تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

من به خط و خبری از تو قناعت کردم.....

نیدونم چی چیه

سلام

خوبید؟این دفعه دیگه به قولم عمل کردم و سعی کردم تند تند بنویسم.امروز هم با توجه به اینکه اصلا چیز خاصی برا اتفاق نیوفتاده ولی با این حال می نویسم.

این هفته بنا به دلایل خیلی خاص دانشجویی کلاسا تشکیل نشد.شنبه رضوانه زنگ زد گفت که یک شنبه جشنواره آدم برفیه.حتما باید باشی و از این حرفا.خلاصه یکشنبه شد من و سمانه رفتیم به سوی پایگاه بسیج دانشجویی( نمی دونم چرا زیاد تو کتم نمی ره بسیج نه اینکه دوست نداشته باشم ولی چون خیلی از آدمای بسیجی رو دیدم و همشون به طوری آدمای خاصی بودن یعنی به نظر من کسی باید بسیج باشه که مخلص باشه.دو چهره نباشه.اخلاقش خوب باشه خلاصه تک باشه به خاطر همین چون مطمئن هستم یکی از این موارد یا حتی خیلیاشو ندارم به خاطر همین زیاد دوست ندارم به بسیج و این حرفا بچسبم.خیلی از آدمای اطرافم رو که دیدم از بسیجی بودن اون مدلی سرد شدم.خلاصه زورکی تو این طور جلسه ها و جشنواره ها شرکت می کنم) رفتیم.اونجا بچه های دانشگاه خودمون رو یه چندتایی دیدم و سلام و علیک کردیم و خلاصه رفتیم اون منطقه که قرار بود آدم برفی درست کنیم.یه ده دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به پیست اسکی( البته اسمش پیست اسکیه ها!!! .خیلی جای باهالیه.زمستونا همه تیوپ سواری می کتن اونجا به خاطر همین اسمش پیست اسکیه!!! ).رفتیم بالای تپه تا بریم اونورش درست کنیم.رفتیم مسئولش گفت 45 دقیقه وقت دارید خلاصه به زور من و فرزانه و سمانه درست کردیم.جورج بوش رو داشتیم درست می کردیم.مسئول بیسج همچین اومده بود با گوشیش فیلم می گرفت و ازمون سوال می پرسید که هر کی نمی دونست فکر می کرد داره برای شبکه ی جهانی فیلم می گیره.( یکی از سوالاش این بود:چون ما عقب بودیم از بقیه اونم به خاطر قد بلند آدم برفیمون بود که هم قد من بود اومده بود می گفت:فکر نمی کنید از بقیه عقب باشید؟!؟! ما هم می گفتیم نه!!! بعد گفت:هدفتون چیه از این آدم برفی؟!؟ بعدش یه چرت و پرتایی گفتیم بعد پرسید فکر می کنید برنده بشید؟!؟!؟ از این چرت و پرتا.ما هم مرده بودیم از خنده).وسطای درست کردن آدم برفی بودیم که یهو دیدیم دارن برنده رو مشخص می کنن حالا بیا هی بگو بابا جون ما که هنوز درست نکردیم!!! خلاصه خیلی مسخره بازی در آوردن گفتن نه ما که گفتیم شما از همه عقب هستید( آدم برفیای دیگه خیلی زشت بودن خداییش نمی خوام تعریف کنما ولی خدا وکیلی فرزانه همچین باهال پاهاشو بدنشو در آورده بود که همه تو کفشون مونده بودن ولی بیا دیگه فقط به خاطر اینکه دیر تموم کردیم ما رو برنده نکردن).خلاصه از اونجا رفتیم دانشگاه ببینیم نمره هامونو زدن یا نه.وای خدا نمی دونم چرا لیست نمرات رو می برن اون بالا بالاها می چسبونن دقیقا رو به آفتاب جوری که آدم چشاش کور می شه تا بخونه.اگه می خوان بزنن همه ببینن به نظر من و خیلیای دیگه بهتره بزنن رو بورد تا لااقل آدم بتونه نمره هاشو درست حسابی بخونه.دیدیم نمی شه خوند رفتیم از مسئول رشتمون پرسیدیم که چند شدیم مسخره ،می گفت نه نمی شه ما برای خودمون که نزدیم بهتره برید نگاه کنید تو آفتاب نمره هاتونو!!!!!!!! .ما هم دیدیم اینطوریه رفتیم به دودانگه( مسئول کامپیوتر) گفتیم نمره هامونو بگه.دودانگه تا منو دید گفت تو که نمره هات همش بیسته!؟؟!؟!؟ حالا منو می گی دو تا شاخ در آوردم گفتم بهتره نگاه کنید(مطئن بودم استاد C بهم بیست نمی ده با اینکه درست نوشته بودم ولی صد در صد مطمئن بودم بیستمو نمی ده).خلاصه نمره هامو گفت.وای خدا اسمبلی من بیست می شدم یعنی حتی یه ایراد کوچولو هم نداشتم چه برسه به غلط یه نمره ای.داده بود بهم 19.به فرزانه که میان ترم هم کم شده بود داده بود 20( جالب اینجاست من خودم به فرزانه یاد دادم حالا اینجا اون چطور از من زیاد شده الله اعلم!! ).خیلی کفری شده بودم.دلم نمی خواد اینقدر تبعیضاشون تو چشم بخوره.یعنی چی خوب اینااااااااااااااا.خواستم اعتراض بدم ولی از اونجایی که من کوه شانسم ترسیدم از اینی که هست کمتر کنه( میبینی بدبختی رو آدم نمی تونه به حق خودشم اعتراض کنه اونم به خاطر خیلی از مسائل پیش پا افتاده).بعد اسمبلی رسید به C اینو دیگه می گفتم اگه بهم کم بده 19 می ده یهویی برگشت گفت 17.25 خیلی کفری شدم خفن( برای این باز دلیل داشتم می دونستم استادش با من لجه خیلی زیاد به خاطر همین تا زهرشو خالی نکنه نمی شه ولی نمی دونستم تا این حده لجاجتش با من).اعصابم بهم ریخت.ولی باز هم بی خیال شدم دلم نمی خواد به خاطر این چیزای پیش پا افتاده و خیلی مسخره اعصاب خودمو خورد کنم.خلاصه به زور فراموش کردم.رفتیم کتابخونه معدلمو حساب کردم.(سه تا از درسام هنوز نمره هاشون نیومده از خودم نمره ی شانسی گذاشتم).دیدم شد 18.92 دلم نمی خواست اینقدرا هم کم بشه.باز باید امیدوار بشم به این نمره های نیومدم تا شاید از سوی خدا فرجی بشه تا معدلم به 19 برسه.

خدایا خواهشا این ترم خیلی کمکم کن.مثل همیشه بهت شدیدا احتیاج دارم.خدایای مهربونم کمکم کنننننننننن.دوست دارم ای خداوند یکتا

پی نوشت:امروز رفته بودم زنجان ولی از اونجا که اصلا خوش نگذشت به خاطر همین هیچ چیز باهالی نداشتم که تعریف کنم.حالم هم اصلا خوب نیست.از بس جاده ها خراب بود ما هم با مینی بوس رفته بودیم اینقدر این تکون داد که دل و رودم داشت در میومد.سرما هم خورده بودم دیگه اصلا نمی تونستم تو ماشین بشینم

بعدش اینکه زهرا جونم از اونجا خواستم بهت بزنگم ولی از اونجایی که تو پادگان بودیم منم از کلاس داشتم در می رفتم مچمو گرفتن.مرده برگشت گفت بیا با موبایلم زنگ بزن منم نخواستم رفتم دوباره سر کلاس.به خاطر همین نشد بزنگم.شرمنده دیگه

دیگه اینکه هیچی دیگه.خداحافظ تا بعد

فعلا

دیرید.....دیرید.....دیرید....بالاخره ما اومدیممممممممممممممم

سلام

خوبیننننننننننننننننن؟

وایییییی دلم برا نوشتن تنگ شده بود.دلم برای سر زدن به شماها تنگیده بود.خلاصه سمیرا خانوم اینجا دلتنگ بود.

بالاخره امتحانام تموم شدن.دیروز هم انتخاب واحد رو کردیم رفت.اگه تا 30 تعطیل نمی کردن ما امتحانامون جلوتر تموم می شد و من می تونستم خیلی زودتر از اینا بیام.بعدشم اینکه وای خدا بالاخره خاله شدم.هوراااااااااااااااااا.جیغ دست سوت هوراااااااااااااااااااااااا.

اون روزایی که ابهر شدید سرد بود این ثنای هوشمل ما دنیا اومد.20 دی.خلاصه ماجراها اتفاق افتاده که شاید به خیلی هاشون کوتاه و مختصر اشاره کنم و شایدم اصلا نگم!!!به هر حال اصلا یادم نمی یاد بعد اون روزایی که نوشتم دقیقا چه اتفاقی افتاد.بگذریم.می تعریفیم از یه جاهایی دیگه.

روز 20 ما امتحان C داشتیم.یه هفته مهلت داده بودن.خداییش درسشم آسونه خفن.ولی این استادش از اونا بود.خلاصه فکرشو کنید یه هفته آدم یه درسی رو بخونه بعدش تو اخبار اعلام کنن که دانشگاه تعطیله.خداییش تو عمرم هم فکر نمی کردم به خاطر برف و بوران دانشگاه هم تعطیل شه.عجب حالی می ده ها!!!.روز سه شنبه شب نشسته بودیم پای اخبار تا مطمئن بشیم.روز چهارشنبه هم کلی راحت از فکر امتحان.که یه بارکی رضوانه زنگ زد گفت مسئول آموزش تو دانشگاه می گه اینجا تعطیل نیست و برنامه های امتحانا بهم می ریزه و از این حرفا.خلاصه دونه دونه به ساناز و مهدیه و ... زنگ زدم و گفتم با هم یهویی زنگ بزنیم و اعتراض کنیم.این یکی دیگه خیلی باهال بود مثل بمب گوگلی یهو با هم منفجر شدیم رو سرشون و تعطیلمون کردنننننننننننننننننننن.هوراااااااااااااااااااا.خیلی خوشحال شدم.امتحانشم گفتن که روز 5 بهمنه.پنج شنبه هم این ثنای کوچولوی ما دنیا اومد.سه روز بیمارستان بودن.ای خداااا فکرشو نمی کردم که اینقدا دوسش داشته باشم.خیلی نازههههههه.روز جمعه هم دوباره نشستم شبکه خوندم.این یکی رو خیلی خوب خوندم.یه خودکار تموم کردم از بس که سوالارو تو برگه نوشتم جواب دادم.اینم از شانس ما جمعه شبش اعلام کردن که تا 30 دی تمام امتحانا لغو شد.این دیگه عندش بود.کلی ذوق مرگ شدم.البته می دونستم برای خودم بعدا که پشت سر هم امتحان می خوام بدم سخت می شه ولی بازم می ارزید.وقت بیشتری پیدا کردم تا هم ثنا رو ببینم،هم اون یکی درسامو مرور کنم.تا 30 دی یعنی عند راحتی.یعنی اینکه درسو فعلا کنار بزار.یعنی اینکه دیگه دی ماه بوی امتحان رو نمی ده.یعنی اینکه دیگه شبا با استرس نمی خوابی تا صبحش پاشی بری امتحان.خلاصه یعنی حال.

این ثنای ما یه روز رفت خونشون بعدش به علت زردی که داشت راهی بیمارستان شد.الهی تو بیمارستان که لختش کرده بودن اینقده شیرین شده بود که حد نداشت.حیف که دوربین همرام نبود وگرنه عکس می نداختم( آبجی انداخته ولی چون گوشیش خوب نبود زیاد کیفیت عالی نداره).خلاصه شبا من می رفتم ملاقاتش.ننه هم این مدت اومده بود خونمون تا من تنها نباشم.چون مامان مدام پیش آبجی بود به خاطر همین ننه ی گلممممممممممم اومده بود خونمون.(قربونش برم.خیلی ماهههه).ثنا سه روز موند بیمارستان بعدش آوردنش خونه.خونه اسم گذاشتیم براش بعد دوباره فرداش دیدن زردیش دوباره اود کرده به خاطر همین دوباره طفلی رو بردن خوابوندن.من از بس رفته بودم بیمارستان نگهبانه دیگه آشنام شده بود.همین که می رفتم کلی تحویل می گرفت بعدم اجازه می داد برم تو(ساعت ملاقات نبود ولی دیگه از بس رفته بودم که منو ننه رو می ذاشت).خلاصه یه 4 روزی رو زبان خوندم.طول ترم اصلا روشو هم نگاه نکرده بودم به خاطر همین شدید می ترسیدم ازش. به زور تمومش کردم.اون یکی درسا رو هم اصلا فرصت پیش نیومد تا بخونم.ثنا که از بیمارستان اومد دقیقا 1بهمن اومد خونه ی ما.وای از بس مامان رو ندیده بودم دلم خیلی براش تنگ شده بود.خستگی از سر و صورتش می بارید.عسلی خاله اینقدر لاغر شده بود که حد نداشت.قرار بود بمونن تا هر وقت که خواستن.من 2 بهمن امتحان فیزیک داشتم.کلی خوندم و فرداش که 2 بهمن باشه ساعت 11 رفتم امتحان.سوالا خیلی راحت بودن.همه رو درست نوشتم زودی هم دادم اومدم بیرون.4 بهمن هم امتحان ریاضی داشتم.اینو باید 20 میشدم ولی مطمئن هستم در حد 20 ننوشتم.روز امتحان ریاضی اینقدر که غرق سوالا شده بودم اصلا حواسم به اطرافم نبود یهو که دیدم سمانه برگشو داد و به من گفت سمیرا پا نمی شی؟!؟ من سرمو که بلند کردم دیدم تو سالن هیچکس نیست.خیلی جا خوردم.فکرشو نمی کردم که اینقدر غرق سوالا بشم.سمانه که داد مراقبه که مسئول رشتمون بود اومد گفت خانومی پا نمی شی؟گفتم چرا بلند می شم.با اینکه یه دور هم نکردم ولی برگمو دادم.خیلی اعصابم خورد شده بود.ولی چاره ای نبود.خود کرده رو تدبیر نیست.خودم اون مدلی نوشته بودم.داشتیم می یومدیم  چهار پنج تا پسر واستاده بودن تو کوچه تا ما رد شدیم،یکیشون گفت این دختره همچین سرش رو برگش بود که اصلا حواسش نبود آخرین نفره!!!! ساناز و سمانه زده بودن زیر خنده.رو به سمانه اینا گفتم می خواستید  شما رو نگاه می کردم؟ برگمو بی خیال می شدم.خوب بود؟خلاصه اینم این مدلیا شد.با اعصاب داغون اومدم خونه دیدم فریبا جونم اینجاست.کلی خوشحال شدم.بعدشم برای ساعت 3 رفتن(نامرد گردش رو به من ترجیح داد). ساعت 3:30 بود که عاطفه اومد.کلی باهم حرفیدیم.بعدش شبم نمی ذاشت بخوابم.کلی اذیت می کرد.حالیش نبود که فردا امتحان دارم.به زور ساعت12 یا 1 بود که خوابیدم.فرداشم که جمعه باشه پاشدیم رفتیم امتحان.(سمانه به خیال اینکه جمعه است و هیچ امتحانی برگزار نمی شه جدی نخونده بود ولی وقتی دید موضوع امتحان جدیه اشکش در اومده بود!!).بعد امتحان C شبکه بود.اون چیزایی که به زور وارد مغزم کرده بودم همشون پریدن.خیلی راحت.از شانس گند من هم کلی مهمون اومد خونمون.نمی دونستم درس بخونم یا حرص بخورم.پاشدم رفتم انباری نشستم خوندم(تو اتاقم بچه ها چپیده بودن،نمی رفتن بیرون.اون یکی اتاق ها هم یکی بدتر از دیگری،به همین دلیل ترجیح دادم تو انباری بخونم بدون هیچ مزاحمتی!!).داخل انباری هم که اینقدر سرد بود که داشتم می لرزیدم ولی باز از هیچی بهتر بود.نشستم خوندم و  بعد 2 یا 3 ساعت بعد اومدم.کلی کیف کردم که تونستم بخونم.فرداش سر امتحان سوالارو وقتی دیدم چشام داشت از جا در میومد.از بس این سوالاش سخت بودن.اینم از شانس خوش ما.یکی از سوالاش این بود: پروژه هایی که تاکنون ارائه داده اید را نام برده و مختصرا توضیح دهید!!!!.من یکی از هزارتا بیشتر یادم نمی یومد.یکیشو نوشتم بعد دیدم این استادا به نامه نوشتنای زیر برگه خیلی بها می دن.شروع کردم به نوشتن نامه به جای جواب.با این مضمون که استاد گرامی من هیچ کدام از اینها یادم نمی آید،به خاطر همین نمی توانم هیچ کدام را توضیح دهم.و... .مراقب (همون مسئول رشتمون) موقع امتحانا که همش حواسش به من بود،اولای امتحان دید که ناراحتم.آخرش که این نامه ی گهربارو نوشتم کلی خندم گرفته بود.وقتی دید دارم می خندم گفت تونستی بنویسی؟!؟!؟ گفتم بله نوشتم.(طفلی خبر نداشت که منظور من از نوشتن،نامه ی حوشملم بود نه جوابای سوالا!!!).پسرای کلاس که با حرص همون اوایل ساعت پاشدن دادن.من دیدم مغز کوچیکم دیگه یاری نمی کنه پاشدم دادم.بعد امتحان شبکه دیگه تا سه شنبه امتحانی نداشتم.

شب دوشنبه زنگ زدم به فریبا تا شب تولدشو تبریک بگم.ولی نبودن.بعدش عمه اش یه اس ام اس زد که تولد دخترخالت و دختر خاله ی دختر خالت مبارک.فکر کرده بود من و فریبا تو یه روز به دنیا اومدیم.فرداش صبح خیلی زود زنگ زدم به فریبا و تولدشو تبریک گفتم.و ازشم معذرت خواهی کردم بابت اینکه نمی تونم فعلا برم ببینمش.با اینکه دیر شده ولی فریبا جونم تولدت مبارک دوباره.روز سه شنبه هم امتحان زبان داشتم.یه دور که قبلا در اومده بودم یه دورم در اومدم.با خیال راحت رفتم سر امتحان.سوالاشم دیگه عند راحتی بود.بارمش 0.333 بود.قبلا گفته بود سر امتحان به هیچ وجه از من در مورد بارم چیزی نپرسید.7 صفحه کل سوالا بود.زودی نوشتم و اومدم بیرون.بعد زبان روز 12 امتحان اسمبلی داشتم.

از اونجایی که 12 تولد اینجانب یعنی سمیرا خانوم بود،از دو روز قبلش دوستای گلم پیام های تبریکشونو می گفتن و این منو بیشتر خجالت زده می کرد.ایشاالله بتونم جبران کنم.خلاصه روز 12 سمیرا خانوم رسما 19 ساله شد.هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.پنج شنبه ظهر خاله جون اینا اومده بودن خونمون.روز جمعه قبل اینکه من برم امتحان اونا هم رفتن.قبل تولدم اصلا دوست نداشتم که 19 ساله بشم.نمی دونم چرا نسبت بهش احساس غریبی داشتم.ولی وقتی واردش شدم اصلا باهاش غریب نبودم.شاید خیلی هم احساس دوست داشتن نسبت به 19 سالگی پیدا کردم.صبح روز جمعه از خواب پا نشده عزیز دلم،فریبای گلم زنگ زد.کلی انرژی داد بهم و کلی هم برام دعا کرد بابت امتحانم.خلاصه پا شدم رفتم امتحان.سمانه وساناز و مهدیه و رضوانه تبریک گفتن.به سمانه گفته بودم که کادوشو روز امتحان نمی خوام.خلاصه امتحانم که عالی بودددددددددددد.اگه نمرمو بده احتمالا20 بگیرم.بعدش اینکه همون روز نمره ی فیزیکمو دیدم شده بودم 20.وای خدا جون خستگیم از تنم در اومد با دیدن اولین نمرم.بعد امتحان اومدیم خونه تا فردا پاشیم بریم انتخاب واحد.روزی که من واقعا خسته می شم.فرداش رفتیم دانشگاه رضوانه هم اومد، کادوشو داد(رضوانه جونم همین که به یادم بودی برام کافی بود عزیزکم.)یه جعیه ی جواهرات خیلی خوشمل بود.سمانه هم یه چراغ خواب حلزونی شکل بهم داد که مثل خودش نازههههههه( سمانه جونم دست گلت درد نکنه.ممنون که به یادم بودی).خلاصه شنبه کارا تموم نشد.یک شنبه که دیروز باشه ثبت نام من تموم شد،برای سمانه هم موند برای فردا.

امروز هم با سمانه و زهرا رفته بودیم بیرون.تولد زهرا بود(البته 1 ماه پیش ولی به خاطر امتحانا به امروز انداخته بود).رفتیم یه جای خیلی دنج.زهرا خانوم اونجا کیک داد بهمون.از بس کیک خورده بودیم دیگه حالمون داشت بد می شد.بعدش اومدیم خونه ی زهراینا.اونجا هم یکم نشستیم و کادوهامونو دادیم.اونم کادوی تولد منو که یه شال خیلی خوشگل بود بهم داد(زهرایی عزیزم دستت درد نکنه).خلاصه اینکه امروزمون این مدلیا گذشت.

آخرش اینکه از این به بعد حتما حتما دو روز در میون می نویسم.بعدش اینکه ثنا رفت خونه ی اون یکی مامانیش.دیگه اینکه داداشم بالاخره رفت دانشگاه.دلم براش کلی تنگ شده.فردا هم می خواد بیاد خونه.دیگه.... دیگه..... آهان زهرا جونم(دختردایی گلمممممممممممممممممممممممم) مرسی از اینکه پیام گذاشته بودی برای تولدم.فکر نمی کردم یادت باشه ولی بود.ایشاالله که تو هم امتحاناتو خوب داده باشی.راستی زهرا جونم من خره رو نزدم باور کن.خره خودش رام بود طفلی من کاریش نداشتم!!!! .دیگههههههههههههههه........دوستای گلم که تو این مدت سر زدن و ما نبودیم( آقا سامان امتحان داشت،احتمالا به خاطر همین نمی نوشت دیگه از این به بعد یه پست ماله منه یه پست مال ایشون.اینطور نیست آقا سامان؟!؟!؟!).حتما حتما سر می زنیم  بهتون.بابت این پست هم باید ببخشید دیگه(فکر کنم شما هم به پستای طولانی و خسته کننده ی من عادت کرده باشید از این به بعد سعی می کنم تند تند بنویسم که حرفام اینقدر نشه.حالا اینا مختصر بود اگه نبود چی می شدددددددد؟!؟!؟!؟!؟).

خدای عزیزم،مرسی از اینکه کمکم کردی.مرسی از اینکه مثل همیشه به درد ودلای بنده ی کوچیکت گوش کردی.مرسی از اینکه دخمل نازی به آبجی اینا دادی.خلاصه به خاطر همه چی ازت ممنون ای بهترین بهترینان.

فعلا

ثنای خوشگلم

تو بیمارستانه.۵ روز تولدش

Coded by taktemp & designed by: Natty WP