تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

سلام

خوبید همگی؟انشاالله که خوب باشید.من؟ منم خوبم سلام می رسونم!!!.

بعد امتحان های میان ترمم زیاد وقت نمی کردم که بیام نت.این هفته ای که داره می یاد کلاسامون لق و تقه.ولی اکثر استادامون مثالهای مهم و برنامه هایی که تو امتحان صد در صد میخوان بدن رو گذاشتن برای این هفته و این یعنی اینکه این هفته رو هم باید بریم دانشگاه.ما که مشکلی نداریم میریم خوب!!!.

خوب از پنج شنبه ای که ننوشتم می نویسم تا امروز.

من عشق زبان رو دارم ولی این استاد زبانمون رو نمی دونم چرا از اخلاقش اصلا خوشم نمی یاد یعنی جدیدا اینطوری شدم.هر کاری می کنم که خودمو قانع کنم خیلی خوبه ولی بازم نمی شه.به خود شیرین های کلاس خیلی توجه می کنه و به کسایی که واقعا ارزش ندارن بهای بیخودی می ده.از اخلاقش چندشم می شه.به خاطر کاراش نمی خوام جواب سوالاشو بدم یعنی ارزش اینو نمی بینم که بخوام سوالایی رو که می پرسه رو جواب بدم.حالم بد می شه ازش.

شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.سر کلاس سی استاد همچنان گیره.یه چیزی هم فهمیدم اینه که استاد یه چیزی رو که خودش متوجه نمی شه رو صد بار بیشتر بهمون توضیح می ده و کسی هم حق سوال پرسیدن رو نداره.خلاصه وقتی میگه برنامه بنویسید ایکی ثانیه بعدش خودش پا می شه می نویسه و اصلا اجازه ی رشد و ترقی رو به بچه ها نمی ده.یه سری یه پسره دو تا برنامه پشت سر هم رو نوشت و برد بهش نشون داد استاد برگشت بهش گفت شما افتادید یه دفعه؟!؟ پسره گفت نه!! گفت پس حتما جزوه ی منو از بچه ها گرفتید(منظورش بچه های ترم های پیش بود) این یعنی چی خوب؟ آدم خیلی ... باشه ببره بهش نشون بده من که خیلی وقته برنامه ها رو فقط برای خودم می نویسم و اصلا هم نشونش نمی دم خیلی خوشم می یاد ازشششششششش ببرم نشونش هم بدم!! .تربیت بدنی هم امتحان گرفت ای خدا تو ورزش هم تبعیض!!!!!!!!!! نمی دونم چرا همچین می کنن.من طاقت این کاراشونو ندارممممممممم حالمو بد می کنه وقتی می بینم.امتحان دو گرفت 9 دور دوره زمین والیبال تو عرض 2 دقیقه.خیلی گند زدم نمی دونستم که از همون اولش باید تند بدویی(من دو رو خیلی دوست دارم و از همه هم بهتر می دوم تو مدرسه که همیشه اول بودم ولی اینجا شدید گند کاشته بودم) قرار گذاشتیم که هفته ی بعد دوباره امتحان بدیم.

یک شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد خیلی ریلکس بود.استاده خیلی ماهی داریم.هم قشنگ درس می ده هم به آدم بها می ده و بیخودی زیر بغل آدم هندونه نمی زاره.

دوشنبه هم سر کلاس استاد سرما خورده بود.چیز خاصی هم نگفت.درس و درس و حرف بود همین و بس

سه شنبه سر ریاضی استاد تا ساعت 12 نگهمون داشت به تلافی هفته ی پیش.خلاصه اینقدر درس داد که دیگه من شخصا همه رو به صورت اعداد می دیدم مخصوصا 0 و 1.خلاصه خیلی عذاب آور بود از 8 تا 12 نشستیم کلی هم تمرین حل کردیم.من هم دو تا منفی گرفتم( سوال می پرسید و دونه دونه باید جواب می دادیم من سر یه جاش کوچول  اشتباه کرده بودم و باعث شده بود که منفی رو مثبت بگم.دو تا اشتباهم هم یکی بود.سر اون سواله به همه منفی داد ولی سر اون یکی سوال به من و یه پسره منفی داد بعدش دستور داد سرمون رو با گیوتین بزنن!! بابا یکی نیست بگه آرزو داریم مثلا.ولی اصلا ناراحت نشدم چون باعث شد دقیقا اشتابهم تو ذهنم باشه و من دیگه اونو تکرار نکنم).بعد کلاس اول خواستیم تا ساعت 2 بمونیم دانشگاه ولی دیدیم نمی ارزه.جلدی با سمانه برگشتیم خونه و بدو ناهار خوردیم و نمازمونو خوندیم و دوباره برگشتیم سر کلاس.استاد فیزیک هم مریض بود به خاطر همین برگه هامونو تصحیح نکرده بود.نصف بیشتر کلاس نیومده بودن سر کلاس.جالبش اینجا بود که همشون تو سالن بودن ولی نمی یومدن سر کلاس منم به زور سمانه و مهدیه رو نگه داشتم چون اونا هم نمی یومدن.خلاصه استاد کلی حالشونو گرفت(استادمون نمره ها رو بلند بلند می خونه و کلی هم آدم رو ضایع می کنه).بعد فیزیک هم رفتیم نماز خونه و تا ساعت 5:30 اونجا بودیم.وقتی رفتیم سایت تازه نشسته بودیم که یهویی برق ها رفت.استاد هم تندی میگفت خواهشا از جاهاتون حرکت نکنید.فک کنید همه جا تاریک و اصلا روزنه ی نوری تو کلاس نمیومد.خلاصه خفن تاریک شده بود.بعد دونه دونه موبایل ها رو درآوردیم و برای من که نور داشت رو روشن کردیم.خلاصه ما که از خدا خواسته بودیم زودی به استاد گفتیم دیگه برق نمی یاد ما بریم؟ بعد استاد گفت برید.تند تند از سالن در اومدیم بیرون و حیاط رو به صورت دو رفتیم(می ترسیدیم برق بیاد و ما بریم سر کلاس!! ) رفتیم تو خیابون دیدیم اصلا برقی نیست خلاصه اومدیم خونه.

چهارشنبه هم رفتیم دانشگاه تا کارای تحقیقاتیمونو انجام بدیم.خوب بود

پنج شنبه هم سر کلاس نشسته بودیم که یهو دیدم یه پسره مدام داره با این و اون حرف می زنه بعد برگشت به سمانه نمی دونم چی گفت(بر خلاف همیشه من سمت راست سمانه نشسته بودم) بعد سمانه برگشت به من گفت پسره نمی دونم چی داده به ما!! بعد گفت گذاشت رو صندلی کناری.منم گفتم ول کن بابا.بعد دیدم سحر برگشت طرف من گفت سمیرا شما فندق نمی خورید؟ گفتم نه!!( نگو پسره گفته بود به سحر که اینا ترسیدن که چی هست و بر نمی دارن!! ) خلاصه داشته باشید استاد خنگ هم تو کلاس بود ولی به قول خودش تو بحر درس بود و اصلا متوجه نمی شد.بعد کلی اصرار سحر یه طوری بهش حالی کردم که باباجون نه من و نه سمانه فندق نمی خوریم.خلاصه سر کلاس یه ضایع بازی هایی در می یوردن که نگو.اون روز قرار بود سه تا شهید گمنام ببرن دانشگاه آزاد به خاطر همین کلاسای اونجا تعطیل بود.دانشگاه ما هم به حالت نیمه تعطیل بود.حرف از شهیدا بود و استادمون داشت چرت و پرت هایی در مورد اونا می گفت(می گفت بی معنیه برام و از این حرفا.می گفت اون موقع به ما می گفتن چرا شهید نشدید و ...) بعد یه پسره که حالم بد می شه ازش و با سحر خیلی جوره و همیشه کناره سحر می شینه گفت استاد ما مفقودالاثریم و از این حرفا( این پسره فندق بین همه پخش می کرد).دسته ی صندلیو رو بلند کرد و فندقی رو که سحر بهش داده بود براش بشکنه رو گذاشت زیر دسته ی صندلی و می خواست اون طوری فندق رو بشکونه.بی هوا یهو دسته ی صندلی اومد رو دستش و دستش موند زیر دسته ی صندلی( داشته باشید داشت فندق رو جاسازی می کرد که نیوفته و خیلی هم ناجور دسته ی صندلی به دستش خورد) یهو همه مثل بمب ترکیدن.اینقدر خندیدیم که نگو(حقش بود کاسه ی داغ تر از آشه تو همه جا.فندق که می ده دیگه این نباید که بشکونه حقشه من که دلم کلی خنک شد.از ناراحتی دیگران اصلا خوشحال نمی شم ولی این پسره حقش بود).بعد اون پسره حالش بد شد رفت بیرون مدام بهش تیکه می نداختن می گفتن یکی از ترکشای مفقود الاثری بهت برخورد کرد.بعد اون هر کی پا می شد وسط کلاس فندق می شکوند و استاد باهوش ما متوجه این حرکتا نمی شد.غرق شده بود تو زبان!!! .پسره پا می شد ازش فندق می ریخت بیرون به قول بچه ها فک کنم ۵ کیلویی تو جیبش بود

شنبه هم سر کلاس سی کلی خندیدیم.پیش یه اکیپ پسرونه نشسته بودیم تو سایت که بمب خنده بودن.استاد می گفت برنامه بنویسید اینا کیبورد رو برمی داشتن تند تند می کوبیدن و بعد دو دقیقه می گفتن که ما نوشتیم!!! چون تعدادشون زیاد بود( سایت آ پر بود و ما مجبور شدیم به سایت ب بریم که خیلی کوچیکه و تعداد ما رو پاسخگو نیست.) استاد نمی تونست بره برنامه رو ببینه می گفت بیارید من ببینم!! اونا هم می گفتن استاد شما پی سی رو با لپ تاپ اشتباه گرفتید و یهو کل کلاس می خندیدن.یه چیزایی می گفتن که ما چون کنارشون نشسته بودیم می شنیدیم و زیر زیرکی می خندیدیم.خیلی خلاصه بعد مدت ها کلاس سی بهم چسبید.سر تربیت بدنی هم دراز نشست بود که من تو یه دقیقه چهل تا رفتم(وقت زیاد آوردم ولی گفت بسه).یه دوی سرعت هم گرفت که دوباره از همه سریعتر دویدم.دوی هفته ی پیش رو هم که می خواستیم بریم.من به خیال اینکه نفس دارم گفت باشه می دوییم.تا دور 5 تقریبا 1دور از بقیه جلو بودم ولی بعدش دیگه نفسم کم اومد اصلا می خواستم انصراف بدم ولی با این حال به خودم امیدواری می دادم خلاصه به زور تا دور 8 رفتم.دور 9 رو دیگه راه می رفتم.2 دقیقه شد دقیق.از هفته ی پیش که خیلی بهتر شد.از این هفته هم تعطیلللللللللل

یک شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.بعد از ظهر ساناز ما رو به تئاترشون دعوت کرده بود.خیلی خوب بود.سه نفره رفتیم.کلی هم اونجا بچه ابتدایی ها اومده بودن.ما هم ردیف یه دونه مونده به آخر نشسته بودیم.خیلی برام جالب بود حرف زدنای بچه ها.صندلی های جلوی من پیش دبستانی ها نشسته بودن رو هر صندلی هم دو نفر.یکیشون دعوا می کرد با اون یکی این مدلی: چرا منو فحش می دی شلوغ می کنی؟!؟ الان به خانومتون می گم!! خانومشون اینا.خانومشون اینا!!! این داره شلوغ می کنه.بعدش شروع می کرد به گریه می گفت تو منو می خوای فحش بدی منم فردا مامانمو می یارم پیش خانومتون اینا!! اینا رو که می شنیدم از خنده می مردم فقط با لحن بچگیشون می گفت خیلی به آدم می چسبید.(حرفاشون خیلی برام جالب بود و ناخود آگاه منو یاد بچگی خودم انداخت.هیییی یادش بخیر چه دورانی بود.ای کاش من جای اونا بودم.ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.ای کاش....).ساعت 5 تموم شد یعنی ما ته تموم شدنش دیگه نموندیم چون هوا واقعا تاریک شده بود و تا خونمون کلی راه بود.

دوشنبه هم ای بد نبود.کارگاه شبکه رو بیشتر ترجیح می دم.در مورد سرور استاد یه چیزایی بهمون گفت.کلی جذاب بود برام.

سه شنبه هم ریاضی خیلی خوب بود.استادشو می دوستیم.خوشم می یاد ازش.این دفعه دیگه نگهمون نداشت ولی هفته ی بعد از تلافیش در می یاد.فیزیک هم سمانه خانوم تشریف نیوردن سر کلاس.سر کلاس استاد به اونایی که نیومده بودن یه دونه منفی داد بعد برگه هامونو داد.از 6 شدم 5.25 اونم فقط به خاطر تئوری های مذخرفی که خودش گفته بود نمی دم ولی زیره قولش زده بوددددد خیلی عصبانی شدم.فکرشو کن همه ی مسائل رو درست بنویسی بعد به خاطر یه چیز خیلی چرت نمرت کامل نشه.استاد مدام حواسش بود بهم گفت سر امتحان درستش می کنم!!! (یکی نیست بگه از بین این همه آدم منو از کجا می خواد یادت بیاد!!) خیلی حرصم گرفته بود مدام هم استاد منو نگاه می کرد.بعدش دید که اینطوریاست گفت 75 صدم به همه اضافه می کنم اونایی که شدن 5.25 بشن 6!! منم اصلا انگار نه انگار.بعدش یهو گفت نه نیم نمره اضافه می کنم تا 5.25 ها بشن 5.75.منم یه نگاه بهش کردم که ممنون از این همه دست و دلبازیتون!! بعدش دید نه بابا فایده ای نداره(خداییش خیلی بهم برخورده بود.بعدشم من نمره ی مفت از کسی نمی خوام من فقط می خوام برای نمره ای که می گیرم زحمت کشیده باشم فقط همین.یادمه کلاس سوم ابتدایی که بودم معلممون سر املا از من یه غلط 25 صدمی گرفته بود و از اونجایی که همیشه نمره هام 20 بودن و این می شد 19.75 به خاطر همین نمرمو که داد نوشت 19.75 بعد زیرش نوشت با ارفاق 20.خیلی کفریم کرده بود.رفتم بهش گفتم من نمره ی خودمو می خوام!! معلممون فکر کرده بود من از این صدقه سریش خوشم اومده کلی نصیحتم کرد که بابا جون من به همه اینطوری دادم!!! منم گفتم من با همه فرق دارم بهتره درستش کنید لطفا!!! خیلی جا خورده بود.بعد یه نگاه نمرمو درست کرد و به همون 19.75 تغییر داد و جالب اینجاست که گفتم باید تو دفتر نمره هم درست کنی و اونم کلی نصیحت که بچه جون کثیف می شه و فلان.گفتم نمی شه که نمی شه به زور اونم درست کرد خلاصه خیلی بهم بر می خوره اگه کسی بخواد اینطوری نمره خیرات کنه.) گفت که اونایی که 4.5 به بالا شدن اگه تو امتحان از 14 نمره 12 یا 11 بگیرن من 20 رو می دم.بعد من اصلا چیزی نگفتم.بعد زودی بحثو عوض کرد و مسائل رو پیش کشید بعد رو به من گفت بیاید حل کنید!! منم رفتم .کلاس فیزیک که تموم شد سمانه اومد.یه اتفاقایی تو دانشگاه افتاد که اصلا جای بحث نداره.ولی تونستم اطرافیانمو کامل بشناسم.خیلی خیلی خوب.

امروز هم رفته بودیم دنبال پروژمون.سرم به شدت درد می کنه و همینطوری ادامه داره.دوباره تنهای تنهام.

ای خدا شکرت به خاطر دوستام.تو یه وبلاگی می خوندم نوشته بود" که دوستای من دوست نیستن فقط آشنا هستن همین این منم که عنوان دوست رو براشون دارم.وقتی من دارم از مشکلاتم حرف می زنم اونا تو فکر کارای خودشون هستن در واقع فقط جسمشون پیش ماست ولی فکرشون نه!! من باید براشون دوست باشم.من باید درد و دلاشونو گوش کنم.من باید کمکشون کنم تو همه چیز.اونا وقتی مشکلی داشته باشن می یان سمت من ولی من نباید این کارو در حق اونا کنم چون دوست اونا هستم.اونا فقط اسم دوست رو یدک می کشن ولی عملا کاری نمی کنن".این حرفا رو وقتی خوندم دیدم دقیقا حرفای منه.دیدم دوستای منم دقیقا همین طوری هستن ای خدا یعنی من اینا رو دوست نخونم بگم آشنا؟!؟! خدایا بازم شکرت به خاطر این دوستای آشنا

دوست دارم خدای عزیزم.راستی خداجونم مشکل همه رو باز کن مخصوصا دوستای آشنامو.خیلی کمکشون کن.می دونم کمکشون می کنی ولی باز من گفتم که یادآوری بشه.خداجوونم دوست دارممممممممممممممممممممممممممممم

تا بعد

امتحانام شکر خدا تموم شد

سلام

خوبید؟ایشاالله که همتون خوب باشید.خوب فکر می کنم یه کم از وب دور بودم.یه کم که چه عرض کنم خیلی دور بودم.دیگه می خوام بنویسم تند تند البته اگه وقت کردم.همین جا از همتون تشکر می کنم که به وبمون می یاید.و معذرت می خوام که ما نمی تونیم تند تند بیایم.باید ببخشید دیگه.خوب از کجا ننوشته بودم؟؟!؟!؟! از اونجا که حافظم یاری نمی کنه پس بهتره از این هفته ی جدید بنویسم.                               

خوب این هفته که گذشت عملاً مردم من.خیلی سخت بود خفن.نالم داشت در می یومد.اصلا وقت سر خاروندن نداشتم.واقعا مونده بودم که چی کار کنم.حالا خوبه هر هفته می خوندمشون وگرنه دیگه جام توی قبرستون بود با این اوضاع درسام.هفته ی پیش شنبه امتحان  سی  دادم.خیلی راحت بود.استاد تا آخرین لحظه از فرصت استفاده کردو درسشو داد بعد ما راهی شدیم به سمت سالن امتحانات.اونجا جاهارو یکم تغییر داد ولی جای من و سمانه همون طور ثابت مونده بود کنار هم.این هفته استاد می گفت امتحاناتون اصلا خوب نبود(حالا می گفت که خودتون تعیین می کنید که من اینو تصحیح کنم یا سر امتحان بهتون سوال می دم اونا رو بنویسید و قصد ندارم اصلا تا زمانی که خودتون نگفتید تصحیح کنم.چون وقتشو ندارم(بابا وقت پر!!!)).حالا اومده بود می گفت برگه هاتون خوب نبود.من خودم یه کوچولو ایراد دارم(فقط تو یه دستور % نذاشتم فقط همین).به هر حال خدا داند که این چی می گه.      

یک شنبه اسمبلی داشتم.ظهر شنبه که با سمانه رفتیم خونه، من به سمانه گفتم دیگه تربیت بدنی رو نریم و بشینیم اسمبلی بخونیم(خداییش خیلی می ترسیدم از این درس).سمانه هم قبول کردو خلاصه نرفتیم.اومدم خونه تا بجنبم شده بود ساعت 2.خیلی استرس داشتم جوری که نمی تونستم چیزی بخورم.ساعت 4 رفتم پیش سمانه باهاش کار داشتم و ساعت 4:30 برگشتم.حالا خوبه به قول فرزانه اون ازم اشکالاشو می پرسید و اینطوری منم یه دوره کردم و گرنه خدا می دونه چی کار می کردم(هر هفته می خوندم ولی خوب به نظرم فرار می رسید).می تونستم به بچه ها توضیح بدم،می تونستم برنامه ها رو بگم چی به چیه ولی نمی تونستم بنویسم.خیلی بابت این استرس داشتم.هر طوری بود خوندمو شبشم خیلی ریلکس به کارای دیگم رسیدم(حالا خوبه استرس داشتم وگرنه اصلا نمی خوندماااا!!!).فرداش سر کلاس بچه ها شایع کرده بودن که استاد می خواد بعد از ظهر امتحان بگیره.خیلی ناراحت شدم( آخه دوشنبه امتحان شبکه داشتم به خاطر همین می خواستم زود برم بخونم).داشتم می رفتم پیش استاد که یهویی دیدم اومد.سر کلاس استاد جاهامونو تغییر داد منم بچه ی خوب اصلا بهش نگاه نمی کردم تا یه وقت جای منو عوض نکنه!!! .بعد یهو دیدم منو صدا کرد گفت صندلیتو بزار جلو( روی سکوی کلاس منظورش بود منم گفتم خوب چرا اونجا؟!؟ به خاطر همین گذاشتم کنار سکو!!).بعد استاد اومد گفت که خانوم حسینی صندلیتونو ببرید بزارید بالای سکو خواهشا!!.منم دست از پا درازتر گذاشتم بالا.(خیلی جای بدی بود تو دید همه بودم ولی خودم به غیر از تابلو چیز دیگه ای رو نمی دیدم.هر کسی هم از کنار کلاس رد می شد یه توی کلاسو نگاه می کرد ومن دوباره تو دید بودم!!! .)بعدش به اعظم گفت اومد کنارم نشست البته با فاصله.سوالارو داد و خود استاد رفت ته کلاس یه جایی نشست.سوالا واقعا راحت بود.اعظم تو اون هیروبیری ها مدام می گفت نشون بده(من باید خودم بنویسم بعد نشون بدم چون اینطوری خودمم نمی فهمم چی دارم می نویسم).بعد اینکه نوشتم بهش نشون دادم(کل سوال 1 و 2 رو از رو من نوشت یعنی دقیقا سخت ها رو دو تا سوال دیگه اصلا چیزی نداشت.) برگمو دادم اومدم بیرون.یک ساعتی بیرون منتظر سمانه اینا بودم(بیرون هم داشت برف می یومد دقیقا اولین برف پاییزی اینجا).واستاده بودم تو سالن بعد اینکه سمانه اینا اومدن یکم دیگه منتظر شدیم همه برگه هاشونو دادن بعدش رفتیم تو کلاس تا استاد برگه ی هر کسی رو که می خواد تصحیح کنه.اول برگه ی اعظم رو تصحیح کرد و از 6 نمره شد 4.5.دقیقا اون سوالایی رو که از رو من نوشته بود رو نمره ی کامل گرفته بود(همه رو بهش نشون دادم ولی خودش ننوشت). بهش گفتم خوب اون یکی ها رو چرا از رو من ننوشتی؟!؟ برگشت بهم گفت من که همه رو از رو تو ننوشتم یعنی من فقط یه کوچولو از رو تو نوشتم بقیه رو از رو فرزانه و سحر نوشتم( حالا خوبه من و اون فقط رو سکو بودیم بقیه ی بچه ها خیلی با ما فاصله داشتن و این یه خالی خیلی بزرگ داشت می گفت من نمی خواستم بهم بگه مرسی یا همچین چیزی ولی نباید همچین دروغی هم سر هم می کرد خیلی کفری شده بودم ولی کاری نمی شد کرد بی خیال شدم مثل همیشههههههههههههههههه).بعد برگه ی دو نفر رو تصحیح کرد بعدش من گفتم برگه ی منو تصحیح کن.برگه ی یه دختره رو که دقیقا خطش مثل من بود و اسمشم سمیرا بود رو آورد بیرون.داشت غلط می گرفت که سمانه یهویی گفت سمیرا این که برگه ی تو نیست!!! .بعدش استاد یه چپ نگام کرد بعد برگمو پیدا کرد آورد.همه رو درست نوشته بودم.(یه برنامه گفته بود که توش باید یه محاسبه می کرد و این محاسبه 50 بار تکرار می شد برگشت به من گفت مطمئنی درسته؟ منم گفتم بله!!.گفت امتحانش کردی؟ خداییش کی 50 بار یه کار خیلی سخت رو می کنه که من کرده باشم گفتم بله(خالی بستم براش خوب چی کار کنم!؟!؟!؟!!! )بعدش یه چپکی باز نگام کرد و خندید).خیلی خوشحال شدم از اینکه نمرمو کامل گرفتم و همونجا خداموشکر کردم(خداجونم ممنونننننننن).بعد برگه ی بچه های دیگه رو تصحیح کرد.اکثرا نمره ها بالا شد.داشتیم می یومدیم که یه پسره برگمو ازم خواست منم دست و دلباز!!! برگمو دادم بهش.شاد و شنگول از امتحان اومدیم خونه تا فردا برای شبکه آماد شیم.فرداش سر کلاس شبکه قبل  از اینکه استاد بیاد تو کلاس ربیعی اومد پیش من و سمانه و رو به من گفت خانوم حسینی( قبلنا                                                                 

می گفت خانوم چیزززز .تازه یاد گرفته فامیلیمو.) می شه بگید از کجا خوندید ما هم اونجا رو بخونیم؟!؟ منم گفتم خوب همه رو خوندم ولی برای جلسه ی پیش رو نتونستم بخونم.اونم گفت پس ما هم تا اونجا می خونیم!! .منم گفتم خود دانید.بعد گفت می شه من بیام پیش شما بشینم؟!؟ منم با حالت جدی(من از این ربیعی بدم می یاد خیلی زیاد) بهش گفتم پیشم؟؟؟؟ گفت نه که پیشتون دو تا اونورتر می شینم!! .سمانه زده بود زیر خنده.منم گفتم باشه اگه بچه ها نشستن شما بشین دو تا اونورتر.بعد گفت بهم نشون بدید منم گفتم من می نویسم ولی نمی دونم که درسته یا نه بعد برگشت به من گفت از معدل ترم پیشتون معلومه که غلط می نویسید یا درست( من خودم خیلی دیر اسممو رو برد دیدم ولی نمی دونم اینا چطوری دیده بودن.بعدشم اصلا نمی دونم معدل ترم پیشم چه ربطی به این ترمم داره؟درسای ترم پیشم با الان کلی فرق می کنه.نمی دونم والا).منم چیزی نگفتم بعد با خنده رفت بیرون.اینقدر کفری شده بودم از اینکه اومده بود با من حرف زده بود که حد نداشت.من اصلا ازش خوشم نمی یاد درسته بنده ی خداست ولی نمی تونم باهاش هم کلام بشم.از اون پسرای هرزه ی به تمام معناست.سر کلاس وقتی استاد اومد بهش گفتم که استاد فلان جا رو امتحان نگیرید اونم قبول کرد.از اونور ربیعی  برگشته می گه ممنون خانوم حسینییییی.(یکی می خواست بهش بگه مگه من به خاطر تو گفتم آخه؟؟).بعد استاد رفت برگه بیاره برامون برگشت بهم گفت بیا وسط بشین.منم به سمانه چشم کردم که یعنی بگو نه سمیرا باید اینجا بشینه.خلاصه اونطور که می خواستم شد و نرفتم پیشش بشینم(اگه می رفتم وسط خیلی جام بد می شد درست تو تیررس استاد می شدم به خاطر همین نرفتم).استاد سوالا رو گفت نوشتیم این دیگه واقعا راحت بود.سه سوته دادم و بعدش رفتیم کارگاه.اونجا کت 5 بهمون داد و گفت اینا رو به ترتیب رنگها مرتب کنید و آرجی بزنید سرش.به همه ی بچه ها سیم کوچولو داد یعنی شاید نمی متر هم نمی شد ولی یه دونه سیم خیلی بلند برداشت یه سرشو داد به من یه سرشو داد به ربیعی!!! .سمانه اینا زیرزیرکی می خندیدن.منم اصلا به روی خودم نیوردم.بعد آچار رو برداشتیم و سیم رو لخت کردیمو داشتیم درستش می کردیم.استاد به من گفته بود که باید کوچولو باشه سر سیم ها. چون می خواد بره تو آرجی ضایع نشه.پسرا خوب خیلی هاشون این کارو کرده بودن و براشون عادی بود ولی برای من یکی خیلی سخت بود که بخوام به ترتیب رنگها درستش کنم.فکر کنید حالا سر سیم ها هم فینقیلی فینقیلی.به زور می شد نگهشون داری.کریمی مدام تیکه می نداخت که خانوما خیلی دارن آروم کار می کنن، خیلی دارن با ناز و عشوه کار می کنن.یع چشم غره بهش رفتم دیگه چیزی نگفت.پسره ی .... .خلاصه درست کردم به زور آرجی رو زده بودم سرش که ساناز دست زد در اومد(حالا استاد گفته بود باید محکم باشه منم مثلا محکم زده بودم!! ) بعد کلی خندیدیم و دوباره درستش کردم.این دفعه ولی اساسی درست کردم.کامپیوترها به صورت لن بهم وصل بودن.استاد برنامه ی چت محلی ویندوز رو بهمون گفت و نصب کردیم و بعدش با هم چت می کردیم( ساناز و مهدیه به زور می نوشتن از هر ده خط ما یه خط نصفه می زدن).استاد هم تو اون هیروبیری اومده بود می گفت فکر کنید نوشته هاتونو می بینم!!.می گفت دخترا با دخترا و پسرا با پسرا چت کنن.نبینم که اشتباهی ازتون سر بزنه.من دیگه چت با سانازاینا رو بی خیال شده بودم که یهو دیدم تسک بارم مشکی شد.استارت رو زدم دیدم اونم مشکیه.یه کم دستکاریش کردم دیدم بدتر می شه.به استاد گفتم که اینطوری شده.بعد دیدم ربیعی داره می خنده.کریمی از اونور گفت کار اینه داره می خنده!!! .بعد استاد یه نگاه به ربیعی کرد و می خواست بیاد درست کنه که ربیعی جنگولک بازیش گرفت گفت نه من خودم درست می کنم.پا شد اومد درست کرد(پسره ی بی مزه ی لوسسسسسسس ).سه شنبه هم ریاضی می خواست امتحان بگیره که یادش رفت و نگرفت.استاد هم گیر داده بود که باید کلاس جبرانی بمونید و از این حرفا.منم می گفتم بابا جون امتحان فیزیک داریم ساعت 2 می گفت نه باید بمونید.خلاصه به زور نیم ساعت اضافه نگه داشت(منم که دیگه داشتم می مردم،یه تیکه هایی رو بلد نبودم و باید حتما کار می کردم).بعد نیم ساعت استاد گفت دیگه برید،اخم های بعضی ها رفته تو هم.(یعنی اینقدر تابلو نشسته بودم!!! ).بدو بدو اومدیم خونه.رسیدم ننه هم اومده بود خونه.نشد که باهاش خوب گرم بگیرم،چون باید می خوندم.به زور تموم کردم.بعدش با سمانه رفتیم دانشگاه.سر کلاس استاد جاماهونو عوض کرد منو دوباره از سمانه جدا کرد.برگه هامون آ و ب بود.برای من آ بود.همه رو نوشتم نمی دونم چند بده بهم یا اصلا جوابام درسته یا نه (خدایا کمکم کن.من همیشه بهت محتاجم پس تنهام نزار).بعد فیزیک رفتیم نماز خونه.تا ساعت 5:30 اونجا بودیم.بعدش اومدیم پایین که دوباره یه همکلاسی عزیزمون می خواست اغفال کنه فرار کنیم از کلاس( آخه ما تو این کار استاد شدیم.از سر کلاس این استاد دو دفعه فرار کردیم خفن.جوری که خودش هم مونده بود توش).یهویی داشتیم نقشه هامونو می ریختیم رو هم که استاد اومد ما رو دید.نشد که بشه.رفتیم تو سایت.بعد مدت ها اینترنت دانشگاه درست شده بود.رفتیم گیر داده بود استاد خفن.بعدش ساناز و سمانه رو که یپش من نشسته بودن رو جدا کرد.بعد من برنامه ی چت سایتی رو به ساناز و سمانه گفتم.با ساناز چت می کردم ولی سمانه داشت اس ام اس بازی می کرد.ساناز ضایع هم صفحه ی چت رو باز کرده بود و استاد هم دقیقا پشتش.بعدش که استاد رفت پیش سمانه(صفحه ی سمانه هم باز بود) استاد بهش گفت شما با کی چت می کنید؟با غریبه؟سمانه هم زود گفت نه استاد من دارم با سمیرا چت می کنم( آره جون خودش اصلا چت نمی کرد که.داشت اس ام اس می زد).خلاصه کلی ضایع بازی شد.از کلاس اومدم خونه دیدم زنموفاطمه خونمونه( با بروچش).خسته و کوفته بودم که عاطفه گفت به من زبان یاد بده منم قبول کردم و رفتیم اتاق من.عاطفه مریض شده بود منم خودم یکم سرما خوردگی داشتم شدت پیدا کرد.تا ساعت 12 داشتم باهاش کار می کردم.بعدش که رفتن زودی خوابیدم.امروز صبح به زور از خواب پا شدم.داشتم می مردم از گلو درد.وقتی می خواستم پا شم،مامان اینا همه رفتن خونه ی آبجینا.من موندم خونه                                    

تنها.از وقتی پا شدم مدام تلفن زنگ می زد،اگرم نمی زد من زنگ می زدم.به تمام دوستام زنگ زدم یا اونا بهم زنگ زدن.خلاصه تا ساعت 2 کنار تلفن بودم.بعدشم که ناهار خوردم و به کارام رسیدم.امروز واقعا کار مفیدی که انجام دادم پیدا کردن لغات زبان بود فقط همین.کار خاصی انجام ندادم                                                                 

خدایا به خاطر اینکه همیشه همرامی و کمکم می کنی ازت ممنون.خداجون نمی خوام هیچ وقت ازت غافل بشم.می خوام همیشه تو توقلبم باشی.همیشه و همه جا با یاد تو سپری کنم.خدایا می خوام قدر این نعمت هاتو بدونم.کمکم کن و هیچوقت تنهام نزار.(این دعا شامل همه می شه)

پ.ن: خیلی چیزا رو نشد بنویسم ولی خوب اینجا یه کوچول اشاره می کنم.جمعه عقد رضوانه ی گلم بود.خیلی ناز شده بود.عروس خانوم امیدوارم که همیشه پیش شادومادت به خوشی و خرمی زندگی کنی.امیدوارم که خوشبخت و پیروز باشی گل منننننننن.

Coded by taktemp & designed by: Natty WP