سلام
خوبید؟منم خوبم.شاید خیلی خوب شایدم اصلا خوب نباشم فقط بولف بزنم.این چند مدته خیلی اعصابم خورد بود خیلی بیخودی ولی با این حال خورد بود دیگه!!.خوب بی خیالش دوست دارم به چیزای خوب فکر کنم تا این چیزا از ذهنم بپره اگه خیلی فکر کنم باز دچار سردرد می شم و اینو اصلا دوست ندارم.
خوب یک شنبه:استادمون خیلی باهاله.خیلی هم قشنگ درس می ده.ولی خداییش یکم ترس برم داشته.نمی دونم چی کار کنم.وقتی برنامه ی اسمبلی رو می خونم یهو ترس برم می داره نکنه نتونم یاد بگیرمش.خدایی خیلی استرس اینو دارم.دستوراشو همین جوری بلدم ولی تو برنامه که می رسه!!! نمی خوام حفظشون کنم می خوام یاد بگیرم.من عاشق برنامه نویسی هستم من می خوام یاد بگیرممممممممممممممم.(خدایا کمکم کن)
دوشنبه:سر کلاس شبکه استاد باز بحث هفته ی پیش رو کشید وسط.کلی هم گله می کرد که چرا نموندید؟!؟! (یکی می خواد به خودش بگه استادی چرا دیر می یای که این مشکلات پیش بیاد؟هان؟!؟).خلاصه کلی دوباره بحث کردیم و خلاصه ختم به خیر شد(این مهدیه و یه پسره مونده بودن اون روزی که ما رفتیم البته مهدیه به خاطر کلاس دیگش مونده بود به ما می گفت دو نفر از دوستاتون مونده بودن!! شما ولی رفتید.چرا؟!؟ وقتی هم بهش می گفتی کیا بودن؟حالا خودمون می دونیما مهدیه گفته بود بعد این استاده چون مهدیه همشهریشونه می گه نه می رید باهاشون دعوا می کنید!!! بعدش که می گیم ما که می دونیم ولی می خوایم شما بگید می گه نه 4 نفر بودن!!! این یعنی چی؟؟ حالا برامون غیبت هم گذاشته بود بعد که بهش می گیم می گفت من اینو حساب نمی کنم!!! آخه کدوم آدم عاقلی اینو باور می کنه.تو که نه چیزی نوشتی نه چیزی کردی چطوری یادت می یاد این همه آدم چرا غایب شدن.).
سه شنبه :با سمانه تو کلاس منتظر بودیم که استاد جدیدمون بیاد.یهو دیدیم دوتا پسر اومدن بعد یکی از پسرا گفت شما ریاضی عمومی دارید؟گفتیم آره.اونا هم شروع کردن به چرت و پرت گفتن.می گفتن استاد فقط به خاطر شما دو تا اومده.ما می خوایم بریم واحد.کلاس ریاضی اونجا بهتره.سه هفته است داریم می ریم اونجا.شما هم بیاید.منم گفتم می رید سر کلاس اون خانوم…؟اونم گفت آره.وقتی بهش گفتم خوب درس می ده؟گفت آره خیلی خوب درس می ده.بهش گفتم ما که سر کلاسش بودیم یه جلسه اصلا خوب درس نمی داد از اینور می گفت از اون ور هم تند تند پاک می کرد نوشته هاشو.پسره گفت نه فلانه فلانه.از این استاد جدیده که بهتره!!گفتم مگه شما می شناسید این استاده رو؟گفت نه!!(فقط بولف می زد خوب از یه چیزی که مطمئن نیستی چرا می گی!!!).یه جا هم نمی دونم داشتم چی می گفتم که به جای گفتن خانوم فلانی گفتم آقای فلانی.یه پسر خنگه واستاده بود پیشش(از اونا که فقط بلده ضایع زل بزنه تو چشمت و یه کم رو بهش بدی باهات پسرخاله می شه) برگشته تو اون هیروبیریها می گه آقا یا خانوم؟گفتم خانوممممممم.از اونور سمانه زد زیر خنده.خلاصه آخر سر پسره گفت می یاد بریم یا نه؟گفتم نه.گفت ولی ما می ریم.گفتم هر طور راحتید.بعدش که اینا رفتن دو نفره نشسته بودیم کسی هم نیومده بود یهو دیدیم استاد اومد وای خدا چه استاده باهالی بود.خیلی خوب بود.اومد سر کلاس یه کم خودشو معرفی کرد بعدش مباحث درسو برای ما گفت و یه سوالی پرسید.برگشت به ما گفت تابع چیه؟آقا منو می گی همین طوری موندم.خوب ما بیشتر حل می کنیم تا تعریف داشته باشیم.بعدشم کله ی صبحی آدم چیزی یادش نمی یاد که.برگشت به سمانه گفت می شه شما بگید؟سمانه موند تو جوابش.بعد همین که روبه من می خواست بگه یادش افتاد که ماژیک نیورده.به من گفت برو بیار.منم از خدا خواسته تند تند رفتن تو راه هم مدام فکر می کردم ببینم تابع چیه؟ به ذهن عزیزم کلی فشار آوردم ولی بی فایده بود(شیطونه می گفت برم از اون هادیلو بپرسمااا!!).رفتم سر کلاس تو راه مدام می گفتم یادش رفته باشه ولی دیدم نخیر رسیدم گفت خانوم حسینی تابع چیه؟گفتم من تئوری بلد نیستم!!!.اگه می خواید بیام حل کنم گفت نه من می خوام تعریف کنید.بعدش دیگه چیزی نگفت.ازمون پرسید کسه دیگه ای نیست؟گفتیم چرا.(من وقتی رفتم ماژیک بیارم اون دو تا پسره رو دیدم که واستاده بودن تو سالن.می دونستم آخرش می یان سر کلاس).خلاصه استاد یه کم صبر کرد.وقتی چند نفر اومدن اون دو تا پسر هم اومدن سر کلاس.وقتی ما رو دیدن کلی قرمز شدن(آخه من نمی دونم چرا فکر می کنن ما بچه ایم؟مثلا می خواستن سر ما رو شیره بمالن.یکی نبود بهشون بگه شما اگه دهقان فداکار بودید تو اون سه هفته ای که می رفتید سر کلاس به ما هم خبر می دادید نه که الان.) استاد یه کم درس داد و کلاس تموم شد.بعد کلاس فیزیک مونده بودیم تا من تدریس خصوصی کنم!!! داشتم به مهدیه و سمانه و ساناز فیزیک یاد می دادم.رفته بودیم طبقه بالا و چون هادیلو مهدیه رو می شناخت بهش ماژیک داد(البته خودمون رفتیم ازش گرفتیم اونم گفته بود شما که خودتون بلدید به همدیگه یاد بدید ما چرا استاد می یاریم؟!؟).سر کلاس بودیم که یهو من دیدم از پنجره یکی داره دید می زنه.گفتم شاید کاری با ما نداره.بعد یهو دیدم در زد و گفت ببخشید استاد و اومد تو.یهو منو دید کلی خندید(سمانه اینا طوری نشسته بودن که آدم فکر می کرد راست راستکی کلاسه.منم که داشتم توضیح می دادم کلی ساکت بودن و اصلا حرف نمی زدن!!پسره هم سر کلاس فیزیک و ریاضی و خلاصه اکثر کلاسامون با ما.بیچاره فکر کرده بود من استادم.قیافمو ندیده بود از پشت شیشه.)بیچاره اینقدر خجالت کشید و با خنده رفت بیرون.بعدش که اون رفت بیرون همه با هم زدیم زیر خنده خلاصه یه جوی شده بود!!سر کلاس فیزیک هم دندون درد وحشتناکی گرفته بودم.اصلا نمی تونستم هواسمو جمع کنم.استاد هم از شانس من زیاد حالش خوب نبود به خاطر همین زود کلاسو تعطیل کرد.
چهارشنبه هم هیچی به هیچی
پنج شنبه:کلاس زبان خوب بود ولی چون بدجایی نشسته بودیم زیاد صدای استادو نمی شنیدیم.ولی در کل خوب بود
جمعه:سعی کردم کلی از کارای عقب افتادمو انجام بدم و یه کم هم به درسام برسم.تقریبا موفق بودم
شنبه:استاد عزیز همچنان چشم دیدن منو نداره.نه تنها من بلکه همه ی دخترا رو اصلا انگار نمی بینه.ولی خوب تمرکزش رو منه.منم برنامه هایی رو که می نوشتم بهش نشون نمی دادم چون اگه نشون هم می دادم اصلا فایده ای نداشت.چون اگه درست هم بود نمی ذاشت من بنویسم.باید یا خودش بنویسه یا یه آقا پسر.اینم یه نوعشه دیگه.تربیت بدنی هم خیلیا نبودن.ولی باز بدک نبود.
یک شنبه:استاد یه کم درس داد.بعد یه برنامه نوشت.خداییش خیلی ترسیدم.تو اینترنت کلی سرچ کردم تا یه چیزی یاد بگیرم.یه کم مطلب گرفتم.امیدوارم که بتونم خوبه خوب یاد بگیرمش.البته اکثر کسایی که این درسو مشکل دارن خدا کمکشون کنه.واقعا سطح پایینه پایین.این کجا و زبانای دیگه کجا!!.(خدایا همه رو کمک کن منم توشون).
دوشنبه:استاد یه کم درس داد.بعد ساعت کارگاه چون به ما نمی خورد مجبور بودیم تو کلاس بمونیم تا ساعت 5.بعدش رفتیم سایت.استاد طریقه ی نصب ویندوز سرور رو بهمون گفت.من و سمانه سر کلاسای این استاد چون تعدادمون کمه وقتی حرف می زنیم خیلی تو چشم می زنیم.چند دفعه بهمون گفته.همیشه هم به سمانه می گه بعد از من می پرسه.اون روز هم سمانه داشت با مهدیه تبادل نظر می کرد استاد هم درس می داد( من و سمانه وقتی باهم حرف می زنیم که درس نداشته باشیم ولی اون روز سمانه با مهدیه وسط درس استاد حرف زد).یهو استاد گفت خانوم خدایی !!.بعد سمانه یهو خودشو جمع کرد.بعد استاد رو به من می گه خانوم حسینی شما خونتون نزدیک بهمه؟گفتم بله تا حدودی نزدیکه.(همه برگشته بودن نگاه می کردن چون استاد گفته بود خانوما پشت بشینن ما هم بر خلاف کلاسای دیگمون پشت می شینیم سر کلاسای این استاد).بعد گفت خونه ی همدیگه هم می رید؟گفتم بله!! گفت تلفنی هم با هم صحبت می کنید؟گفتم بله!!.گفت خیلی با هم صحبت می کنید؟گفتم بله!!.گفت خیلی خوبه. بعد رو به سمانه و من برگشته میگه دوست خوب مثل یه فرشته است که از بهشت اومده.قدر همدیگه رو بدونید.خیلی مواظب همدیگه باشید!!!.پسرا هم با تعجب نگاه می کردن که چرا استاد وسط درس یهو به من وسمانه پیله کرده و داره اینا رو به ما می گه.خلاصه هر کی یه نیشخندی بهمون تحویل داد و کلاس ادامه پیدا کرد.(خدایا واقعا به خاطر دوستام ازت ممنون.درسته ازشون خیلی نارو دیدم از همه حتی سمانه ولی باز شکرت.در کل خوبن.شکرت).بعد کلاس وقتی اومدم خونه رفتیم خونه ی ننه اینا.شام و اونجا خوردیم و بعدش داداشیمو که رفته بود اونجا به مدت 3 هفته تا به عموجون اینا کمک کنه و هم گندم بکاره برای خودش رو آوردیم(خدایی درسته خیلی با هم سر سازش نداریم.ولی در کل دلم تنگ شده بود براش خیلی خیلی تنگ شده بود براش.دوسش دارم دوست ندارم از هم دور باشیم.ولی من و داداش خیلی با هم صمیمی هستیم.اگه روز با هم دعوا کنیم شبش حتما با هم درد و دل می کنیم.خلاصه خواهر برادری هستیم برای خودمون.).
سه شنبه:دیشبش تصمیم گرفتیم که بریم قم.اخلاصه ساعت 7:30 راه افتادیم.از خونه من روندم.از اونجایی که هم تازه گواهینامه گرفتم و هم تقریبا 2 ماهی می شد که ماشین نرونده بودم ناشی بازی در آوردم.داداش چون خیلی وقته ماشین می رونه بهم می گفت چرا اینطوری می رونی و چرا اینطوری می ری؟بابام هم کلی ایرادامو می گفت.در کل خیلی خوب بود.از جاده ساوه رفتیم خیلی جادش خراب بود.بعدش اینا از من توقع داشتن که خوب برم!! تا خود ساوه روندم.بعدش بابام گفت بده من برونم.خلاصه دادم به اون.تا به قم برسیم شد ساعت 11:30 خیلی تو راه نگه می داشتیم به خاطر همین یه کم دیر شد.وقتی میخواستیم بریم حرم اصلا جا پیدا نمی کردیم پارک کنیم(پارکینگ ها رو دراشو بسته بودن!!).بعد از 1 ساعت چرخ زدن بابام گفت بریم جمکران بعد بیایم اینجا.رفتیم اونجا و کلی دعا کردیم.(3 سالی می شد که نرفته بودیم قم).بعد اینکه ناهار رو خوردیم رفتیم قم.ماشین رو پارک کردیم و رفتیم حرم.وای خدا چقدر شلوغ بود.خیلی جای خوبی بود.آدم دلش می گرفت.دسته های عزاداری هم مدام می یومدن داخل حیاط حرم.بماند که چقدر مامان و ننه مدام گم شدن.اینو پیدا می کردم اون یکی گم می شد.بعد یه کم زیارت رفتیم بازارش.می خواستم برای نی نی آجی عروسک بخرم.رفتیم یه چند تایی گرفتیمو بعد داداش اینا اومدن.با اونا هم رفتیم یه کم گشتیم.تا بگردیم دیدیم اذان مغرب گفت.رفتیم نماز خوندیم و اومدیم به سمت ماشین.شام رو که خوردیم دیگه راه افتادیم.تمام بدنم درد می کرد.قرار گذاشتیم از تهران بیایم سمت ابهر.درست بود یکم دور می شد ولی از اون جاده ساوه که همش دست انداز داشت بهتر بود.داشتیم از قم در می یومدیم ماشین رو گرفتم و
من روندم.عجب حالی می ده رانندگی ها(وقتی 120 می رفتم بابام می گفت پلیس می شه ها یواش تر برو وگرنه جریمه می کنن و گواهینامت باطل می شه!!!.خلاصه به 110 راضی می شدم).همه تو ماشین خوابیده بودن. نمی دونم بعضی از راننده ها چرا مرض داشتن نور بالا می زدن و چشمم کور می شد.یه ترفند هم از آیینه یاد گرفتم ولی تو اون حالت هم چیز زیادی معلوم نمی شد.خلاصه برای ساعت 12:30 رسیدیم خونه.
امروز هم وقف استراحت شد.ننه هم رفت خونشون.الان هم آبجینا می خوان بیان اینجا.
پ.ن:آقا ساسان(داداشی آقا سامان که زحمت طراحی این قالب رو کشیدید) پیشاپیش تولدتونو تبریک می گم.نمی دونم چند ساله می شید ولی امیدوارم که هزاران سال عمر با عزت داشته باشید.تولدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
البته سعی می کنم تو یه پست که روز ۱۸ آبان باشه تولدتونو تبریک بگم ولی خوب این پیشاپیشه دیگه!!!!!
تقدیمه شمااا
تولدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
خدایا به خاطر همه چیز ممنون.ممنون که زیارت قم رو نصیبمون کردی.خیلی احتیاج داشتم به همچین
سفری.خدا جونم ممنونم.دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
تا بعد
Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: