ترم جدید
سلام
ترم جدید هم شروع شدو دیگه از خاطرات تابستون خبری نیست و من باید از دانشگاه بگم تا بعدنا که اومدم بخونم فراموششون نکنم.
هفته ی اول مهرماه یعنی درست اول مهرماه که یک شنبه باشه من و سمانه رفتیم دانشگاه(خوب چی کار کنیم درس و کتابو دوست داریم).( کنار دانشگاه ما دو تا مدرسه ابتدایی هست با کل مدارس سما که فکر کنم 3 تا یا 4 تا باشن) خلاصه رفتیم دیدیم این بچه کلاس اولیا دست ماماناشونو گرفتن با یه شاخه گل می رن مدرسه.اینقدر هم ذوق داشتن که آدم رو به وجد می یورد.مامان باباهاشون هم مدام ازشون عکس و فیلم می گرفتن.اینقدر هم ترافیک شده بود خیابون که نگو.دو تا پلیس رو هم گذاشته بودن اونجا تا مراقب اوضاع باشن.من و سمانه هیچ کس رو ندیدیم که مقصدش دانشگاه باشه.خواستیم از نصفه راه برگردیم ولی گفتیم از اونجا که من و سمانه عند شانساییم حالا می زنه کلاس تشکیل می شه من اون میمونیم(می بینید چقدر درسو دوست داریم!!!).رفتیم داخل دانشگاه دیدیم احدی نیست.رفتیم از دفتر اساتید پرسیدیم که کلاس تشکیل می شه؟اونم گفت استاد زنگ زده گفته نمی یاد!!.منم ازش پرسیدم که فردا چی؟تشکیل می شه؟گفت آره شما حتما بیاید!!.خلاصه کوله بارمون رو که خالی بود از اندوخته های علمی رو برداشتیمو اومدیم خونه.فرداش هم کلاسمون بعدازظهر بود رفتیم دیدیم بازم کسی نیست من یه لحظه گفتم نکنه تعطیلات هنوزم ادامه دارهههه و مارو خبر نکردن.رفتیم دوباره پیش اون مرده گفتش که شما صبر کنید الان می یان.ما 1 ساعت تموم صبر کردیم دیدیم کسی نیست و مارو کاشتن.خیلی عصبانی شدیم رفتم به مرده می گم پس چرا نیومد این استادههههه؟میگه شما می خواید برید خونتون!!!!خلاصه دوباره این کیف ما از دانش پر نشد که نشد.بعد با حرص ازش پرسیدم اصلا تشکیل میشه این هفته کلاسا؟گفت نه!!هیچ کس نمی یاد(آخه مرده حسابی تو که می دونستی چرا مارو اینطوری علاف کردی؟وقت مثلا طلاست هااا).رفتیم خونه و خوشحال بودیم از اینکه تعطیلات اینقدر کش پیدا کرد.پنج شنبه هم رفتم خونه ی فریباینا.شبو اونجا بودم فرداش هم با مامان اینا برگشتم خونه.
از شنبه رفتیم سر کلاس سی با استادی که اصلا چشم دیدن منو نداره نمی دونم چرا ولی اصلا اجازه نمی ده من زیاد جواب سوالا رو بگم خلاصه این از اون استاداییه که فقط پسرا تو چشمشن(حالا خوبه خیر سرش زنه وگرنه نمی دونم اوضاع من چی بود).اکثر بچه های پاسکال سر کلاس بودن فقط من و سمانه و ساناز ترم دومی بودیم بقیه یا ترم سه بودن که تازه می خوندن یا ترم های بالاتر بودن که افتاده بودن.خلاصه کلاس شلوغی بود.یه کم درمورد سی برامون حرف زد و چیزای تئوری بهمون گفت و کلاس تموم شد.ساعت 10:15 کلاسمون تموم شد.ساعت 12 هم تربیت بدنی داشتیم ولی نمی دونستیم که تشکیل می شه یا نه.رفتیم از آموزش پرسیدیم که چطوریاست؟مسئول آموزش که استاد ادبیات ترم پیشمون بود کلی مارو سر دووند بعدش دیدیم این می یاد هر دقیقه یه چیزی می گه ما هم پاشدیم اومدیم خونه.
فرداش هم اسمبلی داشتیم.وای که من این استاد رو خیلی قبول دارم کارش عالیه.سر کلاس باید خودتو بالا بکشی(البته نکشی هم استاد باهات راه می یاد).خیلی استاد خوبیه.حیف که فقط یه درس بیشتر ارائه نداده بود وگرنه همه رو با اون بر می داشتم.بعد اسمبلی دیگه چیزی نداشتیم.
