تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا - خاطرات شمال محاله یادم بره ولی اگه یادم رفت هم رفته دیگه!!!!!!!
 

خاطرات شمال محاله یادم بره ولی اگه یادم رفت هم رفته دیگه!!!!!!!

سلام

امروز سه شنبه است.قراره امروز برم خونه ی فریبا اینا.خیلی دلم براش تنگ شده.خیلی وقت می شه که ندیدمش.دلم خیلی هواشو میخواد.دلم می خواد هرچه زودتر ببینمش.

خوب از چند روز پیش بگم.وای تو این چند روزه اینقدر خوش گذشته که هر چی بگم کم گفتم.

پنج شنبه رفته بودیم عروسی تو شمال.خیلی خوب بود.عروس خانوم دوست دوران بچگیم بود.یادش بخیر چه قدر باهم بازی می کردیم.ایشاالله که خوشبخت بشن.من عروسی های شمال خیلی رفته بودم ولی به دلیل اینکه اون موقع حواسم جای دیگه بود به خاطر همین زیاد از عروسی هاشون چیزی یادم نمیومد.ولی این دفعه فرق می کرد.خیلی خیلی باهال بود.پنج شنبه شب اونجا رسیدیم.بعدش رفتیم سمت دست هورا جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ.خدا وکیلی شمالیا عجیب با هم همکاری داشتن.موقع شام دادن و پذیرایی کردن خفن به همدیگه کمک می کردن( من نمیگم اینجاییا اینطوری نیستن ولی از 100% 70% تو مراسم همینطوری الکی کمک می کنن.اصلا با همدیگه همکاری نمی کنن.بیشتر آدمو حرص می دن.ولی اونا اصلا اینطوری نبودن.باید بهشون بابت این همکاریشون یه آفرین بگیم.خلاصه تو عرض یه دقیقه میدیدی که از همه پذیرایی شد.نگاه هم نمی کنن که عروس یا داماد فامیل نزدیکشونه یا نه.خلاصه من یکی که مرده ی همکاریشون شدم).هوا هم واقعا عالی بود.عروسم که ماه بود ماه تر شده بود.یادش بخیر اون موقع ها.تو عروسی تمام دوستامو دیدم.وای همه عوض شده بودن.اکثریت ازدواج کرده بودن.یعنی از بین اون همه آدم فقط یکیشون میخواست درس بخونه(یعنی کنکور داده بود ببینه در میاد یا  نه).خلاصه خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمشون.فرداشم که بعد اینکه صبحونه رو خوردیم رفتیم باغ پشت حیاطشون.وای آدم حظ می کرد از بس این درختاشون خوشگل بودن.پرتقالا اینقدر جیگر در اومده بودن که آدمو وسوسه می کردن که بکنیمشون ولی ما که بچه ی خوبی بودیم!!!

آبجی اینا هم با ما اومده بودن.تو اونجا ثنا اینقدر جنگولک بازی در میورد که دل همه رو برده بود.خودشیرین بازی حسابی در میورد جوری که تا بیایم تو دوربین و گوشی همه دو تا عکسش بود!!!.

ساعت 11 بود که برای دوماد لباس بردیم.محلشون اسمش کشتله بود.خیلی مسیرش باهال بود.زیادم فاصله نداشت ولی تا بریم و برگردیم اونجایی که عروسی بود کلی بارون باریده بود ولی تو اون کشتله زیاد نباریده بود.خلاصه هوای عجیبی بود.تو خونه ی دوماد هم که دیگه کلی مراسم این شمالی ها رو دیدیمو کیف کردیم.(خداییش هر کی دو سه روز بره شمال بیاد شدیدا اشتها باز می کنه.هم غذاهاشون خوشمزه است هم اینکه آدم 24 ساعته در حال پذیراییه.).یه استکان میوردن برای آدم تا این استکان جلوی آدم بود مدام توش چای میریختن.خلاصه آدم باید به زور استکانشو یه جا جاسازی میکرد تا دیگه چای نریزن.از اونجا که اومدیم رفتیم خونه ی عروس برای صرف ناهار.بعد ناهار هم که عروس از آرایشگاه اومد.خیلی باهال بود.ساعت 7 بود که اومدن دنبال عروس.بعد ما آماده شدیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم بیایم. همینکه رفتیم زنگیدن بهمون که کجایید بیایید شام میخوایم بخوریم!!!! .تا ما برگردیم شد ساعت 9. شام هم خوردیم دیگه داشتیم می ترکیدیم( یه رسم جالبشون این بود که طرف عروس باید یه شام درست حسابی می پخت و برای عروس می برد بهش هم می گفتن شام مادر زن.بعد یکی از فامیلای عروس اونو می برد.).خلاصه خیلی جالب بود.فرداش هم که شنبه باشه ما قرار بود بیایم خونه.ولی رسم جالبشون شامل روز پاتختی هم می شد.طرف دوماد برای صرف صبحونه می رفت خونه ی عروس.بعد عروس براشون چای می ریخت و اونا هم هدیه هاشونو می دادن بهش.بعد موقع برگشتشون نفری یه دونه بهشون دستمال می ده.بعد صبحونه هم که راه افتادیم اومدیم خونه.تو راه کلی خوش گذروندیم.روبروی پارک سنگان رفتیم دریا.ثنا از آب می ترسید.شدیدا می چسبید به آدم تا تو آب نندازیمش.آبجی هم گذاشته بود تو آبکش تا با اون بزاره تو آب.ولی بازم بیچاره زهره ترک می شد.

بعد کلی گشتن و خوش گذرونی شب رسیدیم خونه.فرداش هم در حال استراحت بودیم.

دیروز هم که رفته بودم ثبت نام.بعد دو هفته رفتم دانشگاه.وای خداااااا نمره هامونو زده بودن.ولی با این حال سه تاشون مونده بود.مبانی الکترونیک شده بودم 19.5 تو کارگاه هم داده بود بهم 18!!!!!!!!!!!( من که اشتباهی نداشتم موندم چرا به من داده بود 18.ولی به نظرم اون خنده هایی که با سمانه و مهدیه و ساناز سر کلاس کرده بودیم کار خودشونو کردن).بی خیال.خدایا بازم شکرت.تو اندیشه هم که مطمئن بودم 20 میشم نمرمو داده بود(خدایا شکرت.تو امتحان اندیشه بود که کاملا به این مصراع اعتقاد پیدا کردم" نا برده رنج گنج میسر نمی شود" .من همیشه چون با درسایی مثل اندیشه که همش حفظیات داره مشکل داشتم به خاطر همین نمی خوندمشون به این بهونه که من یاد نمی گیرم.نه اینکه نخونما!!! به یه دور اکتفا می کردم.ولی این دفعه واقعا تصمیممو گرفته بودم که تو این درس زیاد بشم.اینطوری هم شد.من این دفعه چهار روز وقتمو سر اندیشه گذاشتم.ولی خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.اگه کمک تو نبود من اصلا نمی تونستم.خدایا ممنون

خلاصه دیروز کلی اینور و اونور دوییدیم.آخر سر هم که می خواست کارش تموم شده مسئول امور مالیمون رفته بود دردررررررررررررررررررررررررررر.خیلی حرصم در اومد.یعنی چی خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه آخر سر برگه رو به سمانه دادم تا امروز ببره یونیورسیتی.

خدایاااااااااااااااااااااااااا به خاطر همه چیز شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دوستت دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP