تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

انتخاب واحد خیلی مشنگم

سلام

نماز روزه هاتون همگی قبول باشه.امیدوارم که تو این ماه رمضون همگی به یه احساس پاکی و نزدیکی به خدا برسیم.خوب دیگه اگه خدا بخواد می خوام خودم رو برای ترم جدید آماده کنم.خوب بزارید از شنبه تعریف کنم.

شنبه:روز جمعه شب من به سمانه زنگ زدم و گفتم که کی می رم دنبالش(7:45).مهدیه هم زنگ زده بود و برنامشو با ما هماهنگ کرده بود.ساناز هم قبلا به من گفته بود که اگه خواستید برید دانشگاه به من یه تک زنگ بزن.خلاصه منم بهش اس ام اس زدم که ساعت 8 تویه کوچه ی دانشگاه باشه.خلاصه موقع سحر که داشتیم سحری می خوردیم بابام پرسید که کی می خواید برید منم گفتم ساعت 8 دانشگاه هستیم.اونم گفتش که از شنبه کل اداره ها و... ساعت 8:30 تازه شروع به کار می کنن اونوقت شما ساعت 8 کجا می خواید برید؟!؟!! خلاصه حالم به صورت خفن گرفته شد.صبح مجبور شدم ساعت 7 بیدار شم و به سمانه و مهدیه زنگ بزنم تا اونا هم دیر بیان.ساناز هم که همیشه ی خدا دیر می یاد دیگه به اون زنگ نزدم.ساعت 8:15 رفتم دنبال سمانه.بعدش ساعت 8:25 دقیقه تو کوچه ی دانشگاه بودیم.یکم که رفتیم مهدیه رو دیدیم که منتظر ما واستاده.رفتیم و باهاش سلام علیک کردیم.خیلی وقت بود که ندیده بودیمش.یکم باهم حرف زدیم و حرفمون به انتخاب واحد رفت.گفت که چیا رو می خواید بردارید؟منم خوب از روی چارت واحدامون یه چیزایی نوشته بودم و اونطور که من حساب کردم شده بود 22 واحد.اونم گفت که منم یه چیزایی نوشتم.خلاصه رفتیم به سوی دانشگاه.از اونجایی که شنبه انتخاب واحد دخترا بود پسرا تک و توک پیدا می شدن.شاید 5 تا هم به زور می شدن.اول رفتیم به سمت آموزش و از اونجا فهمیدیم که انتخاب واحد رشته ی ما تو کدوم اتاق انجام می شه.رفتیم تو اتاق 106 و خانوم محمدبیگی رو اونجا دیدیم.یه برگه ی چک نویس بهمون داد و گفت که تو این برگه اول بنویسید بعدش اگه مطمئن شدید و تداخل نداشت بیاید من بهتون برگه ی انتخاب واحد رو بهتون بدم.خلاصه ما هم از خدا بی خبر گفتیم از روی چی بنویسیم؟گفت برید از روی بورد ببینید که چه درسایی ارائه شدن؟بعد یه برگه بهمون نشون داد که گفت این برگه اونجاست و برید از روی اون بنویسید.منم بهش گفنتم خوب این برگه که تو دست شماست بدید ما نگاه کنیم و انتخاب واحدمون رو کنیم بعدش ما بهتون برمی گردونیم.دیگه این همه راه رو نریم تا راه رو(اصلا راهی هم نبود شاید یه دقیقه هم وقت نمی گرفت رفتن به اونجا ولی خوب تنبلی اومده بود سراغم نمی شد کاری کنم!!) اونم خندید و گفت که نمی شه یکم که بهش نگاه کردم(از اون نگاه های مظلوما!!) بهمون داد و برگشت گفت که فقط تا زمانی که کسی نیومده.خلاصه برگه رو از دستش گرفتم و اومدیم سه تایی باهم مثلا انتخاب واحد کنیم.وقتی برگه رو دیدیم حالمون گرفته شد.با اون استادایی که دلم می خواست اصلا نمی شد بردارم.یعنی ارائه نداده بودن.کلی حالمون گرفته شد اونم از نوع خفن بهادر.اینقدر حرصم گرفتش که داشتم منفجر می شدم.تمام استادایی که خوب بودن هیچ کدوم ارائه نداده بودن.استاد شکری(ریاضی) از شانس گند ما رفته و یه استاده زن به جاش اومده.(استادای زن یا کلا معلم های زن به غیر از تک و توکشون همشون خودخواه و از خود راضی هستن طوری که آدم اصلا نمی خواد روشون رو هم ببینه.بعدشم همش تئوری یاد آدم می دن حتی برنامه نویسی رو البته بازم می گم استادا و معلمای خوب هم توشون پیدا می شه ولی خوب اکثریت اینطوری هستن.مثلا معلم خیلی خوبم خانوم طرقه که الان تو دانشگاه تدریس می کنه خیلی خیلی خوب درس می داد جوری که الان برنامه نویسی رو مدیون اونم که اینقدر خوب یاد داده بهم.).استادای دیگه هم که دیگه جای خود.استاد نصیری(اینم زنه) اکثر درس هارو ارائه داده بود.اصلا چارت رو که نگاه می کردی بیشتر اسم اون تو چشم می خورد.منم که قصد کرده بودم این ترم با این استاد بر ندارم ولی مثل اینکه چاره ای به جز این کار نداشتم چون باید برنامه نویسی 2 رو حتما پاس می کردم تا درسای بعدی رو بتونم پاس کنم چون این درس پیش نیازه.خلاصه دیدیم فایده نداره که از روی برگه ی این مسئول رشتمون نگاه کنیم اونم دید که داره شلوغ میشه برگشت بهمون گفت شما برید از انتشارات کپیشو بگیرید. خلاصه مهدیه رفت و از اون برگه ها کپی گرفت.عمومی ها که دیگه واقعا گند زده بودن.اون درسایی رو که نمی خواستیم رو سه تا سه تا معرفی کرده بودن ولی اونایی رو که می خواستیم رو یا نداده بودن یا اگه داده بودن استادای مشنگ ارائه داده بودن.یه یک ساعتی که داشتیم می دیدیم که کدوم درسارو ارائه دادن(همراه با عصبانیت و ...).بعد اون یه لیستی از خودمون نوشتیم(جوری که هم به برنامه ی من و سمانه بخوره و هم به برنامه ی مهدیه) تو این هیرو بیریها دیدیم ساناز اومد.یکم با اون حرف زدیمو حال و احوال کردیم.بعد یکم اون بد و بیراه نصیب استاد مشنگا کرد.بعدش برنامه ای رو که حاصل دست رنج سه تا مخ بود رو نشونش دادیم.اونم خوب از روی چارت یه چیزایی رو نوشت.یه دو ساعت کشید تا ما این واحدامونو بنویسیم.بعدش که بردم به محمدبیگی نشون بدم برگشته می گه:به مدیر گروهتون نشونش دادید؟!؟ منو می گی همینطوری هاج و واج نگاهش کردم.گفتم نه!!!!!! اونم گفت ببرید به استاد جماعت نشون بدید بعد بیاید من بهتون برگه ی انتخاب واحد بدم!!! منم گفتم من استاد جماعت رو نمی شناسم(خدایی راست گفتم چون تا به حال ندیده بودمش ولی تعریفشو خیلی شنیده بودم و اینم می دونستم که مدیر گروه ماست!!!).اونم خندید گفت جدی نمی شناسیدش؟گفتم نه!!! اونم گفت اون پشت نشسته(من دیدم تو کلاس یه مرده اومد نشست بعد بچه ها دورو برش می چرخیدن فکر کردم که استاد گرافیکاست و جالب اینکه اتاقی که گرافیکا باید تعیین واحد می کردن از اتاق ما جدا بود به خاطر همین شک داشتم تو این                                                                                                                                           

مورد.فکرشو نمی کردم استاد جماعت باشه.به خیال خودم اون یکم مسن بود ولی این استاده که نشسته بود جوون بود.)خلاصه رفتم پیشش و گفتم اینایی رو که نوشتم رو می تونم بردارم با اجازتون؟!؟ اونم گفت برو چارتتو بیار.منم خوب چارت نیورده بودم ولی سمانه آوره بود برای سمانه رو گرفتم نشونش دادم اونم گفت واحدهایی رو که گذروندید رو علامت بزنید.اتفاقا سمانه علامت هم زده بود.نشونش دادم بعد برام اینا رو زد:                               

عمومی=زبان خارجی،تربیت بدنی.   پایه=ریاضی عمومی ،فیزیک الکتریسیته و مغناطیس    تخصصی=شبکه های محلی کامپیوتر،زبان ماشین و اسمبلی،برنامه سازی پیشرفته 2،مبانی اینترنت.                                          

تا اینجا 18 واحد شده بود و من می خواستم 20 رو حداقل بردارم(محمدبیگی گفته بود اونایی که معدل الف هستن می تونن تا 24 واحد بردارن.منم می خواستم زیاد بردارم ولی خوب سمانه اینا هیچ کدوم معدل الف نبودن به خاطر همین به 20 واحد اکتفا کرده بودم که این استاده زد تو حالمون.برگشت گفت 18 واحدتون خیلی سنگینه و اگه بیشتر از این بردارید نمی تونید پاس کنید و مشروط می شید.ولی ما نه گفتیم حرف این استاده باشه و نه حرف خودمون پس 19 واحد بر می داریم.یه واحد هم کارگاه شبکه رو برداشتیم.البته مهدیه نتونست مثل ما برداره اونم به خاطر اینکه برنامه سازی 1 رو پاس نکرده بود(کاردانش بودن اینجا می یاد یقه ی آدم رو می گیره).بیچاره مهدیه مجبور شد که اکثر عمومی ها رو برداره که اونم با استادای مشنگ.بعد اینکه جناب استاد و یا به اصطلاح مدیر گروهمون برامون تعیین رشته کرد اومدیم ساعتاشونو نگاه کردیم که ببینیم تداخل داره یا نه که خوشبختانه نداشت.رفتیم برگه ی انتخاب واحد رو با گذروندن از هفت خان رستم از محمدبیگی گرفتیم و اومدیم نشستیم نوشتیم.بعد که تموم شد بردیم امور مالی.اونجا هم بهمون گفتن برید شهریه ی ثابت رو بریزید بعد بیاید!! به غیر از ساناز هیچ کدوممون پول همرامون نبود.ساناز رفت بریزه و ما هم مثل بچه های خوب اومدیم خونه                     

.فرداش با سمانه رفتیم بانک ملی تا شهریه رو بریزیم.ساعت 10 بود که رفتم دنبال سمانه.توبانک هم کلی معطل شدیم.چون روز یک شنبه تعیین واحد پسرا بود بانک هم مملو از پسر بود.خلاصه یه یک ساعتی واستادیم تا شهریه رو بریزیم.ساعت 11 بود که رفتیم دانشگاه.تو دانشگاه ساناز رو دیدیم.کارش تموم شده بود.تو سالن که واستاده بودیم یهو رویه بورد اسم سمانه رو دیدم بعد که یکم بالاتر رو نگاه کردم اسم خودم رو هم دیدم.بالای برگه رو دیدم نوشته بود="اسامی دانشجویان ساعی" اینم بگم که اسممون همراه معدلامون بود.اسم رضوانه و فرزانه هم بود.بعد اونورتر رو که نگاه کردم دیدم اسم من و فرزانه و رضوانه رو نوشتن به عنوان دانشجویان برتر ورودی 85.(اسامی دانشجویان برتر همه ی رشته ها بود تو بعضی رشته ها هم بنا به سال ورود می دیدی که یه نفر یا دو نفر بیشتر نیستن).از خود تعریف نباشه دیدم معدل من از همه ی دانشجوها بالاتره!!(خداجون ممنون از اینکه بهم نیرو و توانشو دادی تا بتونم از چیزی که بهم دادی به نفع احسنت استفاده کنم و پدر و مادرم رو سربلند کنم).از خودم یکم خوشحالی در کردم و همون جا از خدا خواستم تا بازم این ترم کمک کنه البته همه رو ما هم توشون.وقتی اسمامونو روی بورد دیدیم با سمانه جلدی پریدیم امور دانشجویی تا ببینیم بهمون تخفیف می دن یا نه؟!؟.اونجا اسمامونو پرسید بعد وقتی بهمون نگاه کرد گفت شما دو تا با هم فامیلید؟(تو این دانشگاه فقط مونده استادا ازمون بپرسن که من و سمانه با هم فامیلیم.خداییش همه ازمون پرسیدن و همه هم به دوستی من و سمانه غبطه خوردن این غبطه خوردنشون وقتی بیشتر می شه که می فهمن من و سمانه از اول راهنمایی با هم دوست و هم کلاس هستیم).وقتی گفتیم نه باور نمی کرد می گفت شما همه چیزتون شبیه همه.سمانه با تعجب پرسید حتی چهرمون(آخه من و سمانه خیلی خیلی کم بهم شباهت داریم).اونم گفت آره تا حدودی شبیه همید!! مخصوصا که مثل هم تیپ می زنید؟!؟(از زیره چادر که معلوم نمی شه که ما چی پوشیدیم ولی خوب خیلی هم بیراه نگفتش من و سمانه خیلی چیزامون شبیه همه حتی نوع لباس پوشیدنمون.)خلاصه بعد یکم گپ زدن گفت که فقط من می تونم تخفیف بگیرم.منم بهش گفتم خوب برای چی اسم دانشجوهای ساعی رو نوشتید؟اونم گفت برای اینکه بقیه متوجه بشن اطرافشون چه خبره و دانشجوهای زرنگ هم داریم!!! خلاصه به من یه برگه داد تا پرش کنم.بماند که چقدر از این پله های مذخرف بالا و پایین رفتم و بماند که چقدر دنبال این آدمایی که پای این برگمو امضا می خواستن کنن دوییدم.برای ساعت 12:30 کارامو تموم شد.موند مابقی شهریه.فرداش هم با سمانه رفتیم اول بانک تا شهریه رو بریزیم.از اونجا یه سر به کتابسرا زدیم و یه چیزایی خریدیم.بعدش شد ساعت 11 که ما رفتیم دانشگاه.سمانه گواهی فوت باباشو آورده بود رفتیم اول از اون کپی بگیریم بعدش رفتیم امور دانشجویی تا تخفیف برای سمانه بگیریم(راستی تخفیف من 20 درصدی شد).یارو برگشته به من می گه تو که دیروز تخفیف گرفتی بازم تخفیف می خوای؟گفتم نه برای دوستم می خوام.به سمانه یه برگه داد تا پرش کنه تو اون هیروبیری بهش می گه شماره دانشجوییتو بگو.از اونجایی که برای من و سمانه یه شماره با هم فرق می کنه من شروع کردم به گفتن شماره ی سمانه. زنه کفش بریده بود.می گفت عجب دوستایی هستید که شماره ی دانشجویی همدیگه رو حفظید.کارای سمانه رو هم انجام دادیم بازم مثل دیروز کلی دوندنگی داشت ولی خوب بالاخره به امور مالی رسیدیم.تو صفش موندیم تا نوبت به ما برسه.بعدش فیشامونو دادیم و                                                          

پرینت واحدامونو گرفتیم و اومدیم بیرون.باورمون نمی شد بعد از سه روز بالاخره تموم شد.خیلی خسته شدم تو این سه روز. ولی خوب چاره ای نداشتم.حالا مونده تا برم وسائل مورد نیازمو بگیرم.کلی وسائل باید بخرم.(خرید اول مهر خیلی باهاله من یکی که خیلی دوستش دارم).                                                

خدایا خیلی ممنون به خاطر لف خیلی زیادت بهم.خداجون یه اتفاقایی افتاده که خودت خیلی بهتر از من ازشون خبر داری می خوام که خودت کمکم کنی.خودت مسیر درست رو بهم نشون بدی مثل همیشه.خدایا تو این ماه که مهمونت هستم دلم می خواد از لحاظ روحی خیلی بهت نزدیک بشم دقیقا مثل پارسال.کمکم می کنی؟خداجون این اتفاقای این هفته منو خیلی سرگردو.ن و حیرون کرده جوری که به مغزم بیش از حد داره فشار می یاد و فکر کنم اگه یکم دیگه بگذره مغزم منفجر شه چون اصلا گنجایششو نداره خواهش می کنم کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!دوست دارم بهترین من،خدای مهربونم.                                                       

فعلا

یه ماهی که نبودم

سلام

وای خداجون چه وقته ننونشتماا؟خوبید همگی؟تو این یه ماه خاطراتم همشون موندن تو ذهنم ولی ای کاش می شد که می تونستم جزء به جزئشونو بنویسم.این یه ماه رفته بودم خونه ی خالمینا(خونه ی فریباینا).از اونجا هم دسترسی به نت نداشتم به خاطر همین نمی تونستم بنویسم.وقتی هم که می یومدم خونمون اصلا فرصت این کارو پیدا نمی کردم و مدام کارامو انجام می دادم تا دوباره برم پیش دخترخاله جونم.فکر کنم چند روز مونده به شهریور ماه رفتم خونشون.خیلی خوش گذشت بهمون من که خدایی خیلی فریبا رو اذیت کردم بیچاره از کارام ذله شده بود.ولی خوب این دوست داشتنمون دو طرفه است به خاطر همین کارمون به دعوا نمی کشید.                  

از روزی که رفتم خونشون شلوغ بازی های ما شروع شد تا وقتی که اومدم.شبا تا دیروقت بیدار می موندیم و برای همدیگه دردودل می کردیم.نمی دونم چرا شبا اینقدر حرفامون گل می گرفت حالا داشته باشید که روزا که همش باهم بودیم و اینقدر باهم صحبت می کردیم که هر دفعه خالم می یومد پیشمون می گفت شما حرفاتون تموم نشد؟!؟!!! شبا هم که تو سکوتش می شستیم با همدیگه حرف می زدیم خیلی راحت تر از روز.همدیگه رو کلی دلداری می دادیم.شبا دیر می خوابیدیم(ساعت 2 نرمالش بود که می خوابیدیم، منو فریبا سابقه ی بیدار موندن تویه شب رو داریم یه سری که رفته بودم خونشون تویه حیاطشون خوابیده بودیم خیلی هم شب خنکی بود ما هم دوتا لحاف کشیده بودیم رومون.اینقدر باهم صحبت کردیم که یهو دیدیم هوا روشن شده و صدای خروسا در اومده ما هم پا شدیم وضو گرفتیم نمازمونو خوندیم بعدش خوابیدیمشده بود ساعت 6،صحبشم ساعت 8:30 بیدار باش خوردیمو بیدار شدیم)صبحا هم ساعت 9 بیدار می شدیم.یه دفعه که از عروسی اومده بودیم(زهرا دختر داییم هم اومده بود) خیلی دیروقت بود که خوابیدیم به خاطر همین صبحش ساعت 10:30 بیدار شدیم کلی کسل شده بودیم ولی خوب چاره ای نبود باید کسری خواب رو جبران می کردیم.تقریبا هر روز تو باغ بودیم.یا صبح می رفتیم یا عصر.یه سری هم کله ی ظهری سریش محمد رضا شدیم که بریم باغ خلاصه اونم بچه ی ساکت و آروم و حرف گوش کن(یه سال از من کوچیکتره) ما رو برد باغ یه ساعتی برای خودمون تو باغ چرخ زدیم و برگشتیم یه سری هم با مریم خاله و علیرضا رفتیم باغ(فریبا موند خونه تا مثلا خونه رو تمیز کنه،منم می خواستم بمونم ولی مریم خاله گیر داد که تو بیا بریم فریبا تمیز می کنه،خلاصه منم پا شدم رفتم).مریم خاله یه هندونه برداشت و رفتیم باغ.علی رضا هم بعد از ما اومد با دوچرخه اش.مریم خاله می خواست چغندر بکنه برای آش که ناهار گذاشته بود به خاطر همین سر کله ظهر رفتیم.سرمون داشت می سوخت.اولش که علی رضا نیومده بود یه کم وحشت داشتیم با مریم خاله(با اینکه علی رضا می خواد بره کلاس چهارم ولی وجودش کلی بهمون آرامش می داد،نمی دونم چی تو وجود مردا هست که آدم وقتی باهاشونه احساس آرامش و امنیت می کنه).رفتیم داخل باغ داشتیم می رفتیم زیر درخت گردو بشینیم که یهو پشت یه درخته یه پسره رو دیدیم من که یه جیغ کشیدم.درخت خیلی ناجور بود کج بود و کجیش هم به سمت راه بود،راه هم یکم باریک بود.(باغ ما و مریم خاله اینا چسبیده به هم این گردو هم تو باغ ما بود) خلاصه پسره نه ببخشیدی نه چیزی پا شد رفت کلی با مریم خاله ترسیده بودیم.یه صداهای عجیب غریبی از باغ می یومد که به وحشت من یکی که اضافه می کرد.خلاصه ده دقیقه نشسته بودیم که دیدیم علی رضا اومد.کلی من یکی آرامش پیدا کردم.با خیال راحت رفتیم نشستیم هندونه خوردیم بعد مریم خاله رفت چغندر و سبزی بکنه.خلاصه مریم خاله کند و پا شدیم رفتیم خونه.نیم ساعت بیشتر نشد اصلا هم کیف نداد چون باغ رفتن اولا دسته جمعی می چسبه بعدشم فریبا نبود اصلا خوب نبود.اون روز هم اینطوری برامون گذشت (راستی بگما آش مریم خاله حرف نداشت خیلی خوشمزه درست کرده بود منم که عاشق آش تا می تونستم خوردم جاتون خالی).                                                                                                                                          

یه روزم که من اومده بودم خونمون فریباینا رفته بودن عروسی(تو یه دهات) خاله جونم با برو بچش همه اونجا بودن حتی زندایی و زهراینا هم رفته بودن خلاصه اینطور که شنیدم ازشون کلی بهشون خوش گذشته بود.من شنبه که رفتم خونه ی فریباینا کلی از عروسی برام گفت.از منیره و حدیثه(دخترخاله هام که تو کرج هستن).من از عروسی آبجیم به بعد اینا رو ندیدم نزدیک دو سال می شد که ندیده بودمشون.عمه فاطمه و فریده خاله(دخترخالمه ولی خوب به خاطر اینکه از من خیلی بزرگتره پسوند خاله رو بهش دادم)خیلی دلم می خواست حدیثه و منیره و خاله جون و خلاصه همشونو ببینم.اون روز(شنبه) نزدیکای غروب بود که حدیثه زنگ زد نگو اومده بودن خونه ی مادرجون اینا.خلاصه حدیثه و فریده خاله و هانیه(دختر عمه فاطمه و برادرزاده ی حدیثه) و فاطمه(دختر داییم) اومدن خونه ی مریم خاله اینا.هانیه به محض اینکه منو دید شروع کرد به گریه کردن خلاصه فاطمه مجبور شد اونو ببره خونشون.وای خداجون خیلی دلم برای حدیثه و منیره و... تنگ شده بود.حدیثه نامزد کرده بود(البته مامانمینا می رفتن خونه ی خالمینا ولی من چون کاری برام پیش می یومد یا وقتی بود که کلاس داشتم نمی تونستم برم خونشون اونا هم به خیال اینکه من نمی رم خونشون نمی یومدن  خونه ی ما خلاصه اینطوریا شده بود.) کلی لاغر شده بود حدیثه ولی در عوض فریده خاله تا می تونست به هیکل و شکمش رسیده بود کلی اضافه کرده بود.از همه پرسیدم.من و منیره چه روزایی که با هم نداشتیم(از من یه سال کوچیکتره) خیلی با هم بودیم.هر وقت می یومدن کلی جمعمون جمع می شد وقتی می یومدن.حدیثه هم از آبجیم چند سال بزرگتره.خلاصه خیلی دلم براشون تنگ شده بود.منیره ی نامرد نیومده بود دلیلای مسخره هم داشت.مونده بود خونه ی مادرجونینا مثلا کمک کنه.ای خدا

اینقدر حرصم گرفت.قرار بود بعد شام بلافاصله برن.خیلی خوش گذشت اون دو ساعتی که کنارشون بودم.از مجید و مهدی( پسرای فریده خاله پرسیدم) اینطور که می گفت مجید می خواد بره دوم راهنمایی و مهدی هم می خواد بره اول ابتدایی.مجید رو نیورده بودن ولی مهدی رو آورده بودن.فریده خاله می گفت خیلی بزرگ شدن.خیلی دلم می خواست ببینمشون.ولی هیچ کدومشون نبود.اونا هم به من می گفتن چقدر عوض شدم.کلی با همدیگه حرف زدیم جوری که یهو شده بود ساعت 8:15 اینا هم پا شدن رفتن.همینکه رفتن مهدی اومد دنبالشون.وای خدا چقدر شیرین شده بود.بزرگ شده بود خیلی هم مودب بود.خلاصه ما هم بعد رفتنه اینا تند تند شام درست کردیم و خوردیم ساعت 9 بود که رفتیم خونه ی مادرجونینا.دیدیم آماده شدن می خوان برن.عمه فاطمه رو دیدم.خاله جون رو دیدم.منیره رو دیدم.خداجون منیره خیلی ریزه شده بود.به نظرم قدش آب شده بود.نزدیک 10 دقیقه همدیگه رو دیدیم.ولی خوب به اندازه ی 10 ساعت باهم حرف زدیم.خلاصه حالا ببینیم کدوممون زودتر می تونه بره خونه ی اون یکی.خلاصه تو اون روز کلی صله ی رحم انجام دادم.وقتی اونا رفتن ما اومدیم یه کم نشستیم بعد ساعت 10 بود که پاشدیم رفتیم خونه.تو کل این یه ماه ماجراهای باهالش همین بود فکر کنم.(خدایی اینقدر اتفاق برام افتاده که گلچین کردم اینارو).                                                                                                                         

پریروز مامانینا رفتن باغ ولی من و داداش نرفتیم.داداش رفت باشگاه اومد شد ساعت 7 بعدش چون قرار بود بریم خونه ی عموجون اینا(از مشهد اومده بودن) حاظر شدیم رفتیم سر راه عموجون و زهرا رو دیدیم.زهرا کلی پریده بغلم کلی تو ماشین برام حرف زده و اینکه برام چی آوره خلاصه تا برسیم کلی حرف زد.بعد شام هم مامان اینا رفتن و من وداداش موندیم خونه ی عموجون اینا(اعظم عمه هم اونجا بود).قرار بود فرداش بریم باغ و انگور بچینیم.فرداش از ساعت 7 ننه اومده بود بغل گوشم مدام صدام می کرد منم که اینقدر خوابم می یومد اینم مدام حرفشو تکرار می کرد منم مجبور شدم چشامو باز کنم بفهمه لااقل بیدار هستم و دیگه صدام نکنه.به زور خدا ساعت 8 بیدار شدم.پا شدم دیدم زهرا پیش من خوابیده همین که دید من بیدار شدم اونم پا شد.صبحونه که رو خوردیم با داداش رفتیم باغ دیدم مریم خاله اینا دارن انگور می چینن.خلاصه رفتم لباسامو عوض کردمو رفتم برای کمک.تا ساعت 3 باغشون طول کشید کمرم دیگه داشت می شکست.ساعت حدودای 6 بود که خونواده ی مریم خاله اینا و کسایی که اومده بودن کمکشون رفتن ولی من و بابا و مامان موندیم باغ.ماشین رو هم رحمان برده بود.زنگ زده بود که ماشین رو می یاره باغ خلاصه ما هم موندیم تو باغ.زمین رو با مامان و بابا تمیز کردیم و من و بابام(مامانم کمرش درد می کرد) جارو کردیم برای امروز تا روش انگورا رو پهن کنیم کمرم و کتف دستم اینقدر درد گرفته بود که دیگه نا نداشتم.مامان اینا نمازشونو تو باغ خوندن.سه تایی با همدیگه نشسته بودیم حرف می زدیم.ستاره ها رو نگاه می کردیم و بابا توضیح می داد که این کدوم ستاره است.ساعت 8:15 بود که رحمان اومد.یه 5 کیلومتر رفته بودیم که کنار شهرک صنعتی(کارخونه ها اونجا هستن) بنزین ماشین تموم شد.کلی معطل موندیم.از وقتی هم بنزین رو سهمیه کردن کسی نگه نمی داره.بابا زنگ زد دوستش که تو یه دهات نزدیکای اونجا بود بنزین بیاره خلاصه کلی معطل شدیم.ساعت 9:20 بود که رسیدیم خونه.من از شدت خستگی پاشدم زود خوابیدم.صبحم بیدارم نکردن تا برم باغ.خلاصه اینم از دیروز ما.                                                                                                                

پ.ن1:انجمن وبلاگ نویسان ابهر وقتی جلسه گذاشته بود نتونستم بیام.خیلی دلم می خواست بیام و ببینم این وبلاگ نویسای شهر ما چه جور آدمایی هستن ولی از شانس بده من نشد که بیام.ولی از داداشم اخبارشو داشتم.کل جیک و پیکشو گفت ولی بازم خیلی افسوس خوردم از اینکه نتونستم تو دو تا جلسشم بیام.همایشم که باز من نبودم داداشم هم نتونسته بود بیاد.ولی مثل اینکه این جلسه برای پسرا خوب شد چون گروهشون تقریبا کامل شد(پسران ابهر).از شانس خوب یا بد من دوستام وبلاگ دارنا ولی تند به تند آپ نمی کنن بعد دنبال گروه و اینا هم نیستن.خلاصه باید یکم از این پسرای شهرمون یاد بگیرم و دوستامو بکشم سمت وبلاگای گروهی.دعا کنید که بشه.(از گروه پسرای ابهر هم ممنون هم به خاطر سوژه ای که دستم دادن هم به خاطر اینکه منو دعوت کردن به جلسه ولی نتونستم برم).                                                 

پ.ن2:از دوستای دیگه هم واقعا ممنون.باید ببخشید دیگه.چون نتونستن تو این یه ماه بیام وبلاگاتون امیدوارم که فراموشمون نکرده باشین.می یامو بهتون سر می زنم.

پ.ن3:شنبه می خوام برم تعیین واحد.خدا ایشاالله همه رو کمک کنه ما هم توشون

خدایا ازت به خاطر همه چیزا ممنون.راستی خداجون امیدوارم مهمون خوبی باشم برات.البته اگه اجازه بدی و مهمونت بشم؟!؟!

راستی خداجون همه ی جوونا رو کمک کن و خوشبخت مخصوصا این رضوانه ی گل ما رو.تازه به جرگه ی متاهلا پیوسته خداجون خوشبختش کن.خدا جون بازم ممنون ازت.دوست دارم تا حد بی نهایت

Coded by taktemp & designed by: Natty WP