فرداش هم بعداز ظهر کلاس داشتم.ساعت 2 کلاسمون شروع می شد.من و سمانه 5 دقیقه زودتر همیشه می ریم سر کلاس(خداییش ترم پیش 15 دقیقه جلوتر می رفتیم.این ترم جا افتاده شدیم مثلا!!!اگه همینطور پیش بره فکر کنم ترم های بعد دیگه 5 دقیقه ی آخرشو بریم(خدا نکنه)).کلی معطل شدیم که این استادمون تشریف بیاره و ما بریم سر کلاس.1 ساعت واستادیم دیگه داشتیم می رفتیم که استادش اومد.ای خدا شکرت این استادای مخ رو این ترم برامون انداختی هاااا.رفتیم سر کلاسی که 8 نفر کلا بودیم ولی از این 8 نفر 5 نفر رفته بودیم.هممون هم دختر.این استاده اومد اول یه کم حرف زد و بعدش منتظر شد بقیه بیان(نمی دونم این 3 نفر رو به 5 نفر ترجیح می داد!!)خلاصه بعد یه کم حرف زدن و گفتن شرایط حاکم بر کلاس(یکی از شرایطش این بود:دیر سر کلاس نیاید لطفا! یکی نبود بهش بگه بابا جون تو که 1 ساعت مارو کاشتی دیگه چی می گی) درس رو شروع کرد.چون شبکه رو ما تو سال سوم خونده بودیم یه چیزایی یادم بود.این هرچی سوال می کرد من جوابشو می دادم.بعد برگشته به من می گه شما یه دفعه این درس رو گذروندید و پاس نکردید!!منو می گی همینطوری هاج و واج موندم(خودشون می گن تو کلاس حاظر باشین هم روحا و هم جسما نه اینکه فقط جسمتون اینجا باشه و مثل مجسمه بشینید سر کلاس،حالا هم که به خواستشون عمل می کنیم اینطوری می گن.نمی دونم والا اینا دیگه چه جورشن).
سه شنبه هم صبج کلاس داشتیم.ریاضی.رفتیم دیدیم استاده نیومده.این مرده که تو دفتر اساتیده(هادیلو که جدیدا کرده هادی نیا) برگشته می گه صبر کنید زنگ بزنم(آقا این هر دفعه ما رو می بینه یادش می یوفته باید زنگ بزنه).خلاصه اونحا هم 1 ساعتی علاف شدیم.بعدش برگشتیم خونه.بعد از ظهرشم فیزیک داشتیم.از اونجایی که این استاده عند وقت شناسیه مطمئن بودم این یکی دیگه تشکیل می شه.رفتیم یه کم درس داد و بعدشم که کلاس تموم شد تا ساعت 5:15 بیکار بودیم(ساعت 3:45 تموم شد). با
پیشنهاد سمانه تو دانشگاه موندیم(حال یه دفعه رفت و برگشت رو نداشتیم) خلاصه موندیم تو دانشگاه.روی نیمکت نشستیم تو حیاط اینقدر با ساناز و سمانه خندیدیم که دیگه داشت اشکمون در می یومد.اونجایی که نشسته بودیم آفتاب بود هوا هم که یه کم سرد بود،اینقدر حال می داد که زیر آفتاب نشسته بودیم.بعدش یه عده پسر اومدن صندلی اونورتر ما نشستن و مدام هم مارو نگاه می کردن.چون سمانه طرف اونا نشسته بود وقتی می خواستیم با سمانه حرف بزنیم مجبور بودیم که اونورو نگاه کنیم یعنی نا خود آگاه چشممون به اونا می یوفتاد.به خاطر همین پا شدیم رفتیم اونوره حراست نشستیم که سایه بود.یه 15 نشستیم.دیدیم پسری که تویه سلفه از پنجره زل زده به ما!!.بعدشم چون سایه بود داشتیم یخ می کردیم.به خاطر همین مجبورا رفتیم داخل یه کلاس نشستیم.سر وقتشم رفتیم سر کلاس.توی کلاس سه نفر بودیم(روی بورد خونده بودیم که 6 نفر هستیم کلا).استاد گفت صبر کنیم بقیه بیان؟منم گفتم استاد نصف کلاس تکمیله شما یه چیزایی بگید ولی خوب ما یادداشت بر نمی داریم تا اون سه نفر بیان!!استاده هم قبول کرد.سر کلاس نمی دونم چم شده بود مدام با سمانه و ساناز می خندیدم.استاده هم مدام چشم غه می رفت بهم.بعد نمی دونم چی رو گفت که من نتونستم خودمو کنترل کنم و خندیدم.سرمو انداخته بودم پایین و داشتم می خندیدم(از اونجایی که کم بودیم و از اونجایی که جلو نشسته بودیم درست وسط هم بودیم خیلی تابلو بود).استاده گفت بدی کلاس با تعداد کم اینه که کاراتون زود به چشم می یاد!!منو می گی خندم تموم نمی شد.خلاصه با هزار مکافات خودمو یه طوری سرگرم کردم تا یادم بره برای چی می خندیدم.اون روز استاد یه کم زود تعطیلمون کرد.
چهارشنبه هم که بیکار بودیم تو خونه.البته مشق شبامو انجام می دادم.
پنج شنبه هم استاد زبانمون رو برای اولین بار دیدم.وای خدا این استاده چقدر باهال بود.خیلی جدی از اونایی که به بچه ها رو نمی ده.خوشم اومد ازش.یه کم در مورد زبان باهامون حرف زد و بعدش شروع به حضور غیاب کرد.تا به من برسه هیچ کس حاظر نبود.(تقریبا از 40 نفر 10 نفر اومده بودن).اسممو خوند و بعدش نمره ی زبانمو ازم پرسید.وقتی گفتم 20 شدم گفت کلاس میری؟گفتم نه!گفت قبلا می رفتی؟گفتم نه!گفتم فقط زبانو خیلی دوست دارم علتش فقط همینه.بعد اسم استاد قبلیمو پرسید و کتابی که ترم پیش می خوندیم.بعد من سمانه بود.از اونم اینا رو پرسید و جالب اینجاست که بعد من از همه می پرسید شما هم 20 شدی! از سمانه پرسید سمانه هم 19 شده بود.خلاصه یکی از این پسرای خودشیرین کلاس گفت ماشاالله به این دو تا دوست.تبارک الله.خلاصه از اینجور چیزا هی می گفت.بعد اینکه حضور غیاب همه تموم شد یه سوالی پرسید که خوب جوابش خیلی راحت بود ولی کسی جواب نداد.من وقتی جواب دادم استاده برگشت به من گفت شما همیشه جزو شاگرد اولا بودید؟!؟! منم گفتم تا حدودی.بعد گفت کلاس زبان رفتید؟گفتم نهههه!!!!!!(در مورد این استاد بچه ها تحقیق کردن فهمیدن قبلا خلبان بوده تو دوران شاه و دکترای زبان هم داره )
جمعه هم کار مهمی انجام ندادم.
شنبه هم کلاس سی داشتیم و همون بحث و ماجرای قبلی بود.استاد تئوری روونم می کرد(نمی دونم چرا با این تئوری ها میونه ی خوبی ندارم مخم نمی کشه!!).بعد کلاس سی رفتیم بیرون با سمانه و ساناز تا کتاب زبان بگیریم.هرجا رفتیم نداشتن.ساعت 11:10 دقیقه بود.مجبور شدیم بریم باشگاه تا ساعت 12 اونجا باشیم.پیاده رفتیم تا یکم وقت کشی کرده باشیم.رسیدیم باشگاه شده بود 11:30 وای خداجون نیم ساعت مونده بود.رفتیم نشستیم همینجوری بیکار.(مسئولش اومد بهمون گفت لباس و کفش ورزشی آوردیم؟ما هم چون نبرده بودیم گفتیم نه!گفت پس اگه می شه داخل سالن نرید چون تازه کفپوشو عوض کردیم!!ما هم چون اصلا قصد رفتن به داخل سالن رو نداشتیم گفتیم چشم!!!.هیمنکه مسئولش رفت من پاهامو با یه ریتمی به زمین می کوبیدم مثل دویدن تو سالن بود چون کسی هم نبود صداش پخش می شد.مسئوله اومد گفت خانوما خواهش می کنم.بعدش که دید ما کاری نمی کنیم خندش گرفت رفت).ساعت 12 شد و ما می خواستیم جیم بزنیم از کلاس.دیدیم بچه ها اومدن.تقریبا 7 نفر می شدیم.اونا رو هم که همه ترم بالایی بودن رو راضی کردیم برگردیم.همینکه من و ساناز داشتیم از در می رفتیم بیرون یهو دیدیم استاد ورزشمون اومد.من و ساناز بدوبدو رفتیم تو.مسئوله اینقدر خندش گرفته بود به کارای ما که حد نداشت.استاده اومد.رفتیم پیشش.برخلاف چهره اش اخلاق خوبی داشت(لااقل اولین جلسه اینطوری بود).اسمامونو پرسید.نوبت من که شد چند دفعه تکرار کردم متوجه نمی شد چی می گم.چون یه کم تند صحبت می کنم مجبور شدم شمرده شمرده حرف بزنم مثلا بگم سسسمممیییرررراااا.همه خندشون گرفته بود.برگشته به من و ساناز و سمانه می گه ترم اولی هستید؟گفتم نه!!.بچه هایی که اونجا بودن گفتن بله اینا ترم اولی هستن!!!ما اصلا اینارو تو دانشگاه ندیدیم!!!!ای خدا نمی دونم ما درسمون رو هم تموم کنیم اینا به ما بگن ترم اولی.خلاصه حالیشون کردیم که نه بابا ترم اولی نیستیم.بعدش مخ استادو زدیم که این جلسه کسی لباس نیورده بهتره بریم خونه.اونم بعد کلی حرف زدن قبول کرد
یکشنبه هم اسمبلی استاد نیومد.بچه ها خبر آوردن که دیگه دانشگاه ما نمی یاد.به جاش یه استاده دیگه می خواد بیاد اینم از شانس ما
دوشنبه شبکه پسرا اومدن.همون پسرای سیستم عامل بودن.فقط یکی اضافه شده بود.دخترا هم که تقریبا اومده بودن.کلا کلاسمون با حذف و اضافه شده بود 12 نفر اینا شایدم کمتر.
سه شنبه هم دوباره ریاضی بی ثمر موند.رئیس دانشگاه وقتی دید ما منتظریم اومد ازمون پرسید چی شده ؟کلاس ندارید؟وقتی بهش گفتیم که مارو کاشتن کلی عصبانی شد و رفت که پیگیری کنه(عجب رئیس دانشگاهی واقعا اون قبلیه که اصلا هیچی به هیچی بود فقط برگه امضا می کرد بدون اینکه بخونه چیه ولی این یکی خیلی باهاله و خوبه.).بعدازظهر هم که فیزیک بود و اتفاق خاصی نیوفتاد.مبانی هم که بعد از فیزیک بود به خاطر اینکه تو دانشکاه افطاری می دادن کلاس تشکیل نشد و ما هم دست از پا درازتر برگشتیم
پنج شنبه هم باز اتفاقی نیوفتاد.جمعه رفتم خونه ی سمانه اینا کامپیوترشونو درست کنم.افطار خونه ی عمه اکرم اینا بودیم ولی چون فرداش یعنی شنبه یقینا عید فطر بود به خاطر همین بابام گفت بهتره بمونیم خونه.خلاصه بعد شام می خواستیم برای نامزد مهدی پسرداییم عیدی ببریم رفتیم خونه ی عمه اکرم اینا.ساعت 8:15 رفتیم خونه ی نامزد مهدی.تا 11:30 اونجا بودیم.ما تا برگردیم خونه شده بود ساعت 12:30.زودی خوابیدیم و فرداش هم که عید بود.برای نماز نتونستم برم.خیلی حیف شد چون من خیلی نماز عیدفطرو دوست دارم مخصوصا قنوتشو که می گه" اَللهُمَّ اَهلَ الکِبریاء و الجَبروت " خیلی با این یه تیکه حال می کنم.خلاصه خیلی حیف شد که نتونستم برم.
یک شنبه رفتیم سر کلاس اسمبلی و با یه استاده جدید روبرو شدیم.این استاده مثل اون بازیگرست(عبدالرضا زهره کرمانی).فقط این یه کم بوره ولی اون نه.خلاصه ادا و اطوارش مثل همون بازیگره بود.این استادم خیلی خوب بود.خیلی قشنگ درس می داد. خوشم اومد ازش خفن.خیلی هم باهوش بود.
دوشنبه هم که دیروز باشه سر کلاس شبکه دوباره مرض خنده گرفته بودم.اینقدر خندیدم که لپام درد می کرد.
امروز هم ریاضی باز تشکیل نشد و قراره رئیس دانشگاه خودش بیاد درس بده بهمون.بعداز ظهرم کلاس دارم که باید برم.
الان هم آبجیمینا اومدن باید برم پیششون.خوب سعی می کنم تند تند آپ کنم تا اینطوری زیاد نشه.خوب فعلا
خداجونم،خدای خوب من خیلی دوست دارم.خداجونم می خوام این ترم کمکم کنی.خیلی به کمکت احتیاج دارم.تو همه ی مراحل زندگیم دوست دارم کمکم کنی.
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیرپایت خش خش برگها را احساس کردی.هرگاه یک ستاره ای خاموش در میان ستارگان آسمان دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب بگو
"خدایا دوستت دارم"

Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: