تعطیلات عید
سلام![]()
خوبیدددددددددددددددددددددددددددددد؟![]()
خدایا چه وقته که ننوشتم.از تعطیلات عید اصلا چیزی ننوشتم
.از سیزده بدر بر خلاف پارسال هیچی ننوشتم
.
کلی خاطراتم رو دستم باد کردنااااااا
ا.فکر کنم باید برم تو جشنواره ی بین المللی باد کردن بادبادکا بادش کنم
.به هر حال از همه ی دوستای عزیزممممممم معذرت می خوام که نتونستم بیام عید رو بهشون تبریک بگم
.خیلی دلم می خواست بیام به تک تکتون سر بزنم.ولی خداییش وقت نت اومدن رو اصلا نداشتم
.اون پستی رو که برای آقا سامان اومدم نوشتم یه بارکی شد
.اگه نوشته هامو بخونید می بینید که جمله هام چطوریه
.(آقا سامان واقعا باید ببخشی با این جمله بندی هام.ولی لازم دیدم که حتما اون پست رو برات بنویسم.هر چند بد ولی باید می نوشتم).
خوب از سیزده بدر اگه بخوام بگم که خیلی تاریخ مصرف گذشته می شه
.ولی اینو بگم که روز خوبی نبود اصلا.شاید از لحاظ ظاهر خوش و خرم بودم
و طبق معمول گل کاری های جانانه ای می کردم یا کلی حرف های مذخرف دوباره تحویل جماعت می دادم و اونا رو برای یه لحظه هم شده می خندوندم
(نه اینکه بخوام مسخره بازی در بیارم یا بخوام دلقک بازی در بیارما.این حرفا نبود.
یه خندوندن خیلی بی مزه به نظر من
).ولی خدا وکیلی اصلا روحم اونجا نبود.
یعنی این جسمم بود که هر کاری می خواست انجام می داد.تمام فکر و ذهنم پیش فریبا بود
.آخه از چند هفته پیش با هم قرار گذاشته بودیم که با هم بریم بیرون برای سیزده بدر
.حتی اگه بارون و برف بباره.ولی روز سیزده بدر نشد که نشد
.خیلی اوضاع فرق کرد
.یعنی اصلا اونطور که می خواستم پیش نرفت که نرفت![]()
.هم من سیزده بدر زهرم شد هم فریبا
.خیلی روز بدی بود.با عمه اعظم و عمه اکرم رفته بودیم یه کوه که بهش می گن شتر کوه.(اگه بشه عکسشو می زارم) خلاصه خیلی بد شد
.دلم نمی خواد بهش فکر کنم.فریبا یه اس ام اسی برام فرستاد که خیلی هضمش برام سنگین بود
.هر طوری می کردم نمی شد که فراموش کنم
.خلاصه فریبا حسابی از دستم ناراحت شده بود.فردای سیزده بدر که چهاردهم باشه و تولد سمانه بود(دوباره عزیزم تولدت رو تبریک می گم گلم
.امیدوارم که ۱۹ سالگی برات خیلی خوب باشه
.می دونم که آدرس این سایت رو نمی خوام بهت بدم و می دونم که اصلا نمی تونی اینارو بخونی ولی باز اینجا بهت تبریک می گم تا بدونی من بر خلاف تو همیشه به یادتم
).
چهارشنبه به سمانه زنگیدم و گفتم بریم بیرون با هم تا هم من کادوشو بهش بدم هم من برم یه گل برای فریبا بخرم و برم خونشون.خلاصه با سمانه رفتیم بیرون.کادوشو دادم بهش
.کلی ناراحت شد از اینکه تو تولدش نیستم
.ولی گلم کاملا شرایط منو درک کرد و فهمید که رفتن به خونه ی فریبا اینا خیلی واجب تره تا تولد اون
.خلاصه رفتیم و یه شاخه گل رز برای فریبا گرفتیم و سمانه هم کلی میوه و اینا گرفت برای تولدش.بعدش تا سر سه راه با من اومد و خودش بعدش رفت خونشون.رفتم خونه ی فریبااینا.خدا وکیلی می ترسیدم خونشون راهم نده
.به مامان گفته بودم که زنگ بزنه که من میرم خونشون و ناهار خونشون تلپم.
خلاصه رفتم دیدم اوضاع خیلی خرابه.
خداییش خوبه راهم دادن.ولی از اونی که فکر می کردم خیلی بهتر بود.فکر می کردم اصلا فریبا نخواد منو ببینه ولی اینطوریا هم نبود.
خلاصه گل و دادم و با هم یکم حرف زدیم
.در مورد سیزده بدر اصلا جرات نمی کردم حرف بزنم.مریم خاله برای ناهار صدامون کرد.ناهار رو که خوردیم فریبا صدام کرد تو اتاقش
.خدا وکیلی فاتحمو خوندم
.می دونستم تو اون اتاق چه چیزایی در انتظارمه(خداییش اتاق پر از تمساح رو اون لحظه ترجیح می دادم.
).تو اتاق یه پنج دقیقه به سکوت و حرفای چرت گذشت ولی بعد اون حرفای اصلیمون گل کرد
.خداییش اصلا دلم نمی خواد کسی از دستم ناراحت باشه.مخصوصا اینکه هیچ کاری هم نکرده باشم.
به خاطر همین خیلی خودمو آماده کرده بودم
.خیلی حرفا بین من و فریبا رد و بدل شد.کلی فریبا گریه کرد
.من ولی از اونجایی که دلم نمی خواد پیش افراد(چه نزدیک و چه دور.چه صمیمی و چه غیر صمیمی.از هر نوعی بگی.این به خاطر غرورمه.خیلی وقتا خوبه و خیلی وقتا نه.ولی در کل به من این اجازه رو می ده که از روی احساس تصمیم نگیرم.
) گریه کنم.ولی اون روز دیگه وقتی فریبا رفت بیرون دو دقیقه ای خودمو خالی کردم.
ولی فکر کنم فریبا فهمید.به هر حال فریبا خیلی دلش از دستم پر بود.نمی خواستم اینطوریا بشه ولی شد دیگه
( عزیز دلم واقعا معذرت می خوام
.).تا شبش فریبا از دستم هنوز کمی ناراحت بود.فرداش با هم خیلی خوب بودیم.
شب دومی که اونجا بودم سنگامونو با هم باز کردیم.گفتم که دیگه نمی خوام این خاطره ی خیلی بد رو یادمون بمونه.گفتم که نمی خوام دیگه حتی حرفشو بهم بزنیم
.خلاصه اینطوریا شد(الان اینجا نوشتم تا بعدنا که اومدم بخونم یادم بمونه که اطرافیانم رو نباید از خودم ناراحت کنم حتی بدون اینکه تقصیر خودم باشه.باید سعی کنم باهاشون متعادل باشم.خدایا کمکم کن.این خاطره ی خیلی بد رو نوشتم تا یادم بیفته که خدای عزیزم دوباره تو بدترین حالت ممکن منو کمک کرد.خدایا ازت ممنون)
از شنبه هم کلاسا شروع شد.وای خدا.بعد عید تصمیم گرفتم تا دوباره خودمو از خواب زمستونی که بهش دچار شدم بیدار کنم.تصمیم گرفتم که خیلی بهتر از ترم های پیش بشم.دلم نمی خواد که بخاطر نمره درس بخونم.می خوام متوجه بشم.خدایا کمکم کنننننننننننننننننن
شنبه کلاس ذخیره داشتیم.کلاس خوبی بود.بعد ذخیره هم ساختمان داده داشتیم.خیلی خوب بود.از ساختمان داده بیشتر خوشم می یاد تا ذخیره.کلی از بچه ها رو دیدم.فرزانه سحر ساناز اعظم و ... همشون عوض شده بودن.به هر حال خیلی خوشحال شدم از اینکه دوستام رو دیدم.
یک شنبه هم آمار و مبانی مهندسی داشتم.سر کلاس آمار استاد کلی می خندوند.استاد ترکی بلد نیست.حرف از ترکی حرف زدن شد.دو سه تا از بچه ها که بومی نبودن دو سه تا حرفی رو که یاد گرفته بودن رو گفتن.بماند که چقدر مذخرف صحبت می کردن و چقدر اشتباه داشتن.بعد استاد گفت من تازه دیروز فهمیدم به گربه ترکی چی می گن!!!!!!!!.بچه ها گفتن چی می گن؟!؟!؟ گفت پیشک.آقا همه زدن زیره خنده.گفت مگه غلطه؟!؟؟ بعد یکی از پسرا پاشد گفت استاد می گن پوشک.انگار که تو کلاس بمب منفجر شده باشه.همه خندیدن.بعد یکی دیگه گفت نه می گن کت.استاده مونده بود که این چیزی که یاد گرفته ممکنه اشتباه باشه.بعد از من پرسید که چی می گن؟!؟ منم گفتم پیشیک نه پیشک.خلاصه کلی خندیدیم.بعد اومد بشماره به ترکی تمام غلط غولوط می شمرد.پسرا هم که کلی دستش انداخته بودن.استاد بحث ترکی حرف زدن رو به عروسی وصل کرد.یه پسره گفت که عید عروسیم بود.همه شاخ در آورده بودن.اصلا به قیافه ی پسره نمی یومد که متاهل باشه.خلاصه استاد یه ذره زد تو ذوقش.گفت که بدبخت شدی و از این حرفا( من موندم این به جای کمک و راهنماییه.بهتر از اینه که بمونه صدسال بعد عروسی کنه.حالا به من اصلا ربطی نداره.منم اصلا دلم نمی خواد که به این زودیا کسی عروسی کنه ولی شاید پسره به بلوغ کامل عقلی رسیده که تصمیم گرفته عهده دار زندگی یه نفره دیگه هم باشه.خدا خوشبختشون کنه)
دوشنبه هم دوباره کارگاه مبانی الکترونیک تشکیل نشد.
سه شنبه هم زبان و ریاضی پشت سر هم بود.کلاسای خوبی بود
چهارشنبه هم استاد فقط رو اعصابم راه رفت.من موندم چرا اینقدر از کلاسای اندیشه و آیین و دینی و این حرفا بدم می یاد.شاید از بس حرفای تکراری شنیدم از اونه.شایدم نه.نمی دونم ولی هر چی که هست حالمو بد می کنه مخصوصا این استاده که ماشاالله چونه ای داره برای خودش که حرف نداره
حوصله ی آدم رو سر می بره.خیلی می صحبتن ایشون.
بعد کلاس زهرا اومد دانشگاه ما تا با هم یکم ذخیره کار کنیم.هر کاری کردیم الا درس خوندن.اومدنی هم در مورد چادر حرف افتاد.(زهرا چادری بود ولی می گفت که براش تو دانشگاه سخته و این حرفا از بعد عید چادر رو گذاشته کنار.من و زهرا دوتایی با هم چادری شده بودیم).از من و سمانه پرسید که مانتو خوبه یا نه؟می گفت مگه با مانتو حجاب کامل نمی شه و از این حرفا.سمانه می گفت مانتو بهتره(سمانه هم چادریه).می گفت چادر سخته و این حرفا.ولی به نظر من چادر با همه ی سختی هاش یه چیز دیگه است.شاید به خاطر اینه که با چادر امنیت و اقتدار بیشتری پیدا می کنم یا شایدم به خاطر اینه که با میل خودم و تحقیقات خودم چادری شدم.و خیلی شاید های دیگه.زهرا مدام از من سوال می کرد ولی من می دونستم اگه من بگم چادر اینطوریه یا اونطوریه هیچ وقت راضی نمی شه.به خاطر همین تصمیم گرفتم که به خود زهرا واگذار کنم.امروز صبح از طرف زهرا اس ام اس اومد برام که نوشته بود دوباره چادری شده.وای خداااااااااااااااا خیلی خوشحال شدم.دست خودم نبود.خیلی شدیدا خوشحال شدم از اینکه دوباره به اهمیت چادر پی برده.عزیز دلم موفق باشی.دو سه دقیقه بعدش زنگ زد و گفت که دیروز تصمیم گرفته چادری بشه.
خوب این هم از خاطرات ای چند مدت من.اینا رو دیشب نوشتم ولی از اونجایی که آبجی محترم بنده تو اتاق من خوابیده بود به همین خاطر نتونستم دیشب اینا رو بزارم تو وب.به هر حال فکر نکنم زیاد فرقی کرده باشه
خداییش هر کاری می کنم بازم زیاد می شه هاااااااااا
خدای خوبم مرسی به خاطر همه چیز.خداجونم دلم می خواد که کمکم کنی مثل همیشه.دلم میخواد تنهام نزاری مثل همیشه.دوست دارم بهترین بهترینان
فعلا
Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: