اونم گفت آره تا حدودی شبیه همید!! مخصوصا که مثل هم تیپ می زنید؟!؟(از زیره چادر که معلوم نمی شه که ما چی پوشیدیم ولی خوب خیلی هم بیراه نگفتش من و سمانه خیلی چیزامون شبیه همه حتی نوع لباس پوشیدنمون.)خلاصه بعد یکم گپ زدن گفت که فقط من می تونم تخفیف بگیرم.منم بهش گفتم خوب برای چی اسم دانشجوهای ساعی رو نوشتید؟اونم گفت برای اینکه بقیه متوجه بشن اطرافشون چه خبره و دانشجوهای زرنگ هم داریم!!! خلاصه به من یه برگه داد تا پرش کنم.بماند که چقدر از این پله های مذخرف بالا و پایین رفتم و بماند که چقدر دنبال این آدمایی که پای این برگمو امضا می خواستن کنن دوییدم.برای ساعت 12:30 کارامو تموم شد.موند مابقی شهریه.فرداش هم با سمانه رفتیم اول بانک تا شهریه رو بریزیم.از اونجا یه سر به کتابسرا زدیم و یه چیزایی خریدیم.بعدش شد ساعت 11 که ما رفتیم دانشگاه.سمانه گواهی فوت باباشو آورده بود رفتیم اول از اون کپی بگیریم بعدش رفتیم امور دانشجویی تا تخفیف برای سمانه بگیریم(راستی تخفیف من 20 درصدی شد).یارو برگشته به من می گه تو که دیروز تخفیف گرفتی بازم تخفیف می خوای؟گفتم نه برای دوستم می خوام.به سمانه یه برگه داد تا پرش کنه تو اون هیروبیری بهش می گه شماره دانشجوییتو بگو.از اونجایی که برای من و سمانه یه شماره با هم فرق می کنه من شروع کردم به گفتن شماره ی سمانه. زنه کفش بریده بود.می گفت عجب دوستایی هستید که شماره ی دانشجویی همدیگه رو حفظید.کارای سمانه رو هم انجام دادیم بازم مثل دیروز کلی دوندنگی داشت ولی خوب بالاخره به امور مالی رسیدیم.تو صفش موندیم تا نوبت به ما برسه.بعدش فیشامونو دادیم و
پرینت واحدامونو گرفتیم و اومدیم بیرون.باورمون نمی شد بعد از سه روز بالاخره تموم شد.خیلی خسته شدم تو این سه روز. ولی خوب چاره ای نداشتم.حالا مونده تا برم وسائل مورد نیازمو بگیرم.کلی وسائل باید بخرم.(خرید اول مهر خیلی باهاله من یکی که خیلی دوستش دارم).
خدایا خیلی ممنون به خاطر لف خیلی زیادت بهم.خداجون یه اتفاقایی افتاده که خودت خیلی بهتر از من ازشون خبر داری می خوام که خودت کمکم کنی.خودت مسیر درست رو بهم نشون بدی مثل همیشه.خدایا تو این ماه که مهمونت هستم دلم می خواد از لحاظ روحی خیلی بهت نزدیک بشم دقیقا مثل پارسال.کمکم می کنی؟خداجون این اتفاقای این هفته منو خیلی سرگردو.ن و حیرون کرده جوری که به مغزم بیش از حد داره فشار می یاد و فکر کنم اگه یکم دیگه بگذره مغزم منفجر شه چون اصلا گنجایششو نداره خواهش می کنم کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!دوست دارم بهترین من،خدای مهربونم.
فعلا

Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: