سلام![]()
خوبید همگی؟انشاالله که خوب باشید
.من؟ منم خوبم سلام می رسونم!!!.![]()
بعد امتحان های میان ترمم زیاد وقت نمی کردم که بیام نت
.این هفته ای که داره می یاد کلاسامون لق و تقه.ولی اکثر استادامون مثالهای مهم و برنامه هایی که تو امتحان صد در صد میخوان بدن رو گذاشتن برای این هفته و این یعنی اینکه این هفته رو هم باید بریم دانشگاه
.ما که مشکلی نداریم میریم خوب!!!
.
خوب از پنج شنبه ای که ننوشتم می نویسم تا امروز.
من عشق زبان رو دارم ولی این استاد زبانمون رو نمی دونم چرا از اخلاقش اصلا خوشم نمی یاد یعنی جدیدا اینطوری شدم
.هر کاری می کنم که خودمو قانع کنم خیلی خوبه ولی بازم نمی شه.به خود شیرین های کلاس خیلی توجه می کنه و به کسایی که واقعا ارزش ندارن بهای بیخودی می ده.از اخلاقش چندشم می شه
.به خاطر کاراش نمی خوام جواب سوالاشو بدم
یعنی ارزش اینو نمی بینم که بخوام سوالایی رو که می پرسه رو جواب بدم.حالم بد می شه ازش.![]()
شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.سر کلاس سی استاد همچنان گیره.یه چیزی هم فهمیدم اینه که استاد یه چیزی رو که خودش متوجه نمی شه رو صد بار بیشتر بهمون توضیح می ده و کسی هم حق سوال پرسیدن رو نداره
.خلاصه وقتی میگه برنامه بنویسید ایکی ثانیه بعدش خودش پا می شه می نویسه و اصلا اجازه ی رشد و ترقی رو به بچه ها نمی ده
.یه سری یه پسره دو تا برنامه پشت سر هم رو نوشت و برد بهش نشون داد استاد برگشت بهش گفت شما افتادید یه دفعه؟
!؟ پسره گفت نه!
! گفت پس حتما جزوه ی منو از بچه ها گرفتید
(منظورش بچه های ترم های پیش بود) این یعنی چی خوب؟
آدم خیلی ... باشه ببره بهش نشون بده من که خیلی وقته برنامه ها رو فقط برای خودم می نویسم و اصلا هم نشونش نمی دم خیلی خوشم می یاد ازشششششششش ببرم نشونش هم بدم!!
.تربیت بدنی هم امتحان گرفت ای خدا تو ورزش هم تبعیض
!!!!!!!!!! نمی دونم چرا همچین می کنن.من طاقت این کاراشونو ندارممممممممم حالمو بد می کنه
وقتی می بینم.امتحان دو گرفت 9 دور دوره زمین والیبال تو عرض 2 دقیقه.خیلی گند زدم نمی دونستم که از همون اولش باید تند بدویی(من دو رو خیلی دوست دارم و از همه هم بهتر می دوم تو مدرسه که همیشه اول بودم ولی اینجا شدید گند کاشته بودم
) قرار گذاشتیم که هفته ی بعد دوباره امتحان بدیم.
یک شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد خیلی ریلکس بود.استاده خیلی ماهی داریم.هم قشنگ درس می ده هم به آدم بها می ده و بیخودی زیر بغل آدم هندونه نمی زاره.![]()
دوشنبه هم سر کلاس استاد سرما خورده بود.چیز خاصی هم نگفت.درس و درس و حرف بود همین و بس![]()
سه شنبه سر ریاضی استاد تا ساعت 12 نگهمون داشت به تلافی هفته ی پیش
.خلاصه اینقدر درس داد که دیگه من شخصا همه رو به صورت اعداد می دیدم مخصوصا 0 و 1.
خلاصه خیلی عذاب آور بود از 8 تا 12 نشستیم کلی هم تمرین حل کردیم
.من هم دو تا منفی گرفتم
( سوال می پرسید و دونه دونه باید جواب می دادیم من سر یه جاش کوچول اشتباه کرده بودم و باعث شده بود که منفی رو مثبت بگم.دو تا اشتباهم هم یکی بود.سر اون سواله به همه منفی داد ولی سر اون یکی سوال به من و یه پسره منفی داد بعدش دستور داد سرمون رو با گیوتین بزنن
!! بابا یکی نیست بگه آرزو داریم مثلا
.ولی اصلا ناراحت نشدم چون باعث شد دقیقا اشتابهم تو ذهنم باشه و من دیگه اونو تکرار نکنم
).بعد کلاس اول خواستیم تا ساعت 2 بمونیم دانشگاه ولی دیدیم نمی ارزه.جلدی با سمانه برگشتیم خونه و بدو ناهار خوردیم و نمازمونو خوندیم و دوباره برگشتیم سر کلاس.استاد فیزیک هم مریض بود به خاطر همین برگه هامونو تصحیح نکرده بود
.نصف بیشتر کلاس نیومده بودن سر کلاس.جالبش اینجا بود که همشون تو سالن بودن ولی نمی یومدن سر کلاس منم به زور سمانه و مهدیه رو نگه داشتم چون اونا هم نمی یومدن.خلاصه استاد کلی حالشونو گرفت
(استادمون نمره ها رو بلند بلند می خونه و کلی هم آدم رو ضایع می کنه).بعد فیزیک هم رفتیم نماز خونه و تا ساعت 5:30 اونجا بودیم.وقتی رفتیم سایت تازه نشسته بودیم که یهویی برق ها رفت
.استاد هم تندی میگفت خواهشا از جاهاتون حرکت نکنید
.فک کنید همه جا تاریک و اصلا روزنه ی نوری تو کلاس نمیومد.خلاصه خفن تاریک شده بود.
بعد دونه دونه موبایل ها رو درآوردیم و برای من که نور داشت رو روشن کردیم.خلاصه ما که از خدا خواسته بودیم زودی به استاد گفتیم دیگه برق نمی یاد ما بریم![]()
؟ بعد استاد گفت برید.تند تند از سالن در اومدیم بیرون و حیاط رو به صورت دو رفتیم
(می ترسیدیم برق بیاد و ما بریم سر کلاس
!! ) رفتیم تو خیابون دیدیم اصلا برقی نیست خلاصه اومدیم خونه.
چهارشنبه هم رفتیم دانشگاه تا کارای تحقیقاتیمونو انجام بدیم.خوب بود
پنج شنبه هم سر کلاس نشسته بودیم که یهو دیدم یه پسره مدام داره با این و اون حرف می زنه بعد برگشت به سمانه نمی دونم چی گفت(بر خلاف همیشه من سمت راست سمانه نشسته بودم) بعد سمانه برگشت به من گفت پسره نمی دونم چی داده به ما
!! بعد گفت گذاشت رو صندلی کناری.منم گفتم ول کن بابا.بعد دیدم سحر برگشت طرف من گفت سمیرا شما فندق نمی خورید
؟ گفتم نه
!!( نگو پسره گفته بود به سحر که اینا ترسیدن که چی هست و بر نمی دارن
!! ) خلاصه داشته باشید استاد خنگ هم تو کلاس بود ولی به قول خودش تو بحر درس بود و اصلا متوجه نمی شد.بعد کلی اصرار سحر یه طوری بهش حالی کردم که باباجون نه من و نه سمانه فندق نمی خوریم.خلاصه سر کلاس یه ضایع بازی هایی در می یوردن که نگو.اون روز قرار بود سه تا شهید گمنام ببرن دانشگاه آزاد به خاطر همین کلاسای اونجا تعطیل بود.دانشگاه ما هم به حالت نیمه تعطیل بود.حرف از شهیدا بود و استادمون داشت چرت و پرت هایی در مورد اونا می گفت
(می گفت بی معنیه برام و از این حرفا.می گفت اون موقع به ما می گفتن چرا شهید نشدید و ...) بعد یه پسره که حالم بد می شه ازش و با سحر خیلی جوره و همیشه کناره سحر می شینه گفت استاد ما مفقودالاثریم و از این حرفا( این پسره فندق بین همه پخش می کرد).دسته ی صندلیو رو بلند کرد و فندقی رو که سحر بهش داده بود براش بشکنه رو گذاشت زیر دسته ی صندلی و می خواست اون طوری فندق رو بشکونه.بی هوا یهو دسته ی صندلی اومد رو دستش و دستش موند زیر دسته ی صندلی
( داشته باشید داشت فندق رو جاسازی می کرد که نیوفته و خیلی هم ناجور دسته ی صندلی به دستش خورد) یهو همه مثل بمب ترکیدن![]()
.اینقدر خندیدیم که نگو
(حقش بود کاسه ی داغ تر از آشه تو همه جا.فندق که می ده دیگه این نباید که بشکونه حقشه من که دلم کلی خنک شد.از ناراحتی دیگران اصلا خوشحال نمی شم ولی این پسره حقش بود).بعد اون پسره حالش بد شد رفت بیرون مدام بهش تیکه می نداختن می گفتن یکی از ترکشای مفقود الاثری بهت برخورد کرد.بعد اون هر کی پا می شد وسط کلاس فندق می شکوند و استاد باهوش ما متوجه این حرکتا نمی شد.غرق شده بود تو زبان!!! .پسره پا می شد ازش فندق می ریخت بیرون به قول بچه ها فک کنم ۵ کیلویی تو جیبش بود![]()
شنبه هم سر کلاس سی کلی خندیدیم
.پیش یه اکیپ پسرونه نشسته بودیم تو سایت که بمب خنده بودن.استاد می گفت برنامه بنویسید اینا کیبورد رو برمی داشتن تند تند می کوبیدن و بعد دو دقیقه می گفتن که ما نوشتیم
!!! چون تعدادشون زیاد بود( سایت آ پر بود و ما مجبور شدیم به سایت ب بریم که خیلی کوچیکه و تعداد ما رو پاسخگو نیست.) استاد نمی تونست بره برنامه رو ببینه می گفت بیارید من ببینم
!! اونا هم می گفتن استاد شما پی سی رو با لپ تاپ اشتباه گرفتید و یهو کل کلاس می خندیدن
.یه چیزایی می گفتن که ما چون کنارشون نشسته بودیم می شنیدیم و زیر زیرکی می خندیدیم
.خیلی خلاصه بعد مدت ها کلاس سی بهم چسبید.سر تربیت بدنی هم دراز نشست بود که من تو یه دقیقه چهل تا رفتم(وقت زیاد آوردم ولی گفت بسه).یه دوی سرعت هم گرفت که دوباره از همه سریعتر دویدم.دوی هفته ی پیش رو هم که می خواستیم بریم.من به خیال اینکه نفس دارم گفت باشه می دوییم.تا دور 5 تقریبا 1دور از بقیه جلو بودم ولی بعدش دیگه نفسم کم اومد اصلا می خواستم انصراف بدم ولی با این حال به خودم امیدواری می دادم خلاصه به زور تا دور 8 رفتم.دور 9 رو دیگه راه می رفتم.2 دقیقه شد دقیق.از هفته ی پیش که خیلی بهتر شد.از این هفته هم تعطیلللللللللل
یک شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.بعد از ظهر ساناز ما رو به تئاترشون دعوت کرده بود
.خیلی خوب بود.سه نفره رفتیم.کلی هم اونجا بچه ابتدایی ها اومده بودن.ما هم ردیف یه دونه مونده به آخر نشسته بودیم.خیلی برام جالب بود حرف زدنای بچه ها.صندلی های جلوی من پیش دبستانی ها نشسته بودن رو هر صندلی هم دو نفر.یکیشون دعوا می کرد با اون یکی این مدلی: چرا منو فحش می دی
شلوغ می کنی
؟!؟ الان به خانومتون می گم
!! خانومشون اینا.خانومشون اینا
!!! این داره شلوغ می کنه.بعدش شروع می کرد به گریه
می گفت تو منو می خوای فحش بدی منم فردا مامانمو می یارم پیش خانومتون اینا
!! اینا رو که می شنیدم از خنده می مردم فقط
با لحن بچگیشون می گفت خیلی به آدم می چسبید.(حرفاشون خیلی برام جالب بود و ناخود آگاه منو یاد بچگی خودم انداخت.هیییی یادش بخیر چه دورانی بود.ای کاش من جای اونا بودم.ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.ای کاش....).ساعت 5 تموم شد یعنی ما ته تموم شدنش دیگه نموندیم چون هوا واقعا تاریک شده بود و تا خونمون کلی راه بود.
دوشنبه هم ای بد نبود.کارگاه شبکه رو بیشتر ترجیح می دم.در مورد سرور استاد یه چیزایی بهمون گفت.کلی جذاب بود برام.![]()
سه شنبه هم ریاضی خیلی خوب بود.استادشو می دوستیم.خوشم می یاد ازش
.این دفعه دیگه نگهمون نداشت ولی هفته ی بعد از تلافیش در می یاد.فیزیک هم سمانه خانوم تشریف نیوردن سر کلاس.سر کلاس استاد به اونایی که نیومده بودن یه دونه منفی داد
بعد برگه هامونو داد.از 6 شدم 5.25 اونم فقط به خاطر تئوری های مذخرفی که خودش گفته بود نمی دم ولی زیره قولش زده بوددددد خیلی عصبانی شدم
.فکرشو کن همه ی مسائل رو درست بنویسی بعد به خاطر یه چیز خیلی چرت نمرت کامل نشه![]()
.استاد مدام حواسش بود بهم گفت سر امتحان درستش می کنم!!! (یکی نیست بگه از بین این همه آدم منو از کجا می خواد یادت بیاد
!!) خیلی حرصم گرفته بود مدام هم استاد منو نگاه می کرد.بعدش دید که اینطوریاست گفت 75 صدم به همه اضافه می کنم اونایی که شدن 5.25 بشن 6!! منم اصلا انگار نه انگار.بعدش یهو گفت نه نیم نمره اضافه می کنم تا 5.25 ها بشن 5.75.منم یه نگاه بهش کردم که ممنون از این همه دست و دلبازیتون
!! بعدش دید نه بابا فایده ای نداره(خداییش خیلی بهم برخورده بود.بعدشم من نمره ی مفت از کسی نمی خوام من فقط می خوام برای نمره ای که می گیرم زحمت کشیده باشم فقط همین
.یادمه کلاس سوم ابتدایی که بودم معلممون سر املا از من یه غلط 25 صدمی گرفته بود و از اونجایی که همیشه نمره هام 20 بودن و این می شد 19.75 به خاطر همین نمرمو که داد نوشت 19.75 بعد زیرش نوشت با ارفاق 20
.خیلی کفریم کرده بود.
رفتم بهش گفتم من نمره ی خودمو می خوام!! معلممون فکر کرده بود من از این صدقه سریش خوشم اومده کلی نصیحتم کرد که بابا جون من به همه اینطوری دادم!!! منم گفتم من با همه فرق دارم بهتره درستش کنید لطفا!!! خیلی جا خورده بود.بعد یه نگاه نمرمو درست کرد و به همون 19.75 تغییر داد و جالب اینجاست که گفتم باید تو دفتر نمره هم درست کنی و اونم کلی نصیحت که بچه جون کثیف می شه و فلان.گفتم نمی شه که نمی شه به زور اونم درست کرد خلاصه خیلی بهم بر می خوره اگه کسی بخواد اینطوری نمره خیرات کنه.) گفت که اونایی که 4.5 به بالا شدن اگه تو امتحان از 14 نمره 12 یا 11 بگیرن من 20 رو می دم.بعد من اصلا چیزی نگفتم.بعد زودی بحثو عوض کرد و مسائل رو پیش کشید بعد رو به من گفت بیاید حل کنید!! منم رفتم .کلاس فیزیک که تموم شد سمانه اومد.یه اتفاقایی تو دانشگاه افتاد که اصلا جای بحث نداره.ولی تونستم اطرافیانمو کامل بشناسم.خیلی خیلی خوب.
امروز هم رفته بودیم دنبال پروژمون.سرم به شدت درد می کنه و همینطوری ادامه داره.دوباره تنهای تنهام.
ای خدا شکرت به خاطر دوستام.تو یه وبلاگی می خوندم نوشته بود" که دوستای من دوست نیستن فقط آشنا هستن همین این منم که عنوان دوست رو براشون دارم.وقتی من دارم از مشکلاتم حرف می زنم اونا تو فکر کارای خودشون هستن در واقع فقط جسمشون پیش ماست ولی فکرشون نه!! من باید براشون دوست باشم.من باید درد و دلاشونو گوش کنم.من باید کمکشون کنم تو همه چیز.اونا وقتی مشکلی داشته باشن می یان سمت من ولی من نباید این کارو در حق اونا کنم چون دوست اونا هستم.اونا فقط اسم دوست رو یدک می کشن ولی عملا کاری نمی کنن".این حرفا رو وقتی خوندم دیدم دقیقا حرفای منه.دیدم دوستای منم دقیقا همین طوری هستن ای خدا یعنی من اینا رو دوست نخونم بگم آشنا؟!؟! خدایا بازم شکرت به خاطر این دوستای آشنا
دوست دارم خدای عزیزم.راستی خداجونم مشکل همه رو باز کن مخصوصا دوستای آشنامو.خیلی کمکشون کن.می دونم کمکشون می کنی ولی باز من گفتم که یادآوری بشه.خداجوونم دوست دارممممممممممممممممممممممممممممم
تا بعد
Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: