تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

یک تکه از یک شکل

 

ایستاده بود وسط خیابان دیوانه ,
دور و برش ماشین ها مثل سوسک های عجول می رفتند و می آمدند
ترسیدم
ترسیدم نکند گوشه دامنش گیر کند به شاخ ماشین ها و زودتر از موعدش بپرد
بالهایش معلوم بود شوق پریدن دارد
مثل خودم
دویدم جلو ,
داشت آسمان را دید می زد
گفتم :
- سلام ,
برنگشت , دستم را گرفتم به خط نگاهش و رفتم تا آسمان۰
لاجوردی بود و وسیع
تکه ای ابر بود شبیه تیکه ابر !
گفتم :
- قلاب نگاتو انداختی رو ابره ؟
خندید و برگشت ,
چشمانم مثل دو دست , لطیف و نرم صورتش را گرفت بین خودش
گرم بود و خیس
فکر نکن که زیبا بود ها ... نه ... ساده بود , مثل یک ...
مثل یکی مثل خودش که ... کسی که نبود به گمانم
گفت :
- مگه نگاه آدمم قلاب داره ؟
کلمه به کلمه جمله اش را روان و ساده گفت
مثل وقتی که کودکی برایت داستان بخواند
گفتم :
- خب .. آرررره ... من با تا حالا با قلاب نگام خیلی چیزا شکار کردم ...
اینبار تعجب کرد
گفتم :
- ببین .. همین ابره رو میبینی ؟ اگه گفتی چرا تکون نمی خوره ؟
گفت :
- نمی دونم !
گفتم :
- خب بنده به قلاب نگاه تو شده طفلک .
بند خط نگاهشو گرفتم و آروم پیچیدم دور یه تیکه چوب و گرفتم جلوش
- بیا
گفت :
- این چیه ؟
گفتم :
- خط نگاته با قلابش
خندید و گفت :
- ولی توی دستت که هیچی نیس .
گفتم :
- چون تو نمیبینی نتیجه میگیری که نیس ؟
گفت : خب .. آره خب .
گفتم :
- پس ازون موقع توی آسمون داشتی چی رو نگاه می کردی ؟
نگاهشو برگردوند توی آسمون , بغضش گرفت به گمونم ,
گفت :
- هیچی
گفتم :
- دیدیش ؟
گفت :
چی رو ؟
گفتم :
- هیچی رو ؟
اخم کرد . با قهر گفت :
- مسخره ام می کنی ؟
گفتم :
- نه ... ولی وقتی تو اینهمه مدت داری هیچی رو نگاه می کنی , حتما میتونی به من بگی چه شکلیه ؟
دستشو دراز کرد و قلاب نگاهشو از توی دستم که همینطور دراز مونده بود برداشت
لبخند زد و گفت :
- حالا فهمیدم
گفتم :
- آها
صدای بوق میومد , بوق و قیژ و ووویژژژ
گفتم :
- خیابونو ببریم اونور تر ؟
گفت : چطوری ؟
گفتم :
- اینطوری ...
دستشو گرفتم و با هم از خیابون رد شدیم
توی پیاده رو زیر درخت
گفتم :
- ببین .. خیابونو بردیم اونطرف
اینبار بلند خندید
گفت :
- آره آره .. آفرین .. ما تونستیم
گفتم :
- چقدر قشنگه
گفت :
- چی ؟
گفتم :
- اینکه ما تونستیم با هم یه کاری رو انجام بدیم ,
گفت : آره ... آره
دستش هنوز توی دستم بود
مویرگاش تند تند میزد
گرم و صمیمی
گفتم :
- یک .. دو .. سه ..
گفت :
- چیرو میشمری ؟
گفتم :
- صدای پای عشقو ؟
گونه هاش سرخ شد , مثل سیب
گاهی وقتا سیبو نباید گاز گرفت , باید .. بوسید .... نه ... باید فهمید
گفتم :
- به دور و برت نگاه کن ,
نگاه کرد
گفتم :
- چی دیدی ؟
گفت : یه عالمه آدم
گفتم :
- پس هنوز مونده تا بفهمی
گفت :
- مگه تو چیز دیگه ای می بینی ,
گفتم :
- آره ... من فقط " تو " رو میبینم .
گوشه لبش پرید بالا و زود برگشت سرجایش
مثل وقتی که پلک چشمم می پرد
گفتم :
- حالا به من میگی وسط خیابون داشتی توی آسمونو چیرو نگاه می کردی ؟
گفت :
- راستش فک می کنم وسط خیابون نگاه کردن آسمون یه حال دیگه ای داره
خندیدم ,
گفتم :
- ولی من نگاه کردن به وسط خیابون از وسط آسمونو رو ترجیح میدم
گفت :
- مگه میشه ؟
گفتم :
- کار نشد نداره .
خندید ,
گفت :
- آها .. حالا فهمیدم .
گفتم :
- آفرین .
گفت :
- تنهایی
گفتم :
- نه .. با تو .
چهره اش باز شد , گفت :
- مثل من .
اینکه من دستش را گرفته بودم یا او دستم را , یادم نیست
دور و برمان آدم ها می رفتند و می آمدند
آن وسط , بی محابا ,
به آسمان نگاه کردیم
من به آسمان چشمانش , که بی کران ترین آسمان ها بود
و او نیز هم ,
گفتم :
- یاد گرفتی چطور میشه از آسمان , به زمین نگاه کرد
گفت :
- آره , تو خوب یادم دادی
گفتم :
- شش .. هفت
گفت :
- هشت .. نه
هر دو خندیدم
گفتم :
- من اینو بلد نبودم
گفت :
- این یکی رو هم از من یاد بگیر
گفتم :
- آها .. حالا فهمیم
گفت : چیرو ؟
گفتم :
- اینکه بین هفت و نه , آدم میتونه عاشق بشه
خندید
گفت :
- من باید برم
گفتم :
- مواظب خودت باش
گفت :
- فردا میبینمت
گفتم :
- حتما , ولی نه وسط خیابون ..
گفت :
- باشه .. ولی ...
گفتم :
- ولی چی ؟
گفت :
- قاطی آدما گم نشی ...
دور و برمو نگاه کردم
گفتم :
- تو اینجا آدم میبینی ؟
انگار که چیزی یادش آمده باشد نگاهم کرد
گفت :
- راستش نه ... من فقط ..
با هم گفتیم :
... " تو رو میبینم "
***
رفتیم
هر کدام در مسیری خلاف هم
دور میشدیم از هم و نزدیکتر به هم
برگشتم یک آن
جای نگاهش به آسمان را کاویدم
تکه ابر همانطور مانده بود سرجایش
تکه ابر شکل همه چیز بود
شکل ماندن , رفتن , بودن و یکی شدن
شکل قدم برداشتن با هم ,
توانستن و خواستن
شکل ..
شکل عشق

متفاوت

سلام

خوبید؟منم خوبم.شاید خیلی خوب شایدم اصلا خوب نباشم فقط بولف بزنم.این چند مدته خیلی اعصابم خورد بود خیلی بیخودی ولی با این حال خورد بود دیگه!!.خوب بی خیالش دوست دارم به چیزای خوب فکر کنم تا این چیزا از ذهنم بپره اگه خیلی فکر کنم باز دچار سردرد می شم و اینو اصلا دوست ندارم.                                      

خوب یک شنبه:استادمون خیلی باهاله.خیلی هم قشنگ درس می ده.ولی خداییش یکم ترس برم داشته.نمی دونم چی کار کنم.وقتی برنامه ی اسمبلی رو می خونم یهو ترس برم می داره نکنه نتونم یاد بگیرمش.خدایی خیلی استرس اینو دارم.دستوراشو همین جوری بلدم ولی تو برنامه که می رسه!!! نمی خوام حفظشون کنم می خوام یاد بگیرم.من عاشق برنامه نویسی هستم من می خوام یاد بگیرممممممممممممممم.(خدایا کمکم کن)                                                                         

                                                                 

دوشنبه:سر کلاس شبکه استاد باز بحث هفته ی پیش رو کشید وسط.کلی هم گله می کرد که چرا نموندید؟!؟! (یکی می خواد به خودش بگه استادی چرا دیر می یای که این مشکلات پیش بیاد؟هان؟!؟).خلاصه کلی دوباره بحث کردیم و خلاصه ختم به خیر شد(این مهدیه و یه پسره مونده بودن اون روزی که ما رفتیم البته مهدیه به خاطر کلاس دیگش مونده بود به ما می گفت دو نفر از دوستاتون مونده بودن!! شما ولی رفتید.چرا؟!؟ وقتی هم بهش می گفتی کیا بودن؟حالا خودمون می دونیما مهدیه گفته بود بعد این استاده چون مهدیه همشهریشونه می گه نه می رید باهاشون دعوا می کنید!!! بعدش که می گیم ما که می دونیم ولی می خوایم شما بگید می گه نه 4 نفر بودن!!! این یعنی چی؟؟ حالا برامون غیبت هم گذاشته بود بعد که بهش می گیم می گفت من اینو حساب نمی کنم!!! آخه کدوم آدم عاقلی اینو باور می کنه.تو که نه چیزی نوشتی نه چیزی کردی چطوری یادت می یاد این همه آدم چرا غایب شدن.).                                                                                                                                   

سه شنبه :با سمانه تو کلاس منتظر بودیم که استاد جدیدمون بیاد.یهو دیدیم دوتا پسر اومدن بعد یکی از پسرا گفت شما ریاضی عمومی دارید؟گفتیم آره.اونا هم شروع کردن به چرت و پرت گفتن.می گفتن استاد فقط به خاطر شما دو تا اومده.ما می خوایم بریم واحد.کلاس ریاضی اونجا بهتره.سه هفته است داریم می ریم اونجا.شما هم بیاید.منم گفتم می رید سر کلاس اون خانوم…؟اونم گفت آره.وقتی بهش گفتم خوب درس می ده؟گفت آره خیلی خوب درس می ده.بهش گفتم ما که سر کلاسش بودیم یه جلسه اصلا خوب درس نمی داد از اینور می گفت از اون ور هم تند تند پاک می کرد نوشته هاشو.پسره گفت نه فلانه فلانه.از این استاد جدیده که بهتره!!گفتم مگه شما می شناسید این استاده رو؟گفت نه!!(فقط بولف می زد خوب از یه چیزی که مطمئن نیستی چرا می گی!!!).یه جا هم نمی دونم داشتم چی می گفتم که به جای گفتن خانوم فلانی گفتم آقای فلانی.یه پسر خنگه واستاده بود پیشش(از اونا که فقط بلده ضایع زل بزنه تو چشمت و یه کم رو بهش بدی باهات پسرخاله می شه) برگشته تو اون هیروبیریها می گه آقا یا خانوم؟گفتم خانوممممممم.از اونور سمانه زد زیر خنده.خلاصه آخر سر پسره گفت می یاد بریم یا نه؟گفتم نه.گفت ولی ما می ریم.گفتم هر طور راحتید.بعدش که اینا رفتن دو نفره نشسته بودیم کسی هم نیومده بود یهو دیدیم استاد اومد وای خدا چه استاده باهالی بود.خیلی خوب بود.اومد سر کلاس یه کم خودشو معرفی کرد بعدش مباحث درسو برای ما گفت و یه سوالی پرسید.برگشت به ما گفت تابع چیه؟آقا منو می گی همین طوری موندم.خوب ما بیشتر حل می کنیم تا تعریف داشته باشیم.بعدشم کله ی صبحی آدم چیزی یادش نمی یاد که.برگشت به سمانه گفت می شه شما بگید؟سمانه موند تو جوابش.بعد همین که روبه من می خواست بگه یادش افتاد که ماژیک نیورده.به من گفت برو بیار.منم از خدا خواسته تند تند رفتن تو راه هم مدام فکر می کردم ببینم تابع چیه؟ به ذهن عزیزم کلی فشار آوردم ولی بی فایده بود(شیطونه می گفت برم از اون هادیلو بپرسمااا!!).رفتم سر کلاس تو راه مدام می گفتم یادش رفته باشه ولی دیدم نخیر رسیدم گفت خانوم حسینی تابع چیه؟گفتم من تئوری بلد نیستم!!!.اگه می خواید بیام حل کنم گفت نه من می خوام تعریف کنید.بعدش دیگه چیزی نگفت.ازمون پرسید کسه دیگه ای نیست؟گفتیم چرا.(من وقتی رفتم ماژیک بیارم اون دو تا پسره رو دیدم که واستاده بودن تو سالن.می دونستم آخرش می یان سر کلاس).خلاصه استاد یه کم صبر کرد.وقتی چند نفر اومدن اون دو تا پسر هم اومدن سر کلاس.وقتی ما رو دیدن کلی قرمز شدن(آخه من نمی دونم چرا فکر می کنن ما بچه ایم؟مثلا می خواستن سر ما رو شیره بمالن.یکی نبود بهشون بگه شما اگه دهقان فداکار بودید تو اون سه هفته ای که می رفتید سر کلاس به ما هم خبر می دادید نه که الان.) استاد یه کم درس داد و کلاس تموم شد.بعد کلاس فیزیک مونده بودیم تا من تدریس خصوصی کنم!!! داشتم به مهدیه و سمانه و ساناز فیزیک یاد می دادم.رفته بودیم طبقه بالا و  چون هادیلو مهدیه رو می شناخت بهش ماژیک داد(البته خودمون رفتیم ازش گرفتیم اونم گفته بود شما که خودتون بلدید به همدیگه یاد بدید ما چرا استاد می یاریم؟!؟).سر کلاس بودیم که یهو من دیدم از پنجره یکی داره دید می زنه.گفتم شاید کاری با ما نداره.بعد یهو دیدم در زد و گفت ببخشید استاد و اومد تو.یهو منو دید کلی خندید(سمانه اینا طوری نشسته بودن که آدم فکر می کرد راست راستکی کلاسه.منم که داشتم توضیح می دادم کلی ساکت بودن و اصلا حرف نمی زدن!!پسره هم سر کلاس فیزیک و ریاضی و خلاصه اکثر کلاسامون با ما.بیچاره فکر کرده بود من استادم.قیافمو ندیده بود از پشت شیشه.)بیچاره اینقدر خجالت کشید و با خنده رفت بیرون.بعدش که اون رفت بیرون همه با هم زدیم زیر خنده خلاصه یه جوی شده بود!!سر کلاس فیزیک هم دندون درد وحشتناکی گرفته بودم.اصلا نمی تونستم هواسمو جمع کنم.استاد هم از شانس من زیاد حالش خوب نبود به خاطر همین زود کلاسو تعطیل کرد.                  

 

چهارشنبه هم هیچی به هیچی                                                                                               

                                                                                         

پنج شنبه:کلاس زبان خوب بود ولی چون بدجایی نشسته بودیم زیاد صدای استادو نمی شنیدیم.ولی در کل خوب بود

جمعه:سعی کردم کلی از کارای عقب افتادمو انجام بدم و یه کم هم به درسام برسم.تقریبا موفق بودم                

شنبه:استاد عزیز همچنان چشم دیدن منو نداره.نه تنها من بلکه همه ی دخترا رو اصلا انگار نمی بینه.ولی خوب تمرکزش رو منه.منم برنامه هایی رو که می نوشتم بهش نشون نمی دادم چون اگه نشون هم می دادم اصلا فایده ای نداشت.چون اگه درست هم بود نمی ذاشت من بنویسم.باید یا خودش بنویسه یا یه آقا پسر.اینم یه نوعشه دیگه.تربیت بدنی هم خیلیا نبودن.ولی باز بدک نبود.                                                                                           

یک شنبه:استاد یه کم درس داد.بعد یه برنامه نوشت.خداییش خیلی ترسیدم.تو اینترنت کلی سرچ کردم تا یه چیزی یاد بگیرم.یه کم مطلب گرفتم.امیدوارم که بتونم خوبه خوب یاد بگیرمش.البته اکثر کسایی که این درسو مشکل دارن خدا کمکشون کنه.واقعا سطح پایینه پایین.این کجا و زبانای دیگه کجا!!.(خدایا همه رو کمک کن منم توشون).                                                                        

                                                                                                  

دوشنبه:استاد یه کم درس داد.بعد ساعت کارگاه چون به ما نمی خورد مجبور بودیم تو کلاس بمونیم تا ساعت 5.بعدش رفتیم سایت.استاد طریقه ی نصب ویندوز سرور رو بهمون گفت.من و سمانه سر کلاسای این استاد چون تعدادمون کمه وقتی حرف می زنیم خیلی تو چشم می زنیم.چند دفعه بهمون گفته.همیشه هم به سمانه می گه بعد از من می پرسه.اون روز هم سمانه داشت با مهدیه تبادل نظر می کرد استاد هم درس می داد( من و سمانه وقتی باهم حرف می زنیم که درس نداشته باشیم ولی اون روز سمانه با مهدیه وسط درس استاد حرف زد).یهو استاد گفت خانوم خدایی !!.بعد سمانه یهو خودشو جمع کرد.بعد استاد رو به من می گه خانوم حسینی شما خونتون نزدیک بهمه؟گفتم بله تا حدودی نزدیکه.(همه برگشته بودن نگاه می کردن چون استاد گفته بود خانوما پشت بشینن ما هم بر خلاف کلاسای دیگمون پشت می شینیم سر کلاسای این استاد).بعد گفت خونه ی همدیگه هم می رید؟گفتم بله!! گفت تلفنی هم با هم صحبت می کنید؟گفتم بله!!.گفت خیلی با هم صحبت می کنید؟گفتم بله!!.گفت خیلی خوبه. بعد رو به سمانه و من برگشته میگه دوست خوب مثل یه فرشته است که از بهشت اومده.قدر همدیگه رو بدونید.خیلی مواظب همدیگه باشید!!!.پسرا هم با تعجب نگاه می کردن که چرا استاد وسط درس یهو به من وسمانه پیله کرده و داره اینا رو به ما می گه.خلاصه هر کی یه نیشخندی بهمون تحویل داد و کلاس ادامه پیدا کرد.(خدایا واقعا به خاطر دوستام ازت ممنون.درسته ازشون خیلی نارو دیدم از همه حتی سمانه ولی باز شکرت.در کل خوبن.شکرت).بعد کلاس وقتی اومدم خونه رفتیم خونه ی ننه اینا.شام و اونجا خوردیم و بعدش داداشیمو که رفته بود اونجا به مدت 3 هفته تا به عموجون اینا کمک کنه و هم گندم بکاره برای خودش رو آوردیم(خدایی درسته خیلی با هم سر سازش نداریم.ولی در کل دلم تنگ شده بود براش خیلی خیلی تنگ شده بود براش.دوسش دارم دوست ندارم از هم دور باشیم.ولی من و داداش خیلی با هم صمیمی هستیم.اگه روز با هم دعوا کنیم شبش حتما با هم درد و دل می کنیم.خلاصه خواهر برادری هستیم برای خودمون.).                                                      

                                                  

سه شنبه:دیشبش تصمیم گرفتیم که بریم قم.اخلاصه ساعت 7:30 راه افتادیم.از خونه من روندم.از اونجایی که هم تازه گواهینامه گرفتم و هم تقریبا 2 ماهی می شد که ماشین نرونده بودم ناشی بازی در آوردم.داداش چون خیلی وقته ماشین می رونه بهم می گفت چرا اینطوری می  رونی و چرا اینطوری می ری؟بابام هم کلی ایرادامو می گفت.در کل خیلی خوب بود.از جاده ساوه رفتیم خیلی جادش خراب بود.بعدش اینا از من توقع داشتن که خوب برم!! تا خود ساوه روندم.بعدش بابام گفت بده من برونم.خلاصه دادم به اون.تا به قم برسیم شد ساعت 11:30 خیلی تو راه نگه می داشتیم به خاطر همین یه کم دیر شد.وقتی میخواستیم بریم حرم اصلا جا پیدا نمی کردیم پارک کنیم(پارکینگ ها رو دراشو بسته بودن!!).بعد از 1 ساعت چرخ زدن بابام گفت بریم جمکران بعد بیایم اینجا.رفتیم اونجا و کلی دعا کردیم.(3 سالی می شد که نرفته بودیم قم).بعد اینکه ناهار رو خوردیم رفتیم قم.ماشین رو پارک کردیم و رفتیم حرم.وای خدا چقدر شلوغ بود.خیلی جای خوبی بود.آدم دلش می گرفت.دسته های عزاداری هم مدام می یومدن داخل حیاط حرم.بماند که چقدر مامان و ننه مدام گم شدن.اینو پیدا می کردم اون یکی گم می شد.بعد یه کم زیارت رفتیم بازارش.می خواستم برای نی نی آجی عروسک بخرم.رفتیم یه چند تایی گرفتیمو بعد داداش اینا اومدن.با اونا هم رفتیم یه کم گشتیم.تا بگردیم دیدیم اذان مغرب گفت.رفتیم نماز خوندیم و اومدیم به سمت ماشین.شام رو که خوردیم دیگه راه افتادیم.تمام بدنم درد می کرد.قرار گذاشتیم از تهران بیایم سمت ابهر.درست بود یکم دور می شد ولی از اون جاده ساوه که همش دست انداز داشت بهتر بود.داشتیم از قم در می یومدیم ماشین رو گرفتم و  

من روندم.عجب حالی می ده رانندگی ها(وقتی 120 می رفتم بابام می گفت پلیس می شه ها یواش تر برو وگرنه جریمه می کنن و گواهینامت باطل می شه!!!.خلاصه به 110 راضی می شدم).همه تو ماشین خوابیده بودن. نمی دونم بعضی از راننده ها چرا مرض داشتن نور بالا می زدن و چشمم کور می شد.یه ترفند هم از آیینه یاد گرفتم ولی تو اون حالت هم چیز زیادی معلوم نمی شد.خلاصه برای ساعت 12:30 رسیدیم خونه.                                                                          

                      

امروز هم وقف استراحت شد.ننه هم رفت خونشون.الان هم آبجینا می خوان بیان اینجا. 

پ.ن:آقا ساسان(داداشی آقا سامان که زحمت طراحی این قالب رو کشیدید) پیشاپیش تولدتونو تبریک می گم.نمی دونم چند ساله می شید ولی امیدوارم که هزاران سال عمر با عزت داشته باشید.تولدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

البته سعی می کنم تو یه پست که روز ۱۸ آبان باشه تولدتونو تبریک بگم ولی خوب این پیشاپیشه دیگه!!!!! تقدیمه شمااا

تولدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک  

                             

خدایا به خاطر همه چیز ممنون.ممنون که زیارت قم رو نصیبمون کردی.خیلی احتیاج داشتم به همچین   

سفری.خدا جونم ممنونم.دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تا بعد

دوباره من.دوباره تو.دوباره خاطرهام!!!!

سلام

خیلی وقته دارم سعی می کنم که حرفای دلمو تو خودم نگه دارم و به کسی نگم حتی بهترینایی که تو زندگیم وجود داشتن و دارن.خیلی وقته سعی می کنم دیگه خودمو بی خیال جلوه بدم.خیلی وقته سعی می کنم فقط تو خلوت تنهاییم با خودم حرف بزنم تا دیگه نیازی نباشه با کسی حرف بزنم.خیلی وقته سعی می کنم که غم هامو برای خودم نگه دارم و سعی کنم دختر شادی باشم و بتونم لااقل به کسی انرژی مثبت بدم(تو این مورد خیلی موفق بودم چون هر کسی که ناراحته اولش سعی می کنم از چیزی که ناراحت شده باخبر بشم بعدش به هزار و یک جور شیوه می خندونمش یا اگه کسل باشه خلاصه شادش می کنم ولی این وسط کسی نیست که منو شاد کنه!!! البته این دیگه برام عادی شده و به خاطر همین دلم می خواد که فقط اطرافیانم شادیامو ببینن نه غصه هامو چون اگه بدونن هم فایده ای برای من یکی نداره.).خلاصه برام دعا کنید تا بتونم رو تمامه تصمیمایی که گرفتم پابرجا بمونم و همینطوری تا تهش بهش عمل کنم.خوب بگذریم.

سه شنبه بعد از اینکه آپ کردم رفتم کلاس.کلاسای فیزیک رو دوست دارم هم استادش باهاله هم درسش.استادش جوریه که بین هیچ کس تبعیض قائل نمی شه.همه رو یه جوری می بینه.خلاصه کلاسش که تموم شد.ما می خواستیم بمونیم تا ساعت 5:30 که مبانی اینترنت تشکیل می شد.دوباره سه شنبه اومده بودو من و ساناز و سمانه یه جا بودیم.ای خدا نمی دونم سه شنبه ها چرا اینطوریه.وقتی تو حیاط بودیم بچه های ترم 3 اومدن پیشمون(مریم و فرزانه و بعدا که اعظم هم اضافه شد.)حالا داشته باشید مهدیه هم پیشمون بود.دیگه اصلا جا نبود تو یه نیمکت فسقلی.(فرزانه و مریم نسبتا چاقن).خلاصه آبمون دراومده بود که شانسی اعظم اومد اونارو بلند کردو رفتن سرکلاسشون.کلی باهاشون خندیدیم.کلی اطلاعات درمورد بچه های دانشگاه کسب کردیم.خلاصه هالی به هولی بود.بعدش که اینا رفتن یه کم بازتر نشستیم(واقعا له شده بودیم عملا).ساعت 5:15 بود که دیگه خسته و کوفته پاشدیم رفتیم سر کلاس.این دفعه سر کلاس نسبتا همه بودن(5 نفر بودیم!!فقط یکی از پسرا نیومده بود).خلاصه استاد یه تریپی برای خودش برداشته بود که نگووو.یه کم درس دادو بعدش آنتراکت که دادش بهمون برامون آهنگ رمانتیکی گذاشته بود.تو این هیرو بیری ها که آهنگ گذاشته بود چند تا پشه به من و سمانه حمله کرده بودن.اینا اینقدر اومدن طرفه ما که ما هم مجبور می شدیم با دستمون بزنیمشون که عملا این کار عملی نشد فقط استاد دستای من و سمانه رو تو هوا در حال تکون خوردن دید (حالا داشته باشید باز پشه ها مستقیم حرکت می کردن یه چیزی ولی اینا مدام اینطرفو اون طرف می رفتن و خیلی ناجور ما دستمونو تکون می دادیم استاده هم که پشه ها  رو نمی دید فکر می کرد که من و سمانه داریم با دستامون می رقصیم یه بدجور نگامون کرد که خودمون هم به خودمون شک کردیم آخه ما که نمی رقصیدیممممممم همش تقصیره اون پشه ها بود!!)

کلاس که تموم شد هوا کاملا تاریک شده بود.من و سمانه هم شجاع شده بودیم حسابی بدون هیچ ترسی پیش به سوی خونمون رفتیم.

پنج شنبه نوبت من بود که ترجمه کنم درسو.حالا خیر سرم یه چیزایی حالیم می شد و می تونستم ترجمه کنم ولی بعضی جاهاش خدایی خیلی ناجور معنیش در میومد.خلاصه به زور یه ترجمه ای جور کردمو بعدش رفتم سر کلاس.حالا باز برای خودم یه چیزه خوبی در اومد ولی برای سمانه رو که معنی کردم خیلی ضایع بود یه پاراگرافش(اون وسطاش هم نقطه ای نذاشته بودن مجبور بودم کلمه هارو به هم ربط بدم که خیلی ضایع در اومده بود).کلی با خودم دعا می کردم که لااقل یکی پیدا بشه و اون دو سه تا جمله رو که معنیشو بد درآوردمو بهم بگه.اون روز یکم زود رفتیم.داشتیم با سمانه می رفتیم دفتر اساتید که از استاد بپرسیم که یهو یه پسره اومد جلو و به من گفت ترجمه ی شما درسته؟ منم گفتم نمی دونم.گفت می شه بیاید برای منو نگاه کنید ببینید درسته یا نه؟!؟ منم گفتم باشه(اونجا حس کمک کردنم گل کرده بود آخه یکی نبود به من بگه باباجون پاشو برو دنبال کارت) خلاصه در حین نگاه کردن به ترجمه ی پسره فهمیدم برای اون خیلی هم درسته!!! این برای منه که ایراد داره.بعدش چند تا از جمله هایی رو که معنیشونو غلط غولوط درآورده بودمو ازش پرسیدم و اون هم بهم گفت.بعدش که دیدم همش درسته و فقط آورده که من نگاه کنم ازش پرسیدم برای شما که درست تر از منه!! بعدش بهم گفت اینو من ترجمه نکردم داداشم که فوق لیسانسه زبان داره ترجمه کرده!!.منم گفتم پس چرا شک داشتی بهش؟ برای اون درست تره نسبت به من.بعدش ازش کلی تشکر کردم بابت کمکی که بهم کرد و هیچ وقت فراموش نمی کنم.یه کم که اومدم اینورتر پیش سمانه دیدم سمانه داره می خنده.گفتم چته؟ گفت اون اومد تو نگاه کنی تو هم از روش کش رفتی!! منم گفتم خوب خودش بهم دیکته می کرد و من می نوشتم.بعد سمانه برگشته به من می گه حالا برو ترجمه ی قسمت منم ازش بگیر!!! منم گفتم نمی رم.اگه برم می گه اینچقدر پرروئه.اصلا خودت برو مگه برای منه؟!؟ خلاصه کلی حرصش در اومده بود می گفت تو شانس داری و من ندارم(نمی دونم چه ربطی به شانسش داشت!!).قسمتی که رضوانه باید ترجمه می کرد مونده بود اون رفت و کلی ازش غلط گرفت منم کلی استرس گرفتم گفتم لابد از منم اشکال می گیره با این ترجمه کردنم(جالبه که با این ترجمه هایی که می کنم سوم دبیرستان برای دوستام هم ترجمه می کردم زبان فنی رو!! کلی هم از زبانم تعریف می کردن !!).رضوانه که نشست من رفتم.از اونجایی که تلفظ زبانو خیلی دوست دارم خیلی هم سریع روخونی می کردم.جوری که پسرا صداشون در اومده بود می گفتن آروم بخون.منم خوب نمی تونستم آروم بخونم.(سمانه و ساناز می گفتن پسرا به همدیگه می گفتن که این چه طوری می خونه اینطور بدون غلط !!! و از این چرت و

پرتا به قول ساناز کفشون بریده بود ولی من که ندیدم!!! ).ترجمه ها رو هم همینطوری سریع خوندمو.یه جا نوشته بودم که 90% از افرادی که سرطان می گیرند میمیرند اومدم بخونم گفتم 90% از مردمی که سیگار می گیرند میمیرند!!از اونجایی که تند می خوندم و کسی متوجه نمی شد یه غیر از استاد کسه دیگه ای متوجه نشد.همینکه استاد بهم گفت چی خوندم(چون خودم اصلا حواسم نبود).پسرا زدن زیره خنده.خودمم یکم خندیدم ولی دیدم پسرا پررو شدن یه اخمی بهشون کردمو بعد خندشون قطع شد (اونجاهایی که از روی پسره نوشته بودم رو که می خوندم کلی براش دعا می کردم واقعا دستش درد نکنه).تمرین ها رو هم حل کردم البته چون وقت کم بود فقط یه تمرین رو تونستم حل کنم بعدش که داشتم می شستم یکی از پسرا گفت استاد تشویقش نکنیم؟ استاد گفت چرا تشویق کنید.اونا هم کلی سر و صدا در آوردن و سوت می زدن.خلاصه فکر کنم کلی از وزنم کم شد ولی سریع جبران مافات کردم!!

جمعه هم که هیچی به هیچی بود.

شنبه= استاد C همچنان چشم دیدن منو نداره به علت نامعلوم!!.سر کلاس تربیت بدنی هم اینقدر استاد مارو دووند که دیگه نالمون علنا در اومده بود.خیلی خسته شده بودیم.چون خیلی وقت بود که دیگه ورزش نکرده بودیم به خاطر همین کلی بهمون فشار وارد شده بود.ما سه تا کلی موقع رفتن حالمون بد شده بود.جوری که همه رفتن و ما سه تا مونده بودیم تو سالن.یهو صدای بسته شدن در اومد من و سمانه شروع کردیم به سرفه کردن تا بفهمن لااقل ما هستیم و درو نبندن.خلاصه به زور خودمونو تا خونه رسوندیم.

یک شنبه هم خیلی باهال بود.از کلاس اسمبلی واقعا خوشم اومده.خیلی کلاس خوبیه.

دوشنبه هم سر کلاس نشسته بودیم که دیدیم استاد نیومد(1:30 منتظرش بودیم پسرا هم به خاطر ما مونده بودن آخه یکی نبود بهشون بگه شما چرا موندید).همینکه ما تصمیم گرفتیم بیایم دیدیم اونا هم پاشدن.ما رفتیم دفتر اساتید تا مطمئن بشیم که نمی یاد دیدیم پسرا هم مثل قطار پشت سر ما دارن می یان.بعدش که دیدیم خبری نیست داشتیم می رفتیم که پسرا اومدن گفتن می رید واقعا؟منم گفتم بله داریم می ریم.یکیشون برگشت طرفم گفت برنگردید بیاید؟گفتم نخیررررر.وقتی اومدیم پایین دیدیم پسرا رفتن سمت دره سالن.منم یهو یه کاری یادم افتاد و باید می رفتم آموزش.خلاصه این پسرا فکر کرده بودن ما نارو زدیم بهشون واستادن جلوی در.تا ما بیایم اونا واستاده بودن.بعدش که ما رو از دره دانشگاه رد کردن خودشون پشت سرمون راه افتادن(ای خدا من از این ربیعی بدم می یاد مدام هم اون می یاد خودشیرین بازی در می یاره جلوی همه.حالم بد می شه وقتی می بینمش)

سه شنبه هم فهمیدیم کلاس ریاضیمون تو دانشگاه آزاده و باید هلک هلک بریم اونجا.حالا داشته باشید ساعت 8 بود که ما رفتیم سمت دانشگاه.دقیقا هم 8 کلاس شروع می شد.به زور خدا ساعت 8:30 رسیدیم دانشگاه.ما نه می دونستیم کدوم کلاسه نه اصلا می دونستیم کلاساش کجاست!! حالا خوبه می دونستیم کدوم ساختمونه وگرنه بیچاره می شدیم.رفتیم یه ده دقیقه چرخ زدیم ببینیم دفتر اساتیدشون کجاست(به زور بدبختی پرسیدیم و پیداش کردیم).بعدش که پرسیدیم کدوم کلاس برای ریاضیه بهمون گفت که نیم ساعت دیر می یاد!!!.خلاصه بدوبدو رفتیم دنبال کلاس.حالا اکثر سالناش هم مثل هم بود.از یه طرف می رفتیم از یه طرف دیگه سر در می یاوردیم.خلاصه کاملا گیج شده بودیم.رفتیم پیدا کردیم کلاسو.واستاده بودیم بیرون کلاس هنوز استاد نیومده بود.با یه دختره حرف می زدیم فهمیدیم کارشناسیه فضای سبز می خونه.یه ده دقیقه واستاده بودیم بیرون که استاد اومد.رفتیم سر کلاس.ردیف جلو هم نشسته بودیم.استاد اومد یه نگاه بهمون کردو گفت شماها جدیدید؟بعدش که فهمید از کجا رفتیم بهمون گفت اینجا کلاس کارشناسیاست.این ریاضی هم برای کارشناسیاست.حجمش سنگینه برای شما.اگه می خواید بیاید اینجا باید با اینا امتحان هم بدید.در حالیکه می تونید بیاید سر کلاس کاردانی ها و اونجا ریاضی خودتون بخونید!!.(بدشانسی اینجا بود که تداخل داشت ساعت کلاس با فیزیکمون).هیچی دیگه ناچارا سرکلاس نشستیم وبه درس گوش دادیم.(یه ماه از ترم می گذشت و ما تازه اولین جلسمون بود!!).کلاس که تموم شد با استاد حرف زدیم که بابا جون چی کار کنیم؟!؟ بعدش بهمون گفت چهارشنبه می تونیم بریم سرکلاس ریاضی6 الکترونیکا!!.(تماما تقصیر این مدیرگروهمونه.اهههههههههههه).از اونجا یه راست رفتیم دانشگاه خودمون تا تکلیفمون رو روشن کنیم.(این حیدری هم تو زرد از آب دراومد هیچ کارست به خداااااااا).بهمون گفت شما ساعت 2 بیاید بهتون خبر می دیم.کلی اعصابمون خورد شده بود.رفتیم خونه و بعدش رفتیم دانشگاه پیش حیدری.دیدیم تازه یادش افتاده زنگ بزنه به مدیرگروهمون!!!(نمی دونم رویه ما عکس تلفن هست خودمون خبر نداریم.چون هرکی مارو می بینه یادش می یوفته زنگ بزنه.ای خدااااااااااااااااا).بعدش که دیدیم نتیجه ای نداره سلانه سلانه رفتیم کلاس.کلی اونجا انرژی پیدا کردیمو دوباره رفتیم حیاط تا ساعت 5:30 بشه.دوباره انرژی گرفته شدمون بهمون برگشت.کلی شارژ شده بودیم.کلاس مبانی هم همونطور خصوصیه خصوصیه(با 5 نفر می شینیم سر کلاس).

چهارشنبه هم بماند که چه بلایی سرمون اومد.رفتیم دانشگاه آزاد.از اونجایی که دیر رسیده بودیم و دوساعت دنبال کلاس می گشتیم دیر سر کلاس رسیدیم.بعدش استادو صدا کردیمو (تو این لحظه دیدیم کلاس تا خرخره پره و برای ما جا نیست.)استاد

بهمون گفت برید و هفته ی بعد زود بیاید!! شما نمی تونید برید ته بشینید بهتره هفته ی بعد بیاید.ما هم قبول کردیم(بچه ی خوبی بودیم خوب!!!!).

پنج شنبه هم ادامه ی تمرینارو حل کردمو تموم شد.

جمعه هم مامانینا رفته بودن کرج(خونه ی خاله جونینا).سمانه هم ناهار اومد خونمون چون تنها بودم.امروز هم  دوباره این استاده با من لجیده بود.کلی اعصابم خورد شده بود.ولی بی خیال شدم.تربیت بدنی هم خوب بود.این هفته بدنم نسبتا رو فرم بود و عضله های پام درد نمی کرد.

پ.ن=فریبا رفته زنجان پیش زهرا.من دلم اونا رو می خواد.فریبا زود برگرد.می خوای از خونشون بیرونت کنن؟!؟ بیا خونتون دیگه!!!!.(زهرا جونم فریبا رو بنداز از خونتون بیرون تا بیاد خونشون دیگه!!!! زهرایی درساتو خوب بخون گلم.آرزوهای خوب خوب برات دارم دختردایی گلمممممممممم.)

خدایا،خداجونم به خاطر همه چیزایی که بهم دادی و ندادی ممنون.خدایا ازت می خوام یکم آرومم کنی.احتیاج به آرامش دارم کمکم کنننننننن.دوستت دارممممممممممم بهترین بهتریناااااااااااااا.

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